اشعار شب سوم محرم


سیب   حسن لطفی
  مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم

مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدوم پر در آورم

این چشم وانمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم

من را ببر کنار عمویم که حس کنم
بر روی شانه های بلندش کبوترم

باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
از بسکه زخم خورده ام از بس که پرپرم    
محمد امین سبکبار

سر من هم به هوای سر تو افتادست
بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

قول دادم به همه گریه برایت نکنم
چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد
از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم
آسمان یاد غم مادر تو افتادست

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب
بالشت دست من و بستر تو افتادست

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم
از نفس هم نفس آخر تو افتادست



محمد فردوسی

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم
گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم
بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
چشم های پدرم خیره به سوی من بود

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد

آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
تا که احساس کنی لاغری پیکر را
می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم
مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم
تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
خالصانه متوسّل به علمدار شدم

من نگویم چه به روز سر من آوردند
چادری را که برایم تو خریدی بردند



علیرضا لک

لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر دردسرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالش را
گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم


قاسم نعمتی

با من و عمر ِکَمَم دست زمان بد تا کرد
موقع قد کشی ام بود که پشتم تا کرد

دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب
چشم کم سوی مرا آمدنت بینا کرد

لذتی دارد عجب بوسه ی لب های پدر
وقت برخورد به هم زخم دو لب سر وا کرد

نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن
با کف پا به روی چادر من امضا کرد

همه ی صورت من قدر ِکفِ دستی نیست
دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا کرد

عمو عباس کجا بود ببیند آن شب
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا کرد

ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا کرد

بی کفن دفن شدم ای پدر بی کفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا کرد

دختر بی ادبی مسخره میکرد مرا
دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا کرد

عمر یک ظرفِ ترک دار به ضربی بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا کرد

عمه هربار که با گریه بغل کرد مرا
یاد آن صورت نیلی شده ی زهرا کرد



محال
حاضرم پایِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم
جایِ پیراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابایِ من و خِشت محال است عمه
عمه بگذار که اول پر ِ خود را بدهم

...پهن کن تا که سر ِ خار نگیرد به لبش
کم اگر بود پر ِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت
نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر
حاضرم پایِ همین سر، سر ِ خود را بدهم

دید ما تشنه یِ آبیم خودش آب نخورد
خواست تا دیده یِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم
پایِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم


سه سال
سعید خرازی

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پُر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم


بغض
کاظم بهمنی

دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند
گرچه خود می شکند ناله رها می ماند

دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالیست
زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند

دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است
آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند

شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست
به پدر می رسد و قافله جا می ماند

بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند
از مقاتل سندش گاه جدا می ماند

دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب
برگی از دفتر شعر است که تا می ماند

طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد
دهن عشق از این حادثه وا می ماند


دعوت
رضا جعفری

بعد از سلام و تعارف وعرض ارادتی
تو محشری تو حرف نداری قیامتی

اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو
غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی

روز خوشی نداشتم و سخت خسته ام
این لحظه هم بدست نیامد براحتی

تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع
بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی

حالا که وقت هست برای سبک شدن
بابا،مزاحمم شده این درد لعنتی

پس من کجا برای شما درد دل کنم
اینجا خرابه است،نه مسجد، نه هیئتی

اینجا که صبح از افق شام می دمد
خورشید بی تشعشعی و بی هویتی

این چند روزه دائما اینجا نزول داشت
بارانی از کبودی گل های صورتی

از دامن مؤنثشان رقص میچکید
در مردم مذکرشان نیست غیرتی

امشب که جلوه های تورا میهمان شدم
دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی

امشب شب وصال خدا و رقیه است
بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی


مبهم
علی اکبر لطیفیان

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم
یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر
از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت
از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟
که تو سوال میکنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد
حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمیخورد
بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم


زار
علی اکبر لطیفیان

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد
قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

تا صدای لبت آمد لبم از خواب پرید
سر تو ارزش بیدار شدن هم دارد

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات
این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام
چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم
دختر شاه فداکار شدن هم دارد

معجری را که تو از مکه خریدی بردند
موی آشفته گرفتار شدن هم دارد
 
خرابه
علی اکبر لطیفیان

در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود
حتی دل فرشته برایش گرفته بود

با آستین پاره ی پیراهن خودش
جبریل را به زیر کسایش گرفته بود

زورش نمی رسید کسی را صدا کند
از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود

از ابتدای شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود

حتما نزول می کند آیات تازه ای
با چله ای که بین حرایش گرفته بود

مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟
آن چادری که عمه برایش گرفته بود
 
سوخته
محمد رسولی

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب
محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب
کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر
دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن
دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب
تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته


برگ و بر  علی اکبر لطیفیان
  برگ و برت دست کسی برگ و برم دست کسی
بال و پرت دست کسی بال و پرم دست کسی

خیرات کردن مال من خیرات کردن مال تو
انگشترت دست کسی انگشترم مال کسی

نه موی تو شانه شود نه موی من شانه شود

/ 1 نظر / 111 بازدید