یوسف رحیمی

دروازه ورودی شهر است و ازدحام
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

این ازدحام و هلهله ها بی دلیل نیست
یک کاروان سپیده رسیده به شهر شام

یک آسمان ستارۀ آتش گرفته و
یک کاروان شراره و غم های نا تمام

در این دیار، هلهله و پایکوبی است
انگار رسم تسلیت و عرض احترام

چشمان خیره و حرم آل فاطمه
سرهای روی نیزه و سنگ از فراز بام

خاکستر است تحفۀ پس کوچه های شهر
بر زخم های سلسله، شد آتش التیام

بر ساحت مقدس لب های پرپری
با سنگ کینه سنگدلی می دهد سلام

پیشانی شکسته و خونی که جاری است
بر روی نی خضاب شده چهرۀ امام

با کینۀ علی همۀ شهر آمدند
بر پا شده دوباره هیاهوی انتقام

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر
چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر

گر چه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی
بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر

بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی
قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر

دست بر پهلویم و از دیده می ریزم سرشک
روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر

تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین
ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر

از سر بغضی قدیمی بر سر ما سنگ رفت
از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر

این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود
ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر

گر چه بوسیدند رویت را تمام سنگ ها
دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر

بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان
می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر

تو کنار قتلگاه، عمو کنار علقمه
آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی زمانیان

وای از نگاه بی خرد بی مرام ها
بر نیزه بود جاذبه انتقام ها
بازی کودکانه اطفال گشته بود
پرتاب سنگ از وسط پشت بام ها
آن روز از تمامی دیوار های شهر
با سنگ میرسید جواب سلام ها
در مدخل ورودی آن سرزمین درد
از بین رفته بود دگر احترام ها
وای از محله های یهودی نشین شهر
وای از صدای هلهله و ازدحام ها
یک کاروان به ناقه عریان گذر نمود
آهسته از میان نگاه امام ها

بر نیزه های گمشده در لابه لای دود
هجده سر بریده نشسته بدون خوود



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حجت الاسلام انجوی نژاد


بی حیا کی بخت من پا می دهد ؟

کودک و سیلی چه معنا می دهد ؟

هر چه می خواهی بزن بر گو چرا

نعل اسبت بوی بابا می دهد !!؟

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشگری

به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را
نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را

فراگرفت دو دریای سرخ از سر شوق
به وسعت گل رویش کران و ساحل را

لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند
مرور کرد به همراه او مقاتل را

برای اینکه ببوسد تمام هستی خویش
زدود از آینه ی دل غبار حائل را

فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد
حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را

هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید
جراحت لب و دندان و زخم قاتل را

چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!
کسی به طفل ندید اینچنین شمایل را

نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:
سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر حوتی

به زحمت تکیه بر دیوار می‌کرد
گهی این جمله را تکرار می‌کرد

الاهی صورتش آتش بگیرد !
که با سیلی مرا بیدار می‌کرد

×××

چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر
عجب دست زمختی داشتی زجـر

که هر کس دید گلبرگ رخم را
به طعنه گفت که گل کاشتی زجـر

×××

چو زینب پیکرش را آب می ریخت
ستاره بر تن مهتاب می ریخت

همه دیدند چون زهرای اطهر
ز هر جای تنش خوناب می ریخت

×××

نه تنها پیکرش بی تاب بوده
که گل زخم تنش خوناب بوده

چه کاری کرد سیلی با دو چشمش؟
که گوئی چند روزی خواب بوده

×××

تمام پیکرش از درد می‌سوخت
لبش از آه آهِ سرد می‌سوخت

اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد می‌سوخت

×××

تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روی دستانم نشسته

تو خوردی خیزران و، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر
با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه نــگــاه وقیــح یــهــودیــان
بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تورا
بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است
من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر
از فـکـر بوسـه صــرفنــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو
- خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت
در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدرنزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست
که تواین چند ساعت را به دامان خودم باشی

از این پنجاه سال توسه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدرجان خودم باشی

سرت افتاد و دستی ازمحاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند
توبایدبعد از این قاری قرآن خودم باشی

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کردم
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

***
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صمصام علوی

نغمة اذان،
بر مناره ها،
دستها همه بر زخم گوشواره ها

بوی آتش و دود،
صورتی کبود،
دختران خمود،
غرق در خسوف،
چهرة تمامی آن ماه پاره ها

آه و آه و آه،
در خسوف ماه،
آسمان سیاه،
اشک می چکد،
روی دوش ابر،
محو چشمکِ...
چشم نیمه باز و زخمیِ ستاره ها

سینه روی خاک،
زخم سینه چاک،
مادری هلاک،
می کند به دست...
گوشه چادرش...
اشک کودکش
روی گونه پاک
بین بستر خس و تیغ و قداره ها

خیمه در خیال
ماه در هلال
در همین خلال..
هار.. حرمله..
بانگ میزند..
ایها الامیر..
باب یا بنی..؟
...
...یک سفیدی و..
برق تیر پیر..
شیر پر صفیر..
پس..
کمی سکوت..
...
آه و جیغ و کِل..
مرد در میان و زنان در کناره ها

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

گیر دامن یک بانوی کتک زده را
ببار بوسه چاکِ لبِ تَرَک زده را

به این زمانه که بادش چو بید بود و نبود..
امیدوار کن این طفل قاصدک زده را..

به قیل و قالیِ ماقال های بی من قال..
قضا مکن..! دو سه رکعت.. اگرچه شک زده را ..

بیا بغل کن و دریاب و بوسه ای بفرست..
دلی همیشه شکسته.. دلی که لک زده را..

ز نی تو سر به فلک میکشی و من فریاد...
کنم فدای سرت.. تاول فلک زده را..

بدان بدون تو هفتاد خوان گذر کردم..
به سنگ میکشی این بانوی محک زده را..!؟

به دست.. زجرِ تو در گوش من کند تعریف...
تمام خاطره های زنِ فدک زده را..

مرا ز مادرت این ارث سرخ موروثی ست..
بخوان..! ترانة میراثِ ماترک زده را..

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بسم رب الحسین

اشعار شب سوم محرم الحرام(حضرت رقیه(س))

اشعار را در ادامه ی مطلب ببینید.

(انشالله با نزدیک شدن به شب سوم محرم اشعار کامل تر خواهد شد)

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید تال

داشت آن روز زمین قصه ای ازسرمی خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
خانه غوغا شده ،انگار زمان برگشته
نکند حضرت زهرا(س) به جهان برگشته

نه فقط دور و بر خانه ی او همهمه است
عرض تبریک به ارباب برای همه است
زینب(س) آیینه به کف بر لبش این زمزمه است
به خدا خون علی(ع) در رگ این فاطمه(س)است
دختری که نفسش جلوه ی زهرا(س) دارد
پدرش بوسه به دستش بزند جا دارد

فاطمه(س) پر زده اما برکاتش باقی است
راه باز است ببینید صراطش باقی است
هم خدا هست هم این قوم حیاتش باقی است
حال اگر نیست پیمبر(ص) صلواتش باقی است
کار خورشید به ناخواه درخشندگی است
کار هر لحظه ی این طایفه بخشندگی است


تو که بالای سرت نور امامت داری
جزء این طایفه ای دست کرامت داری
محشری گشته به پا باز قیامت داری
چون که بر دوش ابالفضل(ع) اقامت داری
وقت پرواز تو افلاک به هم می ریزد
تا می آیی به زمین خاک به هم می ریزد

آمدی نازترین یاس معطر باشی
در دل خسته ی ما عاطفه پرور باشی
آمدی چند بهاری گل اکبر باشی
نفسی هم شده همبازی اصغر باشی
باز لبخند بزن عشق خریدار تو است
کاشف الکرب اباالفضل شدن کار تو است

تو که در دلبری ازما مثَل بابایی
اسم بابا که می آری غزل بابایی
چشم بد دور چه شیرین بغل بابایی
ساده،شیرین و صمیمی عسل بابایی
دم به دم می وزد از هر نفست بوی بهشت
دختر حضرت اربابی و بانوی بهشت

یاد دادید به ما رنج کشیدن زیباست
پس از این فاصله تا شام پریدن زیباست
پابرهنه شدن و جامه دریدن زیباست
بعد هم پای ضریح تو رسیدن زیباست
عاشقم عاشق عشقی که تو در آن باشی
عشق من شهر دمشقی که تو در آن باشی

زائری آمده در قلب تو جا می خواهد
صحن زیبای تورا دیده، صفا می خواهد
یک نفر آمده و اذن دعا می خواهد
او مسیحی است ولی از تو شفا می خواهد
باز باشوق یکی چادر کوچک آورد
دختری نذر نگاه تو عروسک آورد
یاد آن روز می افتم که اسیرت کردند
اول کودک ات بود که پیرت کردند...

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مصطفی متولی

این کیست که بهشت شده رو نمای او
قصری هزار آینه شد سرسرای او
آمیخته به عصمت و توحید و معرفت
زرّینه خشت محکم اول بنای او
بانوی ماهتاب دمیده است تا فقط
هنگام خواب قصه بگوید برای او
سمت نگاه مشرقی اش صبح دائم است
خورشید سالهاست نشسته به پای او
عطر هزار باغچه گل در ترنّمش
شهر بهار ساکن سبز هوای او
آئینه تداعی لبخند فاطمه است
انگار روبرو شده با خنده های او

وقتی که از سحر مدینه طلوع کرد
خورشید زندگانی خود را شروع کرد  



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ