مرتضی آخرتی

تقویم، روی فصل خزان ایستاده است
گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است

حس می کنم که پشت همین چشم های شاد
مردی همیشه دل نگران ایستاده است

در تو هزار بغض سَترون نشسته است
در من هزار دردِ  نهان ایستاده است

در چشم هات، این دو پریشان و در به در
طرح دوتا پلنگ جوان ایستاده است

این واژه های تلخِ معطل  درون من
دیری در انتظار بیان ایستاده است

پشت درچه های شب آلود ذهنِ من
اندوه شاعرانِ جهان ایستاده است

پاییز در  دقایق من مکث کرده است
انگار بی تو نبض زمان ایستاده است.

ارسال در تاريخ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی

عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم  
آقا نشد که لایق دیدارتان شوم

غفلت بساط کرد سر راه طفل دل  
وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم

واصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم  
چیزی نداشتم که خریدارتان شوم

باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم  
شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم

ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم  
در روز غم ولی نشد عمارتان شوم

با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام
اذنم بده فدایی و سردارتان شوم

ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود
مهمان کنار سفره افطارتان شوم

در روز انتقام شهیدان کربلا  
آقا اجازه هست ز انصارتان شوم

در بین روزه و عطش و اشک و شور و شین
یک ذکر مستجاب بگویم فقط حسین

به نقل از وبلاگ دوستداران حاج منصور ارضی

ارسال در تاريخ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

پس مزن یار مسیحا دل بیمار مرا
آنقدر گریه کنم تا بخری بار مرا

قدر یک عمر فقط گریه بدهکارم من
کرمی کن بپذیر عمر بدهکار مرا

پهن کردم سرراه تو بساطی دل شب
تا که رونق دهداحسان تو بازار مرا

پرده پوشی تو پایم به حرم وا کرده
به کناری نزدی پرده اسرار مرا

گردنی کج سر پایین به پناه آمده ام
شود آیا سروسامان بدهی کار مرا

آمدم تا که بگویم به خودم بد کردم
تا که اسباب شفاعت کنی اقرار مرا

آخر کار شده شوق شهادت دارم
پس به تاخیر میانداز تو دیدار مرا

خاک جبهه چقدر بوی وصالت دارد
کاش پاسخ بدهی خواهش و اصرار مرا

ناز دلدار کشیدن تن بی سر خواهد
بین جبهه بنگر شاهد گفتار مرا

حال مهمان شده ای....وقت پذیرایی ماست
بشنو این روضه بین در ودیوار مرا

مادرت پشت در افتاد و صدازد پسرم
باتن سوخته جان داد و صدازد پسرم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی

در خلوتم که حرف مرا گوش می کنی
 هر زشتی ام که هست فراموش می کنی

شرمنده می شوم ز رویت هزار بار
 وقتی که تو نگاه خطا پوش می کنی

هرگاه درد و دوری و غربت شود شروع  
ما را برای خویش غزل نوش می کنی

چون سوزم از شرار ستمهای روزگار  
این شعله را به خنده تو خاموش می کنی

شرط ملازم است که پا جای پا نهد  
خود را تو با غلام چه هم دوش می کنی

از دیگران حساب مرا کرده ای جدا  
از بس مرا عنایت آغوش می کنی

در بین مردمی و نمی بینمت چرا
  ما را به خویش خوانده و مدهوش می کنی

چون می شوم به میکده غرق معارفت  
مستم کنی و خالی ام از هوش می کنی

از دکترین مهدویت فارغم که تو  
تشدید بر ارادت خودجوش می کنی

جام می و سبوی شهادت به دست توست  
آخر مرا خریده و می نوش می کنی

در انتظار آمدنت ایستاده ایم  
ما را برای جبهه کفن پوش می کنی

از کربلا صدای تو را بشنویم زود  
ای خوش دمی که نغمه چاووش می کنی

ارسال در تاريخ جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

تا که گردیدم آشنای سحر
شددلم وادی صفای سحر
بین سجاده تربتم گل شد
بانم اشک وگریه های سحر
دست خالی نمی رود هرگز
آن کسیکه شده گدای سحر
تو امام شکسته دلهایی
صاحب سفره عطای سحر
بوی وصل تو میکنم احساس
از نفسهای جان فزای سحر
چشم امید ما گنه کاران
بوده بر سوز یک دعای سحر
ریشه مشکلات ما این است
دلمان نیست مبتلای سحر
گره از کار واکند بی شک
ناله های گره گشای سحر
 
شب شب همزبانی یار است
درد ما غفلت از تو دلدار است



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

فرشتگان سما ائتلاف می کردند
 به گرد بستر نرگس طواف می کردند

 به زیر سایه ی محراب سبز گهواره
 پیمبران  خدا  اعتکاف  می کردند

 و رودهای بهشتی به اشک شوق ظهور
  زلال آبی خود را مضاف می کردند

 تمام دوزخیان را ملائکه  ز عذاب
 به یمن خنده ی مهدی معاف می کردند
 
قمررخان سماوات تیغ  مژگان را
 به محض دیدن پلکش غلاف می کردند

 پریوشان به کنار ضریح چشمانش
 به زشت بودن خود اعتراف می کردند

 مقربان الهی  برای  دیدن  او
 خریدهای  کلان کلاف  می کردند

 چقدر مردم عاشق  کبوتر دل را
 روانه سمت حوالی  قاف  می کردند

 سحر در اوج نگاهش، هزار اختر را
 منجمان فرج  اکتشاف  می کردند

ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

بال زدیم و به آسمان نرسیدیم
تا به افق های بیکران نرسیدیم

در خم یک کوچه جا زدیم دوباره
مثل همیشه به کاروان نرسیدیم

شیعه‌ی خوبی نبوده ایم برایش
ما به حضور اماممان نرسیدیم

هر شب از این جاده رفته ایم ولی حیف
تا به سحرهای جمکران نرسیدیم

کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید
یا خبری از سوی حبیب بیارید

کار جنونم به تماشا کشیده است
یک دو نفس لاأقل شکیب بیارید

با غم تو قلب من کنار نیامد
بغض های جمعه ام به کار نیامد

چشمها سپید شد به راه عبورش
از گذر جاده ها سوار نیامد

در نفس باغ بوی پیرهنش نیست
یوسف شبهای انتظار نیامد

نیست تاب عشق علی در دل دنیا
وارث طوفان ذوالفقار نیامد

دل ز همه جز تو گسستم که بیایی
دل به سر زلف تو بستم که بیایی

هر چه دویدم به حضورت نرسیدم
بر سر راه تو نشستم که بیایی

یا کبوتران نامه بر نپریدند
یا عریضه ها به حضورت نرسیدند

عاشقی از دوری تو می رود از دست
از غم مهجوری تو می رود از دست

ندبه‌ی آدینه هم هوای تو دارد
شیون آئینه هم هوای تو دارد

بی تو زمین و زمان ثبات ندارد
بی تو جهان کشتی نجات ندارد

خیمه‌ی سبزت پناه اهل جهان است
شانه تو تکیه گاه کون و مکان است

چشمهای تو چراغ راه دل ماست
هر نگاه تو پناهگاه دل ماست

می وزد از سمت جمکران خیالت
هر سحر جمعه آرزوی وصالت

چشمه زمزم شده ست چشم غریبم
هم نفس زمزمه‌ی اشک زلالت

کاش شوم میهمان خیمه‌ی سبزت
یا کریم آسمان خیمه‌ی سبزت

کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید
یا خبری از سوی حبیب بیارید

هم نفسان کوچه پر از عطر بهار است
می دهد این مژده را نسیم، قرار است

ارسال در تاريخ جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زلفت اگر نبود نسیم سحر نبود
گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود
مهر شما به داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط چنین بی خطر نبود
تعداد بی نظیریتان روی این زمین
از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود
پیراهن،اشتیاق نسیمانه ای نداشت
تا چشم های حضرت یعقوب ، تر نبود
بی تو چه گویمت؟ که در این خاک ،سرزمین
صدها درخت بود ولیکن ثمر نبود

ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای ؟!
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای ؟!



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد

ما تحبس الدعا شده نان شبهه ایم
آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد

پر باز می کنم بپرم،می خورم زمین
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد

باید تنم پی سپر دیگری رود
با روزه های ما به نوایی نمی رسد

با دست خالی از چه پل دیگران شوم
دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد

ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت
آیا به این فقیر غذایی نمی رسد؟

من سالهاست منتظر یک ضمانتم
آخر چرا امام رضایی نمی رسد

از من مخواه پیش از این زندگی کنم
وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد

ارسال در تاريخ جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

ای التماس وخواهش بالا دوازده
ظهر اذان عقربه ما دوازده

من حقم است هشت گرفتم چرا که من
یک جمله هم نساختم با دوازده

باچند نمره باشد اگر رد نمی شوی
یک دو سه ...هفت هشت نه آقا دوازده

بی تو تمام اهل قیامت رفوزه اند
ای نمره قبولی دنیا دوازده

ثانیه های کند توسل می آورند
یا صاحب الزمان خدا یا دوازده

حالا که ساعت تو وچشم خدا یکی است
آقا چقدر زمان مانده تا دوازده

امروز اگر نشد ولی یکروز می شود
ساعت به وقت شرعی زهرا دوازده

ارسال در تاريخ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صالح محمدی امین

مثل پرنده شو که پر از آسمان شوی
شاید مسافر افقی بیکران شوی

حتی اگر بهشت شوی هم نم یشود
یک لحظه از سه شنبه شب جمکران شوی

یک آسمان ستاره به پایت نشسته اند
تا ماه بیکرانۀ این کهکشان شوی

ای جادۀ هزارۀ سوم به سوی عرش
کی همنشین غربت این خاکیان شوی؟

بر شاخه های عشق تو دنیا پرنده است
تا فصل نعمه خوانی این بلبلان شوی

این جاده ها عطش زدۀ ردپای توست
پا در رکاب کن که بباری،عیان شوی

ماه حجاز، سورۀ مکی نزول کن!
تا اوج یک تلاوت این قاریان شوی

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

ناگهان عطر تو پیچید در آغوش اتاقم
با سرانگشت نسیم آمده بودی به سراغم

زیر و رو کرد مرا دست نسیمی که خبر داشت
من خاموش سراپا همه خاکستر داغم

بین آغوش تو بگذار بسوزم به جهنم-
که به آتش بکشد باغ مرا چشم و چراغم

بیت در بیت بیا پیرهنم باش از آن پس
آشنا می شود آغوش تو با سبک و سیاقم

حرف چشمان تو مانند غزل های ملمع
واژه در واژه کشیده است از ایران به عراقم

ارسال در تاريخ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

با اینکه روضه‌ خوانم و می‌خوانم از «شما»
فهمیده‌ام که "هیچ" نمی‌دانم از «شما»

یا ایها‌ العزیز! ذلیل معاصی‌ام؛
باید ز شرم چهره بپوشانم از «شما»

می‌ترسم از رسیدن آن جمعه‌ای که "من"
قبل از سلام روی بگردانم از «شما»

رویی نمانده‌است به چشمت نظر کنم؛
پس بی‌دلیل نیست، گریزانم از «شما»

"من" اصل "انتظار" تو را برده‌ام ز یاد؛
با انتظارهای فراوانم از «شما»

"من" نان، به نرخ نام "تو" خوردم حلال کن!
محض رضای ذائقه می‌خوانم از «شما»

ارسال در تاريخ جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید مهدی هاشمی نژاد

آقا اجازه! من بنویسم برای تو
دارایی‌ام تویی، دل و جانم فدای تو

می‌خوانمت به حُرمت آوای قُدسی‌ات
جان می‌دهد به ما نفس آشنای تو

وقتی طلوع می‌کنی از پشت ابرها
گل می‌کند زمین و زمان، زیر پای تو

در آسمان دهکده اعجاز می‌شود
با شعله‌ای که می‌دمد از چشم‌های تو

برگرد آخرین سفری را که رفته‌ای
تب کرده‌اند هر دو جهان در هوای تو

برگرد تا گره بخورد لحظه‌ای به هم
فریاد گریه‌های من و های‌های تو

آقا بیا که هر کسی از راه می‌رسد
سر می‌دهد طنین «انا الحق» به جای تو!

تنها خودت شفاعت‌مان کُن که این طلسم
وا می‌شود به مُعجزه ی رَبّنای تو

ارسال در تاريخ دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی رحیمی

روی گرفته گرچه ازآثار خستگی ست
مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست

چشمت به صلح می کشدم ابرویت به جنگ

وقتی که بین لشکریانت دو دستگی ست

می سوزد و به عاشق خود رو نمی دهد

راز عروج شمع همین دل نبستگی ست

مانند کوه های دو زانوی منتظر

گاهی سعادت دو جهان در نشستگی ست

حتی به پاسخ سه سلامت نمی رسم

با اینکه در نماز مسافر شکستگی ست

تالحظه ی ظهور تو شب ها برای ما

مهتاب پشت ابر نشان خجستگی ست‌

ارسال در تاريخ جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی‌تو چندی‌ست که در کار زمین حیرانم
مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

جمکران نقطه‌ی امید جهان شد که در آن
هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

ارسال در تاريخ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صالح محمدی امین

مثل پرنده شو که پر از آسمان شوی
شاید مسافر افقی بیکران شوی

حتی اگر بهشت شوی هم نمی شود
یک لحظه از سه شنبه شب جمکران شوی

یک آسمان ستاره به پایت نشسته اند
تا ماه بیکرانۀ این کهکشان شوی

ای جادۀ هزارۀ سوم به سوی عرش
کی همنشین غربت این خاکیان شوی؟

بر شاخه های عشق تو دنیا پرنده است
تا فصل نعمه خوانی این بلبلان شوی

این جاده ها عطش زدۀ ردپای توست
پا در رکاب کن که بباری،عیان شوی

ماه حجاز، سورۀ مکی نزول کن!
تا اوج یک تلاوت این قاریان شوی

ارسال در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

خشکیده است در گذرِ روزگارها
شور هزار رود در این شوره‏ زار‏ها

بی-دار مانده‏ای و تو را خواب دیده‏اند
در بامدادهای مه‏ آلود، دارها

وقت بهار بود ولی باز هم زمین
چرخید بر خلاف قرار و مدارها

بخت ش سیاه بود سپیدار و دار شد
تا سهم ما چه باشد از این گیر و دارها

جنگی نمانده‏ است مگر جنگ زرگران
خو کرده دست ِتیغ به نقش و نگارها

ما مانده‏ ایم و چشم و دلِ رو به قبله‏ ای
ای قبله ی قبیله ی چشم انتظارها

ارسال در تاريخ جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

آقابه ماهم سربزن ماهم گدائیم              
دراین بیابان گم شدیم اصلاً کجائیم؟

نوری بده دراین شب تار جهنم             
تا پا برهنه،سینه زن،پیشت بیائیم

در روضه ها گرچه به دنبال تو هستیم      
اما پس ازگریه فراموشت نمائیم

قطعاً اگر اینجا نمی آیی دلیلش             
این است که مامثل کاهی بی بهائیم

ما را به جرم عشقبازی دست بستند!       
آقا خدایی جان تومابی حیائیم؟

اصلاً کنار تو نشستن کار ما نیست         
 اما به راه دوستانت خاک پائیم

فردا به روی سینه های ما نوشته:          
ما سینه زنهای عموجان شمائیم

آقا بگو تا زیر پای تو بیافتیم               
با روسیاهی باز اما بی ریائیم

هرشب میان خواب و رؤیا با پردل       
از زائران سرزمین کربلائیم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

وقتی شبیه فاطمه لبخند می زنی
بر چینی شکسته ی دل، بند می زنی

من غرق خوابم و؛ تو برای ظهور خویش
هر صبح جمعه ، رو به خداوند می زنی

کی پرچم مقدس دارالخلافه را
بر قله ی رفیع دماوند می زنی!؟

در دولت کریم شما حرف فقر نیست
آقا تو حرف های خوشایند می زنی

بعد از زیارت نجف و طوس و کربلا
حتماً سری به فکه و اروند می زنی

با اشک دیده آب به قبر مطهر ِ
آنان که کشتگان فراقند می زنی

ارسال در تاريخ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم صرافان

لطفی کن و نپرس چرا عاشقت شدیم؟
حتما دلیل داشت که ما عاشقت شدیم

در حیرتم که عشق از آثار دیدن است
ما کورها ندیده چرا عاشقت شدیم؟

اثبات می‌کنیم؛ بفرما ! قسم که هست
باور نمی کنی؟ به خدا ! عاشقت شدیم!؟

کی عاشقت شدیم فراموشمان شده
بابا ! مهم که نیست کجا عاشقت شدیم

گفتند: پشت ابری و ما خوش خیال‌ها
چون کودکان سر به هوا عاشقت شدیم

دیدیم سخت بود کمی لایقت شویم
رفتیم و با دو بند دعا عاشقت شدیم

یک ذره عقل هم که خدا لطف کرده بود
کردیم نذر عشق تو تا عاشقت شدیم

بی اعتنا به میل تو و آبروی تو
گفتیم مثل شاه و گدا عاشقت شدیم

این میوه‌ها رسیده و یاران گرسنه‌اند
اینجا که کوفه نیست، بیا! عاشقت شدیم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ
نادر حسینی

شاید او آمده و بار دگر برگشته   
وای بر حال من و تو که اگر بر گشته

نصف یک روز در این شهر اقامت کرده       

سر شب آمده و وقت سحر برگشته

زانوی غم به بغل داشته در ندبه خویش           

گریه کرده است و با دیده تر برگشته

چقدر خون دل از دست من و تو خورده است         

با دو پیمانه از این خون جگر برگشته

از چه معلوم که این وقت که ما منتظریم            

چقدر آمده اینجا چقدر برگشته

شاید این مرد به کرات سفر کرده و باز             

طبق تشخیص خود او ز سفر برگشته

آه ای مرد جهان منتظر مقدم توست                    

باز برگرد که امروز خطر برگشته

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ