::یاسر مسافر

آقا، بهار من زمستان است بی تو

صحرا و کوه و دشت بی جان است بی تو

عید بدون تو صفا دارد؟ ندارد

اصلا چرا این چهره خندان است بی تو

ای یوسف گم گشته ی دل در کجایی؟

چشمان بر در مانده گریان است بی تو

از خاک بازی خسته ام باور کن آقا

دنیا برایم مثل زندان است بی تو

کم کم جوانی رفت و حالا وقت پیری ست

این زندگی هم رو به پایان است بی تو

لیلی خبر دارد که مجنون در چه حال است ؟

مجنون کماکان در بیابان است بی تو

من مانده ام در نیمه شب با این غزل ها

آری ، دو باره وقت باران است بی تو

ارسال در تاريخ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ