علی اکبر لطیفیان


مصحف ما، چه به هم ریختنت! وای عمو!
چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو!

همۀ رختِ تو غارت نشده پاره شده
بس که یک پارچه با پا زدنت وای عمو!

آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک
نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو!

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند
چه شلوغ است سرِ پیرُهَنَت وای عمو!

آن قدر نیزه زیاد است نمی دانم که
بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو!


داود رحیمی

دور گودال ازدحام شده
نگرانم ازین شلوغی ها
صبر کن آمدم عمو جانم
من بمیرم که مانده ای تنها

پدر من همان کسی است که شد
در مدینه عصای مادر تو
زاده ی مجتبایم و امروز
من سپر می میشوم به پیکر تو

تا رسیدم شکسته بود سرت
کاش بهتر دویده بودم عمو
جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _
بهتر از این پریده بودم عمو

صبر کن با کنار پیرهنم
خاک و خون از رخ تو پاک کنم
جان عبداللهت اجازه بده
نیزه ها را یکی یکی بکنم

چه بلایی سر تو آوردند؟
دست و پا و گلو، سر و دهنت...
هرچه کندم هنوز هست! مگر
چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

نیزه و تیرها تمام که شد
تازه وقت کلوخ و سنگ شده
تو نفس می زنی هنوز اما
سر پیراهن تو جنگ شده

آی نامرد بی حیا بس کن
جان من رابگیر عمو را نه
تیغ از حنجر عمو بردار
دست من را ببر گلو را نه

روی زانو نشست حرمله، باز
دلم از خنده های تلخش سوخت
تن من از تنت جدا شده بود
تیر او آمد و مرا به تو دوخت



حسن لطفی

عمه محکم گرفته دستش را
داشت اما یتیم تر می شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخیم تر می شد

باورش هم نمی شد او باید
بنشیند فقط نگاه کند
بزند داد و بعد هر تیری
ای خدا کاش اشتباه کند

این هم از عشیره می باشد
مرگ بازیچه ایست در دستش
مرگ را می زند صدا اما
حیف افتاده بند بر دستش

یادش افتاد روضه هایی را
که عمویش کنار او می خواند
حرف مادر بزرگ را می زد
روضۀ شعله را عمو می خواند

مادرش پشتِ در که در افتاد
نفسی مادرانه بند آمد
شیشه ای خورد شد به روی زمین
راه کوچه به خانه بند آمد

دستهای پدر بزرگش را
بسته و می کشند اما نه
دست مادر به دامنش افتاد
گفت تا زنده است زهرا نه

چل نفر می کشند از یک سو
دست یک بار دار سَد می شد
بین کوچه علی اگر می ماند
که برای مغیره بد می شد

کار قنفذ شروع شده اما
دخترش برد عمع آنجا بود
خواست تا سمت مادرش بدود
آنکه دستش گرفت بابا بود

پسر مجتبی است این دفعه
نوبت زینب است او ندود
داشت می مُرد داشت جان می داد
وای بر او که تا عمو ندود

نه که گودال،کوچه را می دید
همه افتاده بر سرِ مادر
به کمر بسته چادرش اما
به زمین خورده معجر مادر

تا ببیند چه می شود باید
به نوک پای خویش قد بکشد
شرط کردند هرکه می آید
از تنش هر که نیزه زد بکشد

از همانجا به سنگ اندازان
داد می زد تورو خدا نزنید
وای بر من مگر سر آورید
اینقدر سخت نیزه را نزنید

زره اش را که کندید از تن
اینکه پیراهن است نامردا
از روی سینه چکمه را بردار
وقت خندیدن است نامردا

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت
پخش هر گوشه بوی گل می شد
کم کم احساس کرد انگاری
دستهای عمه شُل می شد

دست خود را کشید تا گودال
یک نفس می دوید تا گودال
از میان حرامیان رد شد
بدنش را کشید تا گودال

باز هم پای حرمله وا شد
پیچ می خورد حنجری ای وای
دید در آخرین نگاه حسین
دست طفلی مقابلش افتاده


علیرضا شریف

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت
بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت
بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید
در عسل خواستن آری به برادر می رفت
تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد
با گلِ اشک به پا بوسیِ مـعجر می رفـت
دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت
مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت
دیـد از دور که یـوسف ز نـفس افتاد و
پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

دید یـک دشت پِـیِ کُشتـنِ او آمـاده
تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده
دید راضی است به معراجِ شهادت برسد
مطمئن است و به خون کرده وضو آماده
آه، با کُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست
چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده
هیچکس نیست که پایش به سویِ قبله کِشد
ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده
ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند
خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت
درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت
استخوان خُرد ترک، دست شد آویز به پوست
آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت
گوهـرش را وسـطِ معـرکه­ی تاخت و تاز
به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت
با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو
مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت
بـاز تیر و گلـو و طفل به یـک پلک زدن
باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت


محسن حنیفی


صبر کن پای گلوی تو ذبیحت باشم
صورتم غرقۀ خون شد که شبیهت باشم

ذکر الغوث بریده ز لبت می آید
سعی کن تشنۀ اذکار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم
کشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف
دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل
تن پر زخم رسیدم که ضریحت باشم

مانده ام مات که با سنگ تو را زد چه کنم
خون زخم سر تو بند نیامد چه کنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم
عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود
پیکرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود
دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم کرد جدا
پشت و رو کرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه کشیدی و پر از درد شدم
سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم

علیرضا شریف

کِل کشیدند که حس کرد عمو افتاده
نگران شد نکند چنگِ عدو افتاده
پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسید
دید از اسب به گودال به رو افتاده
سنگ و تیر از همه سو خورده، سنان از پهلو
لشکری زخم به جان و تنِ او افتاده
پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه کشید
سایه ی تیغ به گودیِ گلو افتاده
شمرها نقشه کشیدند که حالا چه کنند
دید تا قرعه به پیچاندۀ مو افتاده

خویش را در وسطِ معرکه انداخت و بعد
در شبِ گریه حماسی غزلی ساخت و بعد

سنگ دل تیغ کشیدی که سرش را بِبَری؟
هر قَدَر سهمِ تو شد بال و پرش را بِبَری؟
دست و پا می زند و آخرِ کارش شده است!
پاک وحشی شده ای تا جگرش را بِبَری؟
با وجودی که ندارم زِرِه و تیغ مگر
مُرده باشم بگذارم که سرش را بِبَری
همه ی عمر به چَشمِ پسرش دیده مرا
سعی کن از سرِ راهت پسرش را بِبَری
سپر افتاده ز دستش، سپرش می گردم
باید اوّل بزنی تا سپرش را بِبَری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست
جانِ ناقابلِ من هدیه ی ناچیزِ عموست

می شود لایق قربانی دلبر باشم
آخرین خاطره ی این دمِ آخر باشم
لذتی بهتر از این نیست که با سینه ی سرخ
در پری خانه ی چَشمِ تو کبوتر باشم
آخرین خواسته ی من به یتیمی این است
به رویِ سینه ی پُر مِهرِ تو بی سر باشم
اسب ها نعل شده راهی گودال شدند
بین این قائله ی سخت چه بهتر باشم
به تلافیِ در آوردنِ تیر از گلویم
می شود از سر نِی سایه ی اصغر باشم؟


سید هاشم وفایی

من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم
امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم

غم نیست اگر در قدمت دست من افتد
شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم

از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت
خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم

ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید
تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم

این قـوم اگـر تشنـۀ خونند، بیایند
آماده شدم تا که به جای تو بمیرم

بگذار که از خیـل شهیـدان تو بـاشـم
بگـذار که در کرب و بـلای تو بمیرم

کو حرملـه تـا تیـر بینـدازد و من هم
زان تیـر در آغـوش وفای تو بمیرم

از قول من خسته جگر گفت «وفائی»
ای کـاش کـه در راه ولای تو بمیرم


غلامرضا سازگار

عمو فدای جراحات پیکرت گردم
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن
که من مکبّر در خون شناورت گردم

ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل خون
به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر
بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار
که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل
من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده
که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه
عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

ز شور شعر تو شد محشری بپا (میثم)
بگو که شافع فردای محشرت گردم


سید محسن حسینی

ببین ای سلسله گیسو به گیسوی تو دل بستم
اگر چه قطره ام اما به اقیانوس پیوستم

محال است آن که من دست از عموی خویش بردارم
تو در دامان خاک و من به دامان تو پیوستم

سراپا بوی بابا می دهی قربان بوی تو
گل زهرای اطهر من ز عطر و بوی تو مستم

عصا شد دست بابایم برای مادرت زهرا
منم فرزند آن بابایم و کردم سپر دستم

مکن با آستین پنهان ز چشمم تیر دشمن را
خیالت جمع من با تیر باران آشنا هستم


رحمان نوازانی

دارم از سوی خیمه می آم
از هو الهوی خیمه می آیم

خیمه از نور تو لبالب بود
خیمه در جلوه های زینب بود

خیمه انگار خیمه رب بود
لیلة القدر خیمه! زینب بود

خیمه یکباره طور سینا شد
هر که در خیمه بود موسا شد

ناگهان جلوه تو ماتم کرد
بیقرار تجلیاتم کرد

دیدمت که غریب و تنهایی
مصطفا و علی و زهرایی

حس نمودم عمو که فکر منی
بیقرار برادرت حسنی

حس نمودم که سخت بی تابم
حس نمودم که تشنه آبم

حس نمودم که من حسن شده ام
مثل بابا پر از محن شده ام

نور ممسوس ذات گردیدم
سفره دار صفات گردیدم
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ