اخا...
سید پوریا هاشمی

آخر خودت بگو چقدر ربنا کن
باچشمهای خیس خدا یا خدا کنم؟
وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده
در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم
درد غریبی تو به جانم شرر زده
این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟
پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام
وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم
خواهر بلاکش غم و درد برادر است
باید برای تو سپر دست و پا کنم
امروز اگر برای تو از این دو نگذرم
فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟!
شاگرد مادرم که برای امام سوخت
وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..
روح و روان من جگرم را قبول کن
لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..
سربازهای خواهرت آماده اند اخا
بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا
هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند
هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا
در اضطراب رد شدن از جانب تواند
از دیشب است که سر سجاده اند اخا..
از من اسیر عشق شدن ارث برده اند
هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا..
وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش
این دو برای پیشکشی مانده اند اخا
دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند
دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا
ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام
وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان
دار و ندار من پدری کن برایشان..

دارند میروند تو حسرت نکش فقط
جانم فدات بار مصیبت نکش فقط
نذر من است پای تو ارباترین شوند
از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط
حلا که دین من به تو قدری ادا شده..
حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط
آرام باش بر سر بالینشان حسین
تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط
من راضیم در شاخه گلم را نیاوری
باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط
درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا
آقای خوب من تو خجالت نکش فقط
مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست
جانم فدات ناله غربت نکش فقط

مویم سفید شد به تماشای عشق تو
من مادر شهید شدم پای عشق تو..


آسمان
سید محمد میرهاشمی

الا اى آسمان عشق بنگر اختر خود را
بلا گردان اصغر کن دو طفل خواهر خود را

بیا و بر مگردان این کفن پوشان زینب را
که نزد فاطمه بالا بگیرد او سر خود را

تو هر جا رفتى و زینب کنارت بود و ما بودیم
ب دنبالت بِبَر بر نى سر دو یاور خود را

بدان غیرت ز حیدر ، رزم از عباس تو داریم
نظر کن رزم شاگردان میر لشگر خود را

ز نسل جعفریم و دستِ بسته روزى ما نیست
بده اذنى که نگشائیم این بال و پر خود را

وفاى مادر ما بعد از این بهتر عیان گردد
تو هرگز نشنوى آه و فغان خواهر خود را

تو میدانى که سیلى خوردن مادر چه بد دردى است
چسان ما بنگریم آزرده روى مادر خود را ؟


مهمان
سید محمد میرهاشمی

در حرم ماندم که مهمانم شوی
تحفه آوردم سلیمانم شوی

گسترم از چادر خود سفره ای
تا میان خیمه مهمانم شوی

عشق آموز محبت زینبم
هدیه ای دارم که حیرانم شوند

غربت بی انتهایی وای اگر
شعله بخش قلب سوزانم شوی

دوست دارم بهره مند عطر گل
از شقایق های بستانم شوی

گلشنی پروردم از اشکم ، خوشم
مالک کل گلستانم شوی

دوست دارم در حریم میکده
ساقی بزم دو طفلانم شوی

دوست دارم با قبول تحفه ام
مایه ی تصدیق ایمانم شوی

رخصت میدان به طفلانم بده
قبل از آنکه قاتل جانم شوی

دوست دارم شاهد جانبازی
این دو سردار رجز خوانم شوی

در نبردی نابرابر ، خیره بر
این دو رعنا مرد میدانم شوی

مصحف صبرم ز حق دارم طلب
قاری آیات قرآنم شوی

دوست دارم بر فراز نیزه هم
مقتدای این دو جانانم شوی

حق نخواهد هم نگاه این دو گل
ناظر موی پریشانم شوی

معجر من پرچم عشق خداست
حنجر زینب حریف دشنه هاست


گلزار
سید محمد میرهاشمی

ما غنچه های نورس گلزار زینبیم
ما تحفه های او به تو دلدار زینبیم

گل هدیه می کنند به هم ، عاشقان پاک
ما هم دو گل ز پهنه ی گلزار زینبیم

ما حاصل نماز شب آن مطهره
ما هر دو نور دیده ی بیدار زینبیم

ما پای روضه های پر اشکش نشسته ایم
دل سوخته ز آه شرربار زینبیم

شیر محبت تو از او نوش کرده ایم
پرورده با ولایت تو یار زینبیم

ابناء زینبیم و ز سینه زنان تو
ما بانیان هیئت انصار زینبیم

تیغ برنده ایم و به قلب عدو زنیم
سرباز کوچکیم و دو سردار زینبیم

شمس الضحای مصحف ام المصائبیم
مهتاب عشق ، شمع شب تار زینبیم

دشمن چه باک ، نیزه و شمشیرمان زند
ما شاهدان جلوه ی ایثار زینبیم

امروز اگر به لجه ی خون دست و پا زنیم
فردا به نیزه شاهد بازار زینبیم


علیرضا شریف

یحییِ بـاز مانـده ز ایـل و تبـارِ من
ای جان که جانِ بی تو نیاید به کارِ من

معراجِ خواهرانه­ی من در مدارِ توست
سیبِ بهشتی، ای خـوشیِ روزگارِ من

ای موجِ مویه های مـرا ساحلی صبور
آغوشِ گـرمِ گریـه­ی بی اختیارِ من

از طالعی که دستِ مرا بسته دلخورم
انصاف نیست از چه نشد بخت یارِ من!

پس داده اید تحفه­ی نا چیزم ای کریم؟
هرگز نـبود از تـو چنین انتظارِ من

خیلی نبود خواهشِ زینب که رد کنی
اینـقدر بود پیـشِ شـما اعتـبارِ من؟

راضی به کمتر از علی اکبر نمی­شوی
وقتی­است خون بهایِ تو پروردگارِ من

سرمه کشیده اند و کفن پوش گشته اند
این دو ز جان گذشته­ی طوفان سوارِ من

هم می دوند با سر و هم می دهند سر
کافی است که اشاره کنی، گلعذارِ من

خیلی شنیدنی است رجزهای رزمشان
عـون و محمدند دو لـبِ ذوالفقارِ من

سجاده های شـوقِ مـرا مستجاب کن
تو بـا بزرگیت کـم زینب حساب کن

پروازشان بـده که فدای سرت شوند
طیارهایِ کـوچکِ دور و بـرت شوند

در شـعله های غربتِ هَلْ مِنْ مُعینِ تو
پروانه می شوند که خاکستـرت شوند

از جـانِ خود دریغ ندارند لحظه ای
رخصت دهید، آبروی خواهرت شوند

تا بـا تو سـوزِ داغِ پـسر قسمتم شود
من قول می دهم که علی اکبرت شوند

در جَـزر و مدِّ نیزه و شمشیرِ ایـن سپاه
پرپر زنند تا که به خـون پرپرت شوند

دِق می کنـم ز حسِ خجالت گرفتنت
من خواستم که نذرِ دلِ مضطرت شوند

غم های سینه دست به معجر نمی برند
کمتر مگر بـهانـه­ی چشمِ تـرت شوند

سر می دهـند تـا سرِ نِی زیـرِ آفتاب
چتری برای خوابِ علی اصغرت شوند

وقـتِ عبـور از گذرِ چشم هـای هرز
عباس هـایِ روسریِ دختـرت شونـد

عُذرِ مرا به لـحظه­ی تشییعشان ببخش
قصدم نبـود زحمـتِ بال و پرت شوند

جدایی
هادی ملکپور

غم جدایی تو کرده قصد جان مرا
غمی که سوخته تا مغز استخوان مرا

از آن زمان که به دنیا قدم گذاشته ام
عجین به داغ نوشتند داستان مرا

چه رورگار غریبی که باز در صدد است
بگیرد از من دلخون برادران مرا

زغربتت رمق راه رفتن از من رفت
اناالغریب تو لرزانده زانوان مرا

برای تحفه ی این مور هم سلیمان باش
کرم نما بپذیر این دو نوجوان مرا

ز چهره ام بزدا گرد شرمساری را
به خونشان بدرخشان ستارگان مرا

ادا اگر بشود حق تو زجانب من
توان مگر بدهد جسم ناتوان مرا

قدم خمید زداغ تو ..داغ طفلانم
خمیده تر نکند قامت کمان مرا

به خاطر تو زخیمه نیامدم بیرون
مگر که پی نبری اشک دیدکان مرا

نصیب باغ دلم از بهار اندک بود
خدا به خیر کند قصه ی خزان مرا

بلا عظیم تر و من صبورتر شده ام
چه سخت کرده خداوند امتحان مرا



هل اتی
علی اکبر لطیفیان

بهترین بنده ی خدا زینب
هل اتی زینب، انمّا زینب
ریشه ی صبر انبیا زینب
زینبا زینبا و یا زینب

بانی روضه های غم زینب
تا ابد مبتلای غم زینب

گفت ای مصطفای عاشورا
ای فدای تو زینب کبری
تو علی هستی و منم زهرا
پس فدای تمام پهلوها

سر خواهر فدای این سر تو
همه ی ما فدای اکبر تو

گفت ای شاه ما اجازه بده
حضرت کربلا اجازه بده
جان این بچه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده

قبل از آن که سر تو را ببرند
این سر خواهر تو را ببرند

من هوای تو را به سر دارم
به هوای تو بال و پر دارم
از غریبی تو خبر دارم
دو پسر نه، دو تا سپر دارم

زحمتم را بیا به باد مده
اشتیاق مرا به باد مده

در دل خیمه خسته اند این دو
سر راهت نشسته اند این دو
دل به لطف تو بسته اند این دو
با بزرگان نشسته اند این دو

این دو با یار تو بزرگ شده اند
با علمدار تو بزرگ شده اند

در کرم سائلی به دست آور
زین دو تا حاصلی به دست آور
سپر قابلی به دست آور
تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد
نظرت هم اگر نمی باشد

ای فدایت تمامی سرها
سر چه باشد به پای دلبرها
از چه در اشتیاق خواهرها
تو نظر می کنی به دیگرها

آخرش یا اجازه می گیرم
یا همین کنج خیمه می میرم

ای برادر اشاره ای فرما
ذوقشان را نظاره ای فرما
رد مکن راه چاره ای فرما
لااقل استخاره ای فرما

شاید این بچه های من بروند
شاید این دو به جای من بروند

زار و گریان مکن مرا جانا
ردّ احسان مکن مرا جانا
مو پریشان مکن مرا جانا
باز طوفان مکن مرا جانا

ورنه نیزه به دست می گیرم
جان هر آن چه هست می گیرم

تو اگر مبتلا شوی چه کنم
پیش چشمم فدا شوی چه کنم
پیش من سر جدا شوی چه کنم
کشته ی زیر پا شوی چه کنم

وای اگر حنجرت شکسته شود
پیش من پیکرت شکسته شود


غزیب وار
سعید پاشازاده

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند
دو خوشه ی نرسیده دو جام باده شدند

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر
فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

تمام آبروی باغبان همین دو گلند
که در حفاظت از باغ استفاده شدند

به دست دایی اگر چه سوار اسب شدند
به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب
دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

پیام غربت زینب شدند آن روزی
که سربریده نه چون نامه سرگشاده شدند

اگر چه سوم شعبان نشد محرم شد
به وقتش این دو به ارباب هدیه داده شدند

حلال زاده به دائیش می رود آخر
غریب وار اسیر حرام زاده شدند

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ