سیب  
 حسن لطفی
 
 مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم

مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدوم پر در آورم

این چشم وانمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم

من را ببر کنار عمویم که حس کنم
بر روی شانه های بلندش کبوترم

باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
از بسکه زخم خورده ام از بس که پرپرم  
 
    
محمد امین سبکبار

سر من هم به هوای سر تو افتادست
بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

قول دادم به همه گریه برایت نکنم
چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد
از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم
آسمان یاد غم مادر تو افتادست

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب
بالشت دست من و بستر تو افتادست

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم
از نفس هم نفس آخر تو افتادست


    
محمد فردوسی

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم
گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم
بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
چشم های پدرم خیره به سوی من بود

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد

آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
تا که احساس کنی لاغری پیکر را
می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم
مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم
تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
خالصانه متوسّل به علمدار شدم

من نگویم چه به روز سر من آوردند
چادری را که برایم تو خریدی بردند



علیرضا لک

لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر دردسرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالش را
گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم


قاسم نعمتی

با من و عمر ِکَمَم دست زمان بد تا کرد
موقع قد کشی ام بود که پشتم تا کرد

دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب
چشم کم سوی مرا آمدنت بینا کرد

لذتی دارد عجب بوسه ی لب های پدر
وقت برخورد به هم زخم دو لب سر وا کرد

نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن
با کف پا به روی چادر من امضا کرد

همه ی صورت من قدر ِکفِ دستی نیست
دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا کرد

عمو عباس کجا بود ببیند آن شب
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا کرد

ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا کرد

بی کفن دفن شدم ای پدر بی کفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا کرد

دختر بی ادبی مسخره میکرد مرا
دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا کرد

عمر یک ظرفِ ترک دار به ضربی بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا کرد

عمه هربار که با گریه بغل کرد مرا
یاد آن صورت نیلی شده ی زهرا کرد



محال

حاضرم پایِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم
جایِ پیراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابایِ من و خِشت محال است عمه
عمه بگذار که اول پر ِ خود را بدهم

...پهن کن تا که سر ِ خار نگیرد به لبش
کم اگر بود پر ِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت
نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر
حاضرم پایِ همین سر، سر ِ خود را بدهم

دید ما تشنه یِ آبیم خودش آب نخورد
خواست تا دیده یِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم
پایِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم


سه سال
سعید خرازی

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پُر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم


بغض
کاظم بهمنی

دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند
گرچه خود می شکند ناله رها می ماند

دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالیست
زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند

دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است
آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند

شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست
به پدر می رسد و قافله جا می ماند

بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند
از مقاتل سندش گاه جدا می ماند

دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب
برگی از دفتر شعر است که تا می ماند

طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد
دهن عشق از این حادثه وا می ماند


دعوت
رضا جعفری

بعد از سلام و تعارف وعرض ارادتی
تو محشری تو حرف نداری قیامتی

اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو
غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی

روز خوشی نداشتم و سخت خسته ام
این لحظه هم بدست نیامد براحتی

تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع
بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی

حالا که وقت هست برای سبک شدن
بابا،مزاحمم شده این درد لعنتی

پس من کجا برای شما درد دل کنم
اینجا خرابه است،نه مسجد، نه هیئتی

اینجا که صبح از افق شام می دمد
خورشید بی تشعشعی و بی هویتی

این چند روزه دائما اینجا نزول داشت
بارانی از کبودی گل های صورتی

از دامن مؤنثشان رقص میچکید
در مردم مذکرشان نیست غیرتی

امشب که جلوه های تورا میهمان شدم
دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی

امشب شب وصال خدا و رقیه است
بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی


مبهم
علی اکبر لطیفیان

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم
یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر
از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت
از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟
که تو سوال میکنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد
حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمیخورد
بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم


زار
علی اکبر لطیفیان

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد
قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

تا صدای لبت آمد لبم از خواب پرید
سر تو ارزش بیدار شدن هم دارد

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات
این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام
چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم
دختر شاه فداکار شدن هم دارد

معجری را که تو از مکه خریدی بردند
موی آشفته گرفتار شدن هم دارد
 

خرابه
علی اکبر لطیفیان

در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود
حتی دل فرشته برایش گرفته بود

با آستین پاره ی پیراهن خودش
جبریل را به زیر کسایش گرفته بود

زورش نمی رسید کسی را صدا کند
از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود

از ابتدای شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود

حتما نزول می کند آیات تازه ای
با چله ای که بین حرایش گرفته بود

مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟
آن چادری که عمه برایش گرفته بود
 

سوخته
محمد رسولی

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب
محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب
کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر
دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن
دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب
تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته


برگ و بر 
 علی اکبر لطیفیان
 
 برگ و برت دست کسی برگ و برم دست کسی
بال و پرت دست کسی بال و پرم دست کسی

خیرات کردن مال من خیرات کردن مال تو
انگشترت دست کسی انگشترم مال کسی

نه موی تو شانه شود نه موی من شانه شود
موی سرت دست کسی موی سرم دست کسی

بابا گرفتارت شدم از دو طرف غارت شدم
آن زیورم دست کسی این زیورم دست کسی

رختت به دست حرمله رختم به دست حرمله
پیراهنت دست کسی و معجرم دست کسی


آسوده
پانته آ صفایی

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم
قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن
شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل
اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!
زخم است، تاول تاول است انگشتهای لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را
حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا
دیگر نمی گوید به من «شیرین زبانم، دخترم»

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط
امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم



والضحی

من وسحر ،من وعمه من و سر پدرم
چه خواندنی شده امشب کتاب مختصرم

سلام تازه ز راه آمده کجا بودی
نشسته برسر و رویت غبار، همسفرم

همیشه در پی خورشید ماه می آید
کجاست سوره ی والشمس من سرقمرم

شکست اگر زفراق برادرت کمرت
شکسته درغم شش ماهه ی حرم کمرم

هزار و نهصد و پنجاه زخم بربدنت
هزار و نهصد وپنجاه داغ برجگرم

لبی نمانده برایت که بوسه ای بزنم
سری نمانده برایت که گیرمش به برم

ازآن شبی که مرا زجر زجر داد و کشید
نه دست من به کمر میرسد نه موی سرم

تنم سبک شده وگوش من شده سنگین
به ضربه ای همه جا تیره گشته درنظرم

نه موی شانه کشیده نه صورتی سالم
چنین شکسته بیا پیش مادرت مَبَرم


محسن ناصحی

گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
**
مثل این گوشواره، ای نامرد
بین بازارها فراوان است
تو به انگشت من قناعت کن
قیمت گوشواره ارزان است
**
چِقَدَر باید التماس کند
چادر دختر مرا بدهید
دست خود را کشیده تا نیزه
به یتیمم سر مرا بدهید
**
چِقَدَر تازیانه و سیلی
مگر از غصّه هاش بی خبرید
پای او کوچک است و کم طاقت
لاأقل روی ناقه اش ببرید
**
بسکه از تازیانه ها خورده
سیر گشته، غذا نمی خواهد
وعده تشت را به او ندهید
جز پدر از شما نمی خواهد
**
وسط شهر هرچه می خواهید
دائماً سنگ بر سرم بزنید
چوبتان را به لب خریدارم
ولی از این سه ساله درگذرید
**
اینکه در خود خزیده سردش نیست
درد پهلو کشیده خم شده است
با همین قدّ کوچکش امشب
چِقَدَر مثل مادرم شده است


بلور
قاسم نعمتی

از بس شکستنی شدی ای شیشه بلور
قدری بخواب و این بدنت را تکان مده

خواهی که خارها نرود در تنت فرو
آرام باش و پیرهنت را تکان مده

می بینی ای عزیز که نازت نمی کشند
پس این لبان خوش سخنت را تکان مده

دندان شیری تو به یک بوسه بسته است
با زحمت اینقدر دهنت را تکان مده

با آه آه تو بدنم تیر می کشد
از بس تنت شبیه تن مادرم شده

می پاشد از لبان تو خون لخته هر نفس
زان نیمه شب چه خاکی مگر بر سرم شده

ای دخترم هنوز سرت درد می کند؟
آیینه نگاهِ تو چشم ترم شده

از گیسوان سوختۀ بین مشت زجر
هر آنچه گفته ای به خدا باورم شده
**
از لحظه ای که حرف کنیز آمده وسط
خوابش نمی برد ز غم و ترس خواهرت

در این میانه جای ابالفضل خالی است
تا پس بگیرد از عدوی پست معجرت

در شهر مسلمین نشود دفن خارجی
لرزه فتاده بر دل ترسان مادرت

پیغام داده اند اهالی شهر شام
بیرون کشند از دل هر خاک پیکرت


جواد دیندار

اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟
بابا چه کرده ای که چنین با تو تا کنند؟

اصلا برای چه عصبانی ست حرمله
زجر و سنان چرا به تو چپ چپ نگا کنند؟

اینها به فکر دست شکسته که نیستند
با مشت و با لگد سر من سر و صدا کنند

این شمر و زجر هی سر من داد میکشند
هی میزنند و عقده دل از تو وا کنند

آقاهه تا مرا بزند خنده میکند
اینها فقط برای زدن خنده ها کنند

بابا دلم گرفته بگو تا برای من
یک روضه از سر علی اصغر به پا کنند

آنقدر موی دخترکت را کشیده که...
آمد طبیب، گفت که او زجرکش شده


امتحان
علی صالحی

رهِ وصال هزار و یک امتحان دارد
ولی چه قدر سه ساله مگر توان دارد؟

به قدر دو دهه بوسه به من بدهکاری
رقیه کمتر از اینها ولی زمان دارد

گرسنگی ِ مرا باز یادم آوردی
چرا هنوز سر و روت بوی نان دارد؟

فدایِ آن دهنت ساکتی چرا امشب؟
مگر یتیم تو در دست خیزران دارد؟

مجال نیست بگویم که روسریم چه شد
نپرس...این سر آشفته داستان دارد

فقط بدان که سگِ شمرها و حرمله ها
شرف به پنجه ی بی رحم شامیان دارد

برو بگو به اباالفضل چشمتان روشن
که زجر هست و عزیز تو سایه بان دارد

از آن شبی که به دنبال دخترت آمد
هنوز کودک تو درد استخوان دارد

از آن شب است که دندان شیری ام افتاد
از آن شب است گُلت لُکنت زبان دارد

از آن شب است که طفلت شبیه زهرا شد
از آن شب است رقیه قدِ کمان دارد

مرا رساند وَ حرصش گرفت و پرتم کرد
به عمه گفت:بگیرش هنوز جان دارد
 
   
محاسن

ای از سفر رسیده که مهمان دختری
اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری ؟

مثل کبوتری که به او سنگ می زنند
از ضرب تازیانه ندارم دگر پری

جای تعجب است که من زنده مانده ام
هرکس که دیده گفته عجب طفل لاغری

از قول من بگو به عمو بعد مردنم
باید برای غسل من آبی بیاوری

موی سفید و قد کمان و رخ کبود
حالا مرا ببین و بگو شکل مادری

خود را برای مقدمت آماده کرده ام
چه گوشواره ای چه لباسی چه معجری

هفده سوار دور و برت دیده ام به نی
اما تو بین آن همه زخمی ترین سری

لب های چاک خورده تو حرف می زند
تقصیر چوب بوده چنین سرخ و پرپری

قدری از این محاسن خاکستری بگو
غیر از تنور نیست مگر جای بهتری

مانند رگ رگ تو دلم ریش ریش شد
جانم فدای تو ، چه گلویی چه حنجری


علی اکبر لطیفیان

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم
پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

از دست نامردی به نام تازیانه
یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

تا اینکه گریان تو باشم در سحر گاه
در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا
از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

می خواستم خون گلویت را بشویم
شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هایم می گذارم دست خود را
شاید نبینی زینت و زیور ندارم

وقتی نمانده گیسویی روی سر من
گاری دگر باشانه و معجر ندارم

لب می گذارم روی لب هایت پدرجان
تا اینکه جانم را نگیری بر ندارم


محسن ناصحی

هی نقشه می کشند که بلوا به پا کنند
من را به درد بی پدری مبتلا کنند

اینها تمام از پدرت زخم خورده اند
پس آمدند از دل خود عقده وا کنند

گفتند:-تا که سر ببرند از تو می شود
از دختری سه ساله پدر را جدا کنند

تنها به کشتن تو رضایت نمی دهند
ای کاش بعد از این بدنت را رها کنند

انگشتر تو کاش به دست رقیه بود
تا بیشتر حقارت خود بر ملا کنند

در بین کوچه باز نشد عقده هاشان
آنقدر می زنند تنم را سیا کنند

هی می کشند موی مرا چادر مرا
شاید که زخم کهنه خود را دوا کنند

من کودکم ز عمه من کاش بگذرند!
وز رشته های چادر زینب حیا کنند

قرآن بخوان که بین حسینیه شیعه ها
صف بسته اند تا که به ما اقتدا کنند


رحمان نوازنی

آمدی چشم فراقم روشن
قدمت بر سر چشمم بابا
از سر نیزه رسیدی بنشین
تا بیارم کمی مرهم بابا
**
قصّه ی هجر من و هجر شما
قصّه ی یوسف و یعقوب شده
صبر از عمّه گرفتم همه جا
دخترت قبله ی ایّوب شده
**
همه بر غربت من گریه کنند
فقط این قاتل تو می خندد
همه شب بی تو ندارم خوابی
عمّه ام چشم مرا می بندد
**
روی هر چشمه ی بی عاطفه ای
مثل یک بغض شکفتم بابا
هر کجا سفره ی دل وا کردم
فقط از درد تو گفتم بابا
**
سرِپا می شوم و می افتم
دیگر از درد زمینگیر شدم
زحمت عمّه شدم ای بابا
راحتم کن که دگر پیر شدم
**
حتماً از نیزه زمینت زده اند
که کمی دیر رسیدی بابا
می شناسیم؟ بگو چند شب است
دخترت را تو ندیدی بابا




هیچ کس
مصطفی متولی

دلخوری نیست در این قافله از هیچ کسی
بخدا منکه ندارم گله از هیچ کسی

خواب بودم اگر از پشت شتر افتادم
طلبی نیست در این مسئله از هیچ کسی

بعد از آن نیمه شب و گم شدن و تنهایی
نگرفتم نفسی فاصله از هیچ کسی

من نمیترسم اگر عمه کنارم باشد
غیر از این زجر و از این حرمله از هیچ کسی

خواستم ، گرچه نشد غیر تو نامی ببرم
در قنوت دل هر نافله از هیچ کسی

زخم زنجیر مرا کشت الهی دیگر
تاب و طاقت نبرد سلسله از هیچ کسی

گریه نگذاشت که پوشیده بماند بابا
مشکل پای من و آبله از هیچ کسی

جز تو و خواهر تو برنمی آید بخدا
خطبه خواندن وسط هلهله از هیچ کسی

کاشکی در بغل فاطمه دق میکردم
تا دگر سر نبرم حوصله از هیچ کسی



زخم
حسن لطفی

دخترت هم غم پدر می خورد
هم غم موی شعله ور می خورد
نیزه دارت همین که می خندید
به غرورم چقدر بر می خورد
وسط کوچه ی یهودی ها
سینه ام زخم بیشتر می خورد
تکه سنگی که خورد کنج لبت
خنجری شد که بر جگر می خورد
کمرم را شکست آخرِ سر
ضربه هایی که بی خبر می خورد
بدنت را که زیر و رو کردند
دست من بود که به سر می خورد



حورا
توحید شالچیان ناظر

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها
تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها
ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب
مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها !
سوگند که تا روز قیامت همه هستیم
با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها
کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان
جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها
گندم بده تا پر بزنم، جلد تو باشم
محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها
در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید
کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید
تا از حرمت عطر خداوند بیاید
صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید
در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ
یا این که زبان قلمم بند بیاید
ارباب شود میل نگاهش به تو افزون
وقتی به لبانت گل لبخند بیاید
هر جا سخن از نام شکربار شما شد
در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید
خان کرمت جمع نگردیده، چو سائل
با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید
در حقّ من اتمام نما جود و کرم را
کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را
بی پله رسیدن به خدا فرض محال است
بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است
عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی
در فهم کمالات شما میوه ی کال است
عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم
تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است
یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم
با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است
یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...
سیلی...رخ نیلی... قدِ خم؟! جای سوال است
شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...
آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...
گفتند چه حاجت به بیان است همین است
تعطیل بهانه...بله بابای تو این است
سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش
احوال هر آن کس که یتیم است همین است
تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !
شمس فلک نی شده و عرش نشین است
از ناقه فتادی همه گفتند که انگار
زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است
این ها همه بغضی است که از فاطمه دارند
یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است
ای کاش دگر منتقم از راه بیاید
برچیده ز لب های زمان آه بیاید


رضا یزدانی
نیزه دارت به من یتیمی را،
داشت از روی نی نشان می داد
زخم هرچه گرفت جان مرا،
هر نگاهت به من که جان می داد
تو روی نیزه هم اگر باشی،
سایه ات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید!
گرمیت جان به کاروان می داد
دیگر آسان نمی توان رد شد،
هرگز از پیش قتلگاهی که...
به دل روضه خوان تو -که منم-،
کاش قدری خدا توان می داد:
سائلی آمد و تو در سجده،
«انّمایی» دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را،
این چنین دست ساربان می داد؟
کم کم آرام می شوی آری ،
سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف می زدم آه،
درد دوری اگر امان می داد


حمید امینی
به رو شانه ی مهتاب دیده بانی داشت
و زیر پای خودش فرش آسمانی داشت

نه اینکه راه زمین تا عرش را اشاره می فرمود
برای رفتن تا عرش هم نشانی داشت

به روی پای پدر با زبان شیرینش
برای حضرت جبریل شعر خوانی داشت

ز خانواده ی خورشید بود این خانم
عیار آینه اش شهرت جهانی داشت

شبیه یاس مدینه اگر چه کم سن بود
درون سینه ی خود راز جاودانی داشت

اگر چه معجر نور است روی موهایش
به روی صورت خود رنگ ارغوانی داشت

چه فصل های غریبی به چشم خود می دید
سه سال داشت ولی قامتی کمانی داشت

تمام حجم تنش درد بود و می گریید
از اینکه بر بدنش زخم خیزرانی داشت

امان نداد بگویم چگونه پیر شده
از اینکه در بدنش درد استخوانی داشت



سعید خرازی
در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیز
باید کمکم کنی٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِ سفر بسته به زنجیر شدم


روح الله قناعتیان

از بس که سکوت با دلم ور رفته
از دست همه حوصله ام سر رفته

او نیست ولی از جلوی چشمم، دست
در دست پدر چقدر دختر رفته

چادر که بپوشم عمه ام می گوید
قربان عزیزم چه به مادر رفته

من دخترم، کوچک و کوتاه و غریب
عمرم به سه تا آیه ی کوثر رفته

از گریه ی من حرامیان می لرزند
انگار علی به فتح خیبر رفته

جز زخم کف پا و تب تاول ها
باقی همه روضه ها به مادر رفته

آن قاصدکی که در بغل می چرخید
حالا سر نیزه های لشگر رفته

من...من...که نمی... نمی توانم بپرم
عمه تو بگو... چه ها بر این پر رفته

بابا به خدا بیا...بیا جان عمو
من خسته شدم حوصله ام سر رفته


سید رضا مؤید

کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم
آه کز ناقه بیــفتادم و تنها ماندم

همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ
من وحشت زده در ظلمت صحرا ماندم

در پی قافله بسـیار دویدم اما
پایم ازخار زِ رَه ماند و من از پا ماندم

کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف
چه کنم رو به که آرم که زِ رَه واماندم

ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است
که در این بادیه از قافله بر جا ماندم

در میان اسرا مونس من زینب بود
که چنین دور هم از زینب کبری ماندم

زد مؤید به حریم رضوی بوسه و گفت
لله الحمد که بر درگه مولا ماندم



غلامرضا سازگار

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم

یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم

ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من

زده از پنجۀ دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسۀ زهرا و حسین است به رویم

مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم

پای تا سر همه آیینۀ زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم

اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه

همه جا گشته عزا خانۀ من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه

خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من

دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته

رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته

به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه

طوطی وحی ام و پر سوختۀ شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم

پدر آمد دل شب گوشۀ ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم

گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله

هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم

تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم

قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد

حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعلۀ دل بزم عزاداری من شد

عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد

لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد

شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده

گفتم ای یار سفر کردۀ از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده

آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم

عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوۀ نایاب سر آورده برایم

سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم

ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده

از همان دست که رگ های گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده

بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده

زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومۀ خود فاطمه کردم

طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من

کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من

گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟


عطشان
وحید قاسمی

السلام علیک یا عطشان!
چه بلایی سر لبت آمد!؟

تا من و تو به وصل هم برسیم
جان به لب های زینبت آمد

زینت شانه های پیغمبر
السلام علیک یا مظلوم
!
چقدر چهره ات شکسته شده !
السلام علیک یا مغموم

با تو قهرم! پدر کجا بودی؟
بی من و خواهرت کجا رفتی!؟

دل خورم از تو، عصر عاشورا
بی خداحافظی چرا رفتی؟

سر عباس تا سر نی رفت
خیمه ها گُر گرفت، بلوا شد

تا که دیدند بی علمداریم
سر یک گوشواره دعوا شد

من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دست ساربان هستم

کعب نی ها مدام می گویند
دست و پا گیر کاروان هستم

سر بازار دیدنی بودیم !
دید زلفت که ما پریشانیم

عمه ام داد می زد ای مردم!
به پیمبر قسم مسلمانیم

معجرم را سر کسی دیدم
چادرم را سر یکی دیگر

با عبایت نماز می خواند
مشرکی پشت مشرکی دیگر

دختر حرمله چه مغرور است !
بر سر بام دف تکان می داد

او خبر داشت که یتیم شدم
پدرش را به من نشان می داد

کاش قرآن پدر نمی خواندی!
خیزران از لب تو، دلخور شد

اولین ضربه را که زد؛ دیدم
چوب خط صبوریم پر شد

عمه با من نبود، می مردم
پای طشت طلا نجاتم داد

نه فقط شام، کربلا، کوفه
خواهرت بارها نجاتم داد

بال های شکسته ای دارم
پر زدن با تو کاش راهی داشت

شام ویران به جای ویرانه
گاش گودال قتلگاهی داشت

علقمه، مشک، ساقی و اصغر
شده سر مشق گریه هام پدر

بردن من به نفع زینب توست
درد سر را ببر ز شام پدر


آنقدر ازدل ناله بی پروا کشیدم
آخر سرت را نیمه شب اینجا کشیدم

تا شام هرمنزل شما را می شناسند
ازبس که روی خاک عکست را کشیدم

پیشانی و پلک و لب و گونه همه زخم
با این همه عکس تو را زیبا کشیدم

هر بار که یاد ازعمو کردم نشستم
یک مشک پاره برلب دریا کشیدم

زخمی شده دیگر سرانگشتان دستم
ازبس که از پا خار در صحرا کشیدم

من را ببر این چند روزی که نبودی
اندازه ی یک عمر از دنیا کشیدم
ارسال در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ