ارادت
احسان ارجمند

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر
‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود
‏اما دلش به خاطر فردا گرفته ­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین
‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته ­بود؟

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
‏باور نکرد از همه امضا گرفته ­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او
‏او شب برای مردمش احیا گرفته­ بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
‏أن شعله ­ها برای همین پاگرفته بود


صبح چین
پیمان طالبی

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره


آوار
وحید قاسمی

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموار شد حسین


کوفه
قاسم نعمتی

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه
کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم
کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط راه افتد
وای آنهم وسط راه چه جایی کوفه

نگذارم که شود حج تو بی قربانی
بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش
می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم علمدار حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر چادر گره مقنعه را محکم کن
که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند
معجر دخترکی را نگشایی کوفه


جراحت
سعید توفیقی

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد
در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد
این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر
دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد
دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم
در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد
گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن
دل شوره ام ز شور روند شما بوَد
اصلاً بیا ، نیا نه به وسع دهان ماست
ما تابعیم هرچه پسند شما بوَد

اما ، اگر ، اگرچه مرا ذکر هر شب است
جای حسین ذکر لبم ، شور زینب است

گرچه تنم اسیر هزاران جراحت است
درد دل شکسته ی من بی نهایت است
هرچند سنگ کینه سرم را شکسته است
ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است
گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد
این شهر بی ستاره نه جای اقامت است
هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد
خط بدون فاصله ی دست بیعت است
تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز
کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد
یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود
تکلیف بانوان جلیله چه می شود ؟
نیت شدم که حرکت پروانه ای کنم
اما چگونه اینهمه پیله چه می شود ؟
بادی نمی وزد که خبردارتان کنــم
ای رب چاره ساز وسیله چه می شود ؟
آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای
ای مسلم عقیل ، عقیله چه می شود ؟
دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست
ششماهه ی عروس قبیله چه می شود ؟

آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت
یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !


کینه
محمد فردوسی

جار و جنجالی عذاب آور به گوشم می رسد
نعره ی مستانه ی لشکر به گوشم می رسد

هر دقیقه کوفه از این رو به آن رو می شود
تا صدای سکّه های زر به گوشم می رسد

این جماعت کینه دارند از عمو جانم علی
ناسزاها از سر منبر به گوشم می رسد

از دو ماه پیش که مهمان کوفی ها شدم
ضربه های پُتک آهنگر به گوشم می رسد

تا که نزدیک دکان تیر سازی می شوم
خنده های حرمله بهتر به گوشم می رسد

چند عمود آهنین را هم سفارش داده اند
صحبت ضربه به روی سر به گوشم می رسد

روی مرکب هایشان بسیار خرجین چیده اند
حرف غارت کردن معجر به گوشم می رسد

تا جهاز نوعروسان بیشتر کامل شود
وعده ی آوردن زیور به گوش می رسد

من اگر چه نیستم در عصر عاشورا ولی
ناله ی جانسوز یک مادر به گوشم می رسد

قبل مقتل رفتنت انگشترت را دربیار
صحبت انگشت و انگشتر به گوشم می رسد

خاکستر
حسن لطفی

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است
یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است
اگر این شهر شبیه شب دریا شده است

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد
که برای حرمت کوفه محیا شده است

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است
وای هر کوچه پر از روضه ی زهرا شده است

خبرت امده و دست به کارند همه
شهر ازین شده بازار چه غوغا شده است

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده
پای خاکستر و اتش همه جا وا شده است

شیرخواران پس از این خواب ندارند که با
تیر چون نیزه خود حرمله پیدا شده است

از همان روز که دیدند چه دارد با خود
حرف شش ماهه زدن بر نوک نی ها شده است

من از آن کعب نی و هلهله ها فهمیدم
که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره
رسم سوغاتی نامردم اینجا شده است

گرمی مجلس نامحرم بی پرواش
خنده بر بی کسی دختر نو پا شده است

هیزم آورده بریزد به تنورش خولی
در تنوری که به امید تو برپا شده است

آه برگرد که در بین حرامی هایش
سند سوختن دخترت امضا شده است


دامان عشق
سید محمد میرهاشمی

گر کنند آویزه ی دارم حسین
کی ز عشقت دست بردارم حسین

دست از دامان پر عشقت دمی
برندارم گرچه بر دارم حسین

جرم من تنها همین باشد شها
شور عشقت را گرفتارم حسین

هر چه سنگ آید ز بام کوفیان
من به جان و دل خریدارم حسین

دیدن روی تو ای وجه خدا
آرزوی این دل زارم حسین

هر طرف را بنگرم بینم تو را
بسکه من مشتاق دیدارم حسین

همچو بابای غریبت مرتضی
من هم از این کوفه بیزارم حسین

کوفیان سنگ از جفایم می زنند
بر گناهی که تو را یارم حسین

خون ز قلبم می رود ، عشقت ولی
کی رود از قلب خونبارم حسین


ابر
موسی علیمرادی

غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم
قبل کشته شدن از فکر تو مقتول شدم

گرچه کار همۀ شهر دگر سکه شده
من به پیش تو ولی سکۀ یک پول شدم

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند
شاخۀ خشکم و از غم، پرِ محصول شدم

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا
مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

سر من بر در دروازه و جسمم بازار
تازه من پیش شما کشتۀ معقول شدم

مهتاب
حبیب نیازی

وقتی نفس از سینه ی بی تاب افتاد
با غربتم رنگ از رخ مهتاب افتاد

دیوار اصلا تکیه گاه حیدری هاست
انگار بعد از فاطمه این باب افتاد

سنگ صبوری نیست اینجاها برایم
هر کوچه را گشتم ولی نایاب افتاد

مهمان رسیدم حال و روزم این چنین شد
با یاد زینب از دوچشمم خواب افتاد

هرکس که بیعت داشت ، زخمی کاری ام زد
از پیکرم دیگر توان و تاب افتاد

وقت وداع با چشم ، عکسی را گرفتم
از روی تو حالا ترک بر قاب افتاد

اینجا هزاران گرز آوردند، یاد
پیشانی مردی که در محراب افتاد

دیشب سر دروازه ی این شهر بی درد
ناگاه چشمم بر دوتا قلاب افتاد

شکر خدا این پاره ی لب آبرو داد
وقتی که دندانم درون آب افتاد

فهمیدم اینجا ذبح ، رسم خویش دارد
تا از کفم این کاسه ی خوناب افتاد

انگار که در جمعیت گمگشته ای داشت
جسمی که سوی عده ای قصاب افتاد

این سرنوشتش شد سلامی نیمه کاره
یک جسم بی سر ماند و تیزیه قناره...
ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ