رحمان نوازنی

وقتی کنار اسم خودت لا گذاشتی
قبلش هزار مرتبه الاّ گذاشتی
هر چیز را به غیر خودت نفی کردی و
خود را یکی نمودی و تنها گذاشتی
اول خودت برای خودت جلوه کردی و
خود را برای خود به تماشا گذاشتی
نوری شبیه نور خودت آفریدی و
در او شکوه ذات خودت را گذاشتی
این نور را به پهنه عرش خودت زدی
خورشید را به عالم بالا گذاشتی
حمد تو را که خواند تو گفتی که "احمدی"
به به ! چه خوب رسم مسما گذاشتی
نوری از آفتاب جدا کردی و سپس
یک ماه آفریدی و آنجا گذاشتی
تسبیح گفت ماه برای تو و تو هم
او را "علی" صدا زدی ؛ اما گذاشتی-
چندی هزار سال بگذرد از سر عاشقی !
تا اینکه عشق راتو به اجرا گذاشتی
یعنی که عشق، عشق علی و محمد است
یعنی برای عشق دو لیلا گذاشتی
اما دو عشق صادره مبنا نداشتند
پس روی عشق پایه و مبنا گذاشتی
مبنای عشق چیست به جز عشق فاطمه
پس عشق را حضرت زهرا گذاشتی

اینگونه بود خلقت عالم شروع شد
خلقت از این سه نور معظم شروع شد

تنها تویی که تکیه به باغ ارم زدی
بین حیاط خلوتی حق قدم زدی
غیر از بهشت فاطمه که در سینه تو بود
در سیزده مزار بهشتی حرم زدی
لوح و قلم که دست نگارین تو رسید
ای خوش نگار! نام علی را قلم زدی
گاهی خودت علی شدی و روی دوش خود
تا بر فراز کعبه احمد قدم زدی
از رحمت خودت گرفتی و از هیبت علی
آن را به دست فاطمه خود به هم زدی

تا یک حسن درست شد و یک حسین؛ عشق
تا اینکه هی بریزد از این عالمین ؛عشق

باید برای فاطمه منبر بیاورند
تا مدحتی برای پیمبر بیاورند
زهرا اگر که مادر پیغمبر خداست
باید نبی شناسی از او در بیاورند
خیر کثیر هدیه به پیغمبر است و بس
تنها برای اوست که کوثر بیاورند
در واقع اولین نبی و آخرین نبی است
فرقی نداشت  اول و آخر بیاورند
پیغمبران کبوتر نامه برش شدند
تا در هوای او همه پر در بیاورند

او آفتاب بود اگرسایه ای نداشت
او با خدا یکی شد و همسایه ای نداشت

گلدسته های عرش به نام محمد است
تنها خدا ی عرش ، امام محمد است
آنقدر دلرباست، که بال فرشته ها
همواره صید دائم  دام محمد است
از او طلب نموده ای اصلا تو جام می؟!
ذکر علی علی می جام محمد است
این را خود علی به همه عاشقانه گفت:
که مرتضی عبید و غلام محمد است
حوریه چیست جز گل لبخند روی او
باغ بهشت چیست؟سلام محمد است

 
باید در آینه به جمالش نگاه کرد
باید علی شناس شد و روبه ماه کرد

خلق عظیم  تو دل ما را اسیر کرد
دست کریم تو دل ما را فقیر کرد
این عطر خلق و خوی صمیمانه تو بود
دین را برای مردم ما دلپذیر کرد
آری گرسنه های طمع را میان شهر
این زندگی ساده تو سیر سیر کرد
تا اینکه ما به خوف و رجا بنده اش شویم
حق هم تو را رسول بشیر و نذیر کرد
آن سجده های ابری و بارانی شما
سجاده  را به گریه در آورد و پیر کرد

ما را به سجده های خودت رنگ و بو بده
بر جانماز غفلت ما آبرو بده

یکشب ظهور کن تو به غار حرای من
یعنی به بخوان دو آیه زچشمت برای من
به نفس پاک تو که همان نفس حیدر است
فریاد می زنم که تویی مرتضای من
من آخرالزمانیم آقا شروع کن
ایمان بریز روی من از ابتدای من
من در طواف گنبد خضرا شنیده ام
اینجا طواف کرده کبوتر به جای من
این روزه ها مدینه پر از دود و آتش است
شهر مدینه ات شده کرببلای من
 پهلوی در شکسته و مادر به بستر است
این اجر آن همه زحمات پیمبر است

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ