اصغر عظیمی مهر

از عیانی عنایت عین اعیان می شود
دست خالی هر که راهی خراسان می شود

از کبوترهای دست آموز گنبد بشنوید :
خوش به حال هر که بر این سفره مهمان می شود

ارزش یک عمر دارد ساعتی در این حرم
در مصاف عشق اغلب عقل حیران می شود

اشک می ریزند بر گِرد ضریحش عاشقان
گاه حتی بی دعای نوح ؛ طوفان می شود

ارزش انگور گاهی کمتر از یاقوت نیست
ریگ در دستان او لعل بدخشان می شود

سرمه ی چشم ملائک بوده خاک پای او
صخره زیر  گام او تخت سلیمان می شود

اقتدار شاه یعنی گاه تعداد اسیر
بیشْ از گنجایشِ محدودِ زندان می شود

آنکه می گیرد شفا سمت طبیبش برنگشت!
خوش به حال آنکه دردش سخت درمان می شود

رفته رفته سخت خواهد شد دل بی مرحمت
سینه ای که دست رد خورده ست سندان می شود

بی نفس می افتم از پا در میان خوابها
هرکجا می بینم آهویی هراسان می شود

من پناه آورده ام امشب به تو ای وای من!
آهویی در خانه ی صیاد پنهان می شود

ارسال در تاريخ شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ