این که از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد

چشم هایش به در و منتظر آمدنی ست
زیر لب زمزمهٔ مادر مادر دارد

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثی ست که در سینه مکرر دارد

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاری ست که از کینه همسر درد

پیش چشمش که توانسته به روی منبر
رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

گفت با گریه حسین جان... تو دگر گریه مکن
که حسن می رود و سایهٔ خواهر دارد

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صد چاک تو از روی زمین بر دارد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ