مهدی نظری

سر تو از سرنیزه به من توان می داد          
امید بر دل مجروح بی کسان می داد

خودت که از سر نیزه به چشم خود دیدی   
کنیزکی به یتیم تو خرده نان می داد

مرا دهانه بازار هرکسی می دید            
به خاطر سر و وضعم سری تکان می داد

نماز جمعه کوفه شلوغ بود آنروز         
گمان کنم که علی اکبرت اذان می داد

میان مجلسشان از کنیز تاگفتند:                
سکینه دخترت از ترس داشت جان می داد

برای خوش گذرانی، یزید در مجلس         
مدال نیزه زنی را که برسنان می داد...

...رقیه دختر دردانه داشت دق می کرد    
دوباره رأس اباالفضل رانشان می داد

شراب را روی لبهای پرپرت می ریخت  
دوباره قهقهه می زد عذابمان می داد

هزار مرتبه گفتم نخوان عزیز دلم!           
توخواندی وصله ات رابه خیزران می داد

همین که چوب جفا برلبان تو می خورد        
بدان که خواهر تو سخت امتحان می داد

نبودن تو زیک سو و ضربه زنجیر          
به جسم خواهر تو درد استخوان می داد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ