مجتبی فلاح نیا

غمی چو تلخ تر از درد بر تو حادث شد
که اشکهای خدا روی گونه ات حس شد

بریده شد ز اذن تا اذن گلو پس از این
زمین زخون علی بیمه حوادث شد

نم نگات به خون علی اصغر ریخت
که از عصاره این دو گلاب خالص شد

شکست آینه با سنگ حرمله اما
ز تکه های تنش نور و.....خصم ناقص شد

از آن به بعد دگر نام او زبانزد شد
از آن به بعد دمش روضه ی مجالس شد

نگار عشق به سن بلوغ هم نرسید
‌«به غمزه مساله آموز صد مدرس شد»

هنوز هم که هنوز است مشق بابا آب
به پاس طفل تو تکلیف در مدارس شد

ارسال در تاريخ دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ