امیرحسین محمودپور

گریه هایم اگرچه کاری نیست
چه کنم؟ غیر گریه کاری نیست

بعد عمری کنار هم بودن
می روی و مرا نگاری نیست

فصل سرد خزان عمرم شد
باغ من را دگر بهاری نیست

می بری جان خواهرت با خود
بعد تو پای استواری نیست

روی شانه تو منزلت داری
لااقل وقت نی سواری نیست

رفتنت می برد امید حرم
کودکان را دگر قراری نیست

گرگها صف کشیده اند اینجا
آهوان را ره فراری نیست

می روی و به خیمه می تازند
پس مپرسم چرا وقاری نیست!

    ***

ای به قربان ایه ی کهفت
سرشکسته تر از تو قاری نیست

چه بلایی سر تو آوردند؟
جز به نیزه تو را مزاری نیست

بعد تو زینب است و طفلانت
چه کنم؟جای گریه زاری نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ