محسن کاویانی

سالها بود که من راه نمی دانستم
مست میرفتم و از چاه نمی دانستم
چیزی از معجزه  والله نمی دانستم
نیمه شب بود ودلم...  آه نمیدانستم

گوییا قلب من ازدرد کسی خون شده بود
خسته بوداز همه ویک شبه مجنون شده بود

رفتم ازخانه که شبگرد خیابان بشوم
اصلاً انگار بنابود که انسان بشوم
مثل مردم شوم و لایق باران بشوم
غرق دریای غم حضرت جانان بشوم

دسته ای رد شد ازاین کوچه دلم غوغاشد
چرخ می زد علم و سینه زنی برپاشد

تازه فهمیده ام ازچیست دلم غم دارد
کوچه درکوچه جهان شور محرم دارد
بازاین شور عظیمیست که آدم دارد
نوحه خوان گفت که این قافله حُر هم دارد

من به مولای خود ازحیله ی گندم گفتم
بی خود ازخود شدم وبا دَمِ مردم گفتم:

امشبی را شه دین درحرمش مهمان است
عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است
((مکن ای صبح طلو...)) سینه ی ما ویران است
((مکن ای صبح طلو...)) چشم جهان گریان است

"ماتم کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانه ی اوست"

ناگهان دردل من شعشعه زد نورحسین
سینه ام سرخ شد ازهروله و شورحسین
به دلم زد که غمم بوده به دستورحسین
باید آدم بشود وصله ی ناجورحسین

"دوش وقت سحر ازغصّه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند"

بی خبرغرق غمی مبهم وآرام شدم
محو سنج وکتل وبیرق و دمّام شدم
آنقدر مست شدم تا که خودم جام شدم
بعد ازآن بود که یک نوکرخوشنام شدم

قسمت این بود که همگام مسیرش بشوم
قسمت این بود ظهیرانه اسیرش بشوم

قسمت این بود که من مثل هزاران دیگر
به خودم آیم وعاشق بشوم تا آخر
باید ازخود بروم سمت خودی زیباتر
باید ازخودبروم... آه شده وقت سفر

بعد یک عمرخودش خواست نباشم گمراه
هرکه دارد هوس کرب وبلا بسم الله...

ارسال در تاريخ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ