امیر تیموری

نقاش اسب را که زمینگیر می کشد
یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد

بی آب، مشک را و علم را بدون دست
یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر
کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟
احساس می کنم کمرم تیر می کشد...

ادامه در ادامه مطلب


باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله می کند

پیشانی ات نگاه مرا خیره می کند
آبی آسمان مرا تیره می کند

با مشک روی دوش به ما فکر می کنی
با دست و سر به دین خدا فکر می کنی

یا فکر می کنی که حسین است و بعد از آن
تنها، علی میان حنین است  و بعد از آن

این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن
صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن           

باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله می کند

رفتی عمو که خیمه ی مان بی عمود شد
رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد

دشمن چه کرد بعد تو، خط و نشان کشید
رفتی عمو که گونه ی خیسم کبود شد

مردی که ترس نام تو را داشت، بعد تو
مردی که گوشواره ی ما را ربود شد

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است
آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است

باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله کی کند

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ