قاسم نعمتی
 
تا خیمه ها عباس دارد غم ندارم
پشتم به تو گرم است ای کوه وقارم
 
من رحمت الله و تو پرچم دار فضلی
بوسیدن دستان تو  شد افتخارم
 
سلطانی ام در کربلا از توست عباس
در سایه ی قد تو ، صاحب اقتدارم
 
تنها تویی که سه حرم داری در عالم
دست جدایت را به چشمانم گذارم
 
تا که صدا کردی برادر یاری ام کن
بند دلم را پاره کردی ای نگارم
 
هر جا نظر کردم تو را دیدم به صحرا
گرد تن پاشیده ی تو بی قرارم
 
بوی مدینه می دهد خون لبانت
حس می کنم مادر نشسته در کنارم
 
شمشیر تیز است و عمود آهنین پهن
آشفته در هم گیسوانت ای بهارم
 
بر خیمه ها چشم طمع دارد دشمن  
جان خودت صاحب علم دلشوره دارم
 
ترسم شود زینب اسیر بی حیایی
در فکر آن طفلان در حال فرارم

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ