علی اکبر لطیفیان

تا می شود زچشمه توحید جوگرفت
ازدست هرکسی که نباید سبوگرفت

توآبی وبه آب تورا احتیاج نیست
پس این فرات بودکه باتو وضوگرفت

کوچک نشد مقام تو نه...تازه کربلا
باآبروی ریخته ات آبروگرفت

شرم زیاد توهمه راسمت توکشید
این آفتاب بود که با ماه خوگرفت

دیگربرای اهل بهشت آرزوشدی
وقتی عمودازسرتوآرزو گرفت

خیلی گران تمام شداین آب خواستن
یک مشک ازقبیله ما یک عموگرفت

ازآن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن به بعد بودکه راه گلوگرفت
....
زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی اوگرفت

درکوفه بیشتربه قدت احتیاج داشت
باآستین پاره نمی شدکه روگرفت

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ