علی اکبر لطیفیان

خبر پیچید که سقا به هم پیچید
کنار خیمه ها آقا به هم پیچید

قمر افتاد و پشتش آفتاب افتاد
همین جا بود عاشورا به هم پیچید

سرش از سر بلندی بود،بالا بود
عمود آن قدرها زد تا به هم پیچید

نه،این مال زمین افتادن او نیست
دو چشمانش همان بالا به هم پیچید

نمی شد با عبا حتی تکانش داد
ز بسکه آن قد و بالا به هم پیچید

تمام اتفاقاتی که انجامید
همه یکجا شد و یکجا به هم پیچید

چو آن ثقل عظیم افتاد روی خاک
تمام خاک آن صحرا به هم پیچید

هزاران چشم خیره-خیره تر می شد
بساط دختر زهرا به هم پیچید

زخیمه دختری فریاد زد:بابا......
بیا که معجر زنها به هم پیچید

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ