پروانه بهزادی آزاد

با مشک تو رودخانه تطهیر شده
رویای قشنگ آب تعبیر شده
تا مشت به مشت آب برمی داری
در دست تو قرص ماه تکثیر شده

 

دلخسته و بی قرار برمی گردد
در هاله ای از غبار برمی گردد
دلهای زنان و کودکان می لرزد
چون اسب تو بی سوار برمی گردد   


معشوق، علی اکبری می طلبد
گاهی بدن و گاه سری می طلبد
تقویم پر از فرصت عاشورایی ست
هر روز حسین(ع) یاوری می طلبد

 

هر سال برای تو سیه می پوشیم
در دسته ی عاشقان علم بر دوشیم
ما، بعد هزار و چارصد سال هنوز
با یاد لب تو آب را می نوشیم


غمی سنگین مرا در بر گرفته
دلم سمت ضریحت پر گرفته
محرم می رود اما دل من
دوباره نوحه را از سر گرفته

 

با مشک تو رودخانه تطهیر شده
رویای قشنگ آب تعبیر شده
تا مشت به مشت آب برمی داری
در دست تو قرص ماه تکثیر شده



هر گاه عطش آمد و بی تاب شدم
با جرعه ای از مشک تو سیراب شدم
از شرم و خجالت دو دستت اما
مانند تمام رودها،آب شدم


پیش از تو کسی خبر ز مهتاب نداد
یک لحظه مرا رهایی از خواب نداد
وقتی که تمام دشت له له می زد
غیر از تو کسی به تشنه ها آب نداد


یک اسب میان خیمه ها پیدا شد
در سینه ی دشت شیونی برپا شد
بغضی که نهفته در قلم موی تو بود
بر بوم چکید و عصر عاشورا شد


تو می خواهی پر از اخلاص باشی
نگهبان حریم یاس باشی
اگر یار حسینی، می توانی،
برای تشنه ها عباس باشی؟!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ