علی اکبر لطیفیان

بنویسید مرا یار اباعبدالله
اولین بنده ی دربار اباعبدالله
منتظرمانده دیدار اباعبدالله
من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خداهست خریداراباعبدالله

عاشق آن است که دیدارکند یارش را
بارها جان بدهد دیداگر دارش را
باز آماده کند جان دگر بارش را
فاطمه پیش خدا،پیش برد کارش را

هرکه افتادپی کار اباعبدالله

من پرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
جگرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
سپرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
تا سرم را روی دست گرفتم،دیدم...

... راهم افتاده به بازاراباعبدالله


وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم
به دل بی سروسامان چه نیازی دارم
با لب پاره به دندان چه نیازی دارم
به سرشانه اینان چه نیازی دارم

تاسرم هست به دیوار اباعبدالله

قبل ازآنیکه بیایدخبرم را ببرید
زیرپایش مژه چشم ترم را ببرید
محضرش دست به دست این جگرم را ببرید
گرسرم را وسردوپسرم را ببرید

...بازهستیم بدهکار اباعبدالله

سنگها خوب نشستندبه پای لب من
لب من ریخت وپیچیدصدای لب من
طیب الله به این لطف و وفای لب من
بعد از این آب حرام است برای لب من

بسکه لبریزم وسرشاراباعبدالله

مانده ازجلوه والای توحیران،مسلم
جان خودریخت به پای توبه یک آن،مسلم
عیدقربان شهان،هست فراوان مسلم
من به قربان تونه...جان هزاران مسلم

تازه قربان علمداراباعبدالله

به ولای تونداده ست اذان،هیچکسی
وانکرده ست به شان تودهان،هیچکسی
مثل مسلم نبود دل نگران،هیچکسی
بخداوندکه درهر دو جهان،هیچکسی...

....مثل من نیست گرفتاراباعبدالله

پیکرم وقف نوک پازدن طفلان شد
کوچه کوچه سرمن بودکه سرگردان شد
چه خیالی ست که بازیچه ی این وآن شد
یاکه برعکس به میخی تنم آویزان شد

دست حق باد نگهداراباعبدالله

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ