بسم رب الحسین

اشعار شب سوم محرم الحرام(حضرت رقیه(س))

اشعار را در ادامه ی مطلب ببینید.

(انشالله با نزدیک شدن به شب سوم محرم اشعار کامل تر خواهد شد)

 

 


محمد بیابانی

من گریه میکنم به سر از پیکری که نیست
تو شکوه میکنی زمن از معجری که نیست

جارو زدم به پای تو خاک خرابه را
با چند تار گیسوی از خون تری که نیست

با این نگاه تار فقط دست میکشم
بر لعل خیزرانی ات از باوری که نیست

انگار که نه از سر تو چیز مانده است
نه دخترت ... که جز بدن لاغری که نیست

از آن شبی که آب به ما باز شد – رباب
سرگرم بازی است... ، با اصغری که نیست

جا ماندم از بقیه و خوابم گرفته بود
بر دست های خسته آن مادری که نیست

از زیر سنگ و آتش و سیلی گذشته ام
دیدی اگر به بال کبودم پری که نیست

در پاسخ سوال تو از گوشواره ام
می پرسم از عمامه و انگشتری که نیست

یک نانجیب دخترکت را کنیز خواند
دور از نگاه ساقی آب آوری که نیست

اجرا شده توسط حاج محمد کریمی

همه امید بچه ها ...عمه
نشد از ما دمی جدا عمه

تا عمو در کنار علقمه ماند
شد ابلفضل خیمه ها عمه

پدرم روی خاک و نیمه ی شب
از پی بچه ها دوتا عمه

هر طرف ناله در بیابان بود
شد همه دشت یک صدا: عمه!

عمه از خیمه تا به مقتل رفت
گفتم عمه نرو   ...   کجا عمه؟

شبی از ناقه تا که افتادم
ناله کردم بیا    بیــــا عمه ....
 
مانده ام بانویی که آن شب بود
مادرم فاطمه است یا عمه؟
 
هر کجا تازیانه بالا رفت
زود تر گشت جان فدا عمه

شهر تا ازدهام شد طفلی
داد زد زیر دست و پا عمه

کاش عمو بود تا که در نورش
بکشد خار پای ما عمه

تا نبینیم گریه ی هم را
من جدا گریه و جدا عمه

دیشبی را دلم به دریا زد
شکوه آغاز کرد با عمه

که مگر نیست احترام یتیم
آیه ی مصحف خدا عمه؟
 
پس چرا اهل شام مسخره کرد
گریه های یتیم را عمه؟

سایه ات مستدام بر سر من
ای علمدار کربلا عمه!

راستی مرگ خود طلب کردی
من بمیرم.... شما چرا عمه؟

***

اینجا بهانه ها خودشان جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیر پا کنی

اصلا نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند

آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد

صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند

از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من مداوا نمی شود                             
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت
زلفی که سوخته گرهش وا نمی شود

دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نامرد های شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
سنگین شده ست گوشم و بهتر که نشنوم
بر روی قیمت اسرا چانه می زنند


امیرحسین محمودپور

آیینه دار قافله ی بی قراری ام
آیینه ام شکسته و گرد و غباری ام

بیچاره می کنم همه ی شهر شام را
از ناله ها و گریه ی شب زنده داری ام

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن
یک مرهمی گذار بر این زخم کاری ام!

بابا مگر لبان تو آسیب دیده اند؟
صحبت نمی کنی پدر لب اناری ام؟

شانت به نیزه نیست بیا روی دامنم!
دستم نمی کند که در این کار یاری ام!

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود
سنگت زدند تا شکنند استواری ام

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است
جبریل آمده به ملاقات قاری ام!

کوه وقار بودم و مملو از غرور
حالا ببین تو وسعت این شرمساری ام



گفتم به خود یا که خبر از ما نداری
یا که خیال دیدن ما را نداری

حالا که از راه آمدی فهمیده ام که
هر شب تو می خواهی بیایی پا نداری

دور از من و عمه کجا ها رفته ای که
یک جای سالم در سرت حتی نداری

اما پر از زخم و جراحت هم که باشی
زیباترین بابای دنیا تا نداری

بعد از تو باید سوخت در حرم یتیمی
بعد از تو باید ساخت بابا با نداری

با دختر تو دختران شام قهرند
با طعنه می گویند تو بابا نداری

من را به همراهت ببر تا که بفهمم
تو دوست داری دخترت را یا نداری

من را به همراهت ببر تا که بفهمم
تو دوست داری دخترت را یا نداری


علی اکبر لطیفیان

میل پریدن هست اما بال و پر نه
هر آنچه می خواهی بگو اما بپر نه

حالا که بعد از چند روزی پیش مایی
بابا به جان عمه ام حرف سفر نه

یا نه اگر میل سفر داری دوباره
باشد برو اما بدون همسفر نه

با این کبودی های دور چشمهایم
خیلی شبیه مادرت هستم مگر نه

از گیسوان خاکیم تا که ببافی
یک چیزهایی مانده امّا آنقدر نه

دیشب که گیسویم به دست باد افتاد
گفتم بکش باشد ولی از پشت سر نه


سید رضا موید

پدر من، پسر فاطمه، مهمان من است
عمه، مهمان نه که جان من و جانان من است

کنج ویرانه شام و سرخونین پدر
آسمان در عجب از این سر و سامان من است

از بهشت آمده آقای جوانان بهشت
یوسف فاطمه در کلبه احزان من است

اوست موسای من و غمکده ام وادی طور
آتش نخله طور از دل سوزان من است

یاد باد آنکه شب و روز، مرا می بوسید
اینکه امشب سر او زینت دامان من است

گر لبش سوخته از تشنگی و سوز جگر
به خدا سوخته تر از لب او، جان من است

می زنم بر لب او بوسه که الفت زقدیم
بین این لعل لب و دیده گریان من است

بر دل و جان مؤید شرری زد غم من
که پس از دیر زمان باز غزل خوان من است

محمد علی مجاهدی(پروانه)

لبریز شهد عاطفه جام رقیه است
آوای مهر جان کلام رقیه است

جانسوز و کفر سوز و روان سوز و ظلم سوز
در گوشه خرابه کلام رقیه است

چون او کسی به عهد محبت وفا نکرد
این سکّه تا به حشر به نام رقیه است

با دستهای کوچک خود نخل ظلم کند
عالیترین مرام، مرام رقیه است

یک جمله گفت و کاخ ستم را به باد داد
خونین ترین پیام، پیام رقیه است

آن قصّه ای که خاطره انگیز کربلاست
افسانه خرابه شام رقیه است

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
عشق حسین رمز دوام رقیه است

گاهی به کوه و دشت و گهی در خرابه ها
در دست عشق دوست، زمام رقیه است

هر کس دلی به دست حبیبی سپرده است
پروانه هم، غلام غلامِ رقیه است


مهدی صفی یاری

تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت
زخم تمام پیکرخونم دوا گرفت
من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...

                       ***

تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت
بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت
یا اسب بود...یا یکی از دشمنان تو  !!!
از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت....

                      ***

یک لحظه دید عمه مرا ، اشکباره شد
داغ مدینه در دل زارش دوباره شد
نامرد سیلی اش دو هدف داشت همزمان
هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد

 
ای سر تو کی ای - از کجا می آیی
انگار به چشم آشنا می آیی
از گودی زیر حلق تو معلوم است
از وادی نیزه دارها می آیی....!


حاتم که ز جود شهرتی پیدا کرد
تا بر تو رسید سفره اش را تا کرد
قربان دو دست کوچکت بی بی جان
کز خلق گره های بزرگی وا کرد


وحید قاسمی

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر
با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه  نــگــاه  وقیــح  یــهــودیــان
بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تورا
بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است
من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر
از فـکـر بوسـه صــرفنــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو
- خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت
در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر


یوسف رحیمی


 با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

حتی صبور قافله بی صبر می شود
با خاطرات خسته ترین دختری که نیست

قاسم نعمتی

دختر اگر یتیم   شود   پیر میشود
از زندگی  بدون  پدر سیر میشود

هم سن وسالها همه اورانشان دهند
دلنازک است دخترودلگیرمیشود

 باشد شبیه مادر خود  نافذالکلام
این شهرباصدای او،تسخیرمیشود

فریادهای  یا  ابتایش  چو فاطمه
درسرزمین کفرچو تکبیرمیشود

وقتی که گیسوان سری پنجه می خورد
هرتاب آن چوحلقه زنجیر میشود

اصلارقیه نه به خدامرد بی هوا
بایک شتاب ضربه زمین گیرمیشود

هرگزکسی نگفت گلویش کبودشد
اینجاست روضه صاحب تصویر میشود

دشمن  به او  نگاه   خریدار  می کند
خوب شاهزاده بوده وتحقیرمیشود

فرزند خارجیست کفن احتیاج نیست
بیهوده نیست این همه تکفیرمیشود

دادندجای غسل تیمم تنش....چرا؟
خون ازشکاف زخم سرازیرمیشود

پایش به سوی قبله کشید وبه نازگفت:
امشب  اگر نیایی  پدر دیر میشود



نادر حسینی

خیلی بزرگ بود قدمهای کوچکت
دنیا فدای خشکی لب های پوپکت

سیلی اگر چه واژه ی تلخی است خوب من
اما وزید بر گل رخسار میخکت

تو خواهر گلایل و نیزه شکسته ای
هرگز مخواه اینکه بخوانند کودکت

تو در شناسنامهمگر دست برده ای
اصلا نمی خورد به سن و سال اندکت

آن روز جمله خصم به بازی گرفته شد
هرچند تیر و نیزه و نی شد عروسکت

آن روز چند لاله از آتش شکفته شد
بر تار پود دامن سرخ مشبکت

با اینکه در خیال نمی گنجد این حدیث
اما بزرگ بود قدمهای کوچکت


علیرضا لک

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد
گفتم من چیزی نگفتم، بی امان زد

تاریک بود، چشمم جایی را نمی دید
تا دید تنهایم، رسیدو ناگهان زد

تا دستهای کوچکم روی سرم بود
با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

قدم فقط تا زیر زانویش می آمد
از کینه اما تا نفس تا داشت جان زد


مجید رجبی

زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده
باورت نیست ولی  دختر تو پیر شده

چه بیایی چه نیایی به خدا میمیرم
پس قدم رنجه نما که به خدا دیر شده

در کتاب قدر دختر دردانه تو
رنج و محنت همه جا رشته تحریر شده

خواب دیدم که شبی مهر به دامان دارم
آمدی  خواب من غمزده تعبیر شده

آنقدر بر غم هجران تو اشک افشاندم
ژاله بر برگ گل یاس تو تبخیر شده

سرگذشت من هجران زده در طول سفر
بر رخ کودک معصوم تو تصویر شده

کاش میمردم و با چشم نمی دیدم که
چهره ات دستخوش این همه تغییر شده

با تو سر بسته بگوید غم دلواپسی اش
دختری که هدف طعنه و تحقیر شده

من وانگشت نمایی من وبازار کجا
به خدا دخترت از زنگی اش سیر شده

حاجت سلسله بر پای پر از آبله نیست
پای پر آبله ام بسته به زنجیر شده

مجید خضرایی

در هیچ جا به ضرب تبر گل نمیکنند
راس پدر برای تسلی نمیبرند

در هیچ دین ومذهب و آیین ومکتبی
سیلی بروی دختر کوچک نمی زنند

"نیلوفر به شاخه ی غم تاب خورده ام"
سیلی ز دست محکم اعراب خورده ام

شرم وخجالتم زعو آمدم به یاد
هر بار که به کوفه و شام آب خورده ام

با اینکه زیر بار مصیبت خمیده ام
من یکتنه حماسه ی عشق آفریده ام

از آخرین تبسم عباس تا کنون
یک روز خوش میان دو عالم ندیده ام

آموختم ز فاطمه دشمن ستیزیم
بنگر به زیر ضربه ی  دشمن عزیزیم

اما  نموده ام زخدا مرگ خود طلبپ
چون خواند دشمن تو برای کنیزیم

با اینکه نیست موضع سالم در این بدن
نیلوفری شده است همه جای یاسمن

آنقدر ناله میکشم و داد میزنم
تا اینکه کاخ ظلم بیافتد به پای من

بابا گواه باش به صبر و رضای من
خون میچکد ز تاول بسیار پای من

دشمن گمان نمود که آسوده شد ولی
خواب یزید کرده پریشان نوای من

گشته رقیه جلوه و مرآت مادرت
گشتم دلیل فخر ومباهات مادرت

جسم کبود و قد کمانم شهادتی ست
همواره زنده است مصیبات مادرت


مجید خضرایی

به اندازه ی تاول دست و پایم
به پیشانیت سنگ دشمن نشسته

بجز گریه کاری نیاید ز دستم
من خانه بر دوش پهلو شکسته

به هر دم به هر بازدم درد دارم
گمانم پدر دنده هایم شکسته

گل سر برای سرم نیست لازم
ز گیسوی من کم شده دسته دسته

همه شعر هایی که یادم تو دادی
دگر رفت از یاد این طفل خسته

وضوی جبیره گرفتم پدر جان
تو رفتی و گشته نمازم نشسته

ورم پلکهای مرا کرده سنگین
نگویی چرا دخترم چشم بسته

شدم ای پدر دست و پا گیر عمه
مرا میبری ای پگاه خجسته؟

وحید مصلحی


ای سر که امشب اینجا ماه ِ خرابه هستی
در طشت خون گرفته  پیش سه ساله هستی

قاری ِ روی ِ نیزه  جا در تنور کردی
از زیر ِ بارش سنگ با من عبور کردی

زردی دود داری بوی تنور ای سر
داری هوای من را از راه دور ای سر

بر دست کوچکم تا بند ِ اسیری افتاد
از دست ِ "زجر"  ِ  نامرد دندان شیری افتاد

دست ضمخت را که با لاله نسبتی نیست
من را ببر عزیزم دیگر که فرصتی نیست

بابا ببین چه کردند با شبهِ مادر تو
از دست رفته حالا چشمان دختر تو

موی مرا کشید و با چکمه او لگد زد
بر مادر ِ تو بابا بسیار  حرف بد زد

هرچند بی تو عمه هر جا مرا سپر شد
این پهلوی شکسته بابا شکسته تر شد

هر کس که دید روزم هی گریه کرد من را
دیدی تو لاله های ِ در زیر ِ پیرهن را ؟؟

دستم توان ندارد تا گیرمت به آغو
خون می چکد هنوزم از زخم مانده بر گوش

می خواستم که آتش بردارم از سر اما ..
هنگام ِ تازیانه  میسوخت معجر اما ..

کوتاهی ِ لباسم از آتش ِ حرم بود
چشمان ِ بی حیا بر اطفال ِ محترم بود

در پیش پایم انداخت بر خاک پاره نانی
دیدم عروسکم را در دست ِ طفل ِ شامی

دست پدر گرفتند در دست و با اشاره
من را هدف گرفتند  با سنگ ها دوباره

ای سر تو هم ندیدی وقتی کنارِ نیزه
از سنگ ها زمین خورد  آن تک سوار ِ نیزه

با سنگها که افتاد  وقتی سر ِ عمویم
از طعنه های دشمن می رفت آبرویم

خورشید نیزه امشب از طشت سر زدی تو
سمت ِ شکسته بال ِ  ویرانه پر زدی تو

افتاد پایم از کار یک کهکشان دردم  
من سینه خیزتا صبح  دور سرت  بگردم

زنجیرهای بیرحم راه نفس گرفته
بعد از تو این قناری جا در قفس گرفته

بابا پرم شکسته پرواز خواهم از تو
پایان رسیده ام من آغاز خواهم از تو...



علی زمانیان


هم اشک یتیم را در آوردی تو
هم دست به معجر آوردی تو
بگذار برای صبح، قدری آرام
مامور طبق، مگر سر آوردی تو؟!

بابای مرا بیار بابایی که...
...دستی بکشد به موهایی که...
...هر روز ز روز قبل کمتر می شد...
...با شعله ی بام های آنجا که...

شد وارد شهر محمل ساداتی
دادند به این قبیله نان خیراتی
از شام، سران کوفه معجر بردند
آن روز برای طفلشان سوغاتی

در راه سری بریده همسایم بود
یک باغچه ی خار داخل پایم بود
نه، خواب نبود!! داخل انگشتش...
انگشتری عقیق بابایم بود
**
بر نیزه پر پرستویم را بردند
سنجاق میان گیسویم را بردند
تا از گل سر خیالشان راحت شد
بابای گلم، النگویم را بردند


آرامش خواب هرشبی را هم که...
گیسوی به آن مرتبی را هم که...
هنگام شلوغی وسط خیمه بمان
زیبایی چادر عربی را هم که

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ