بسم رب الحسین

اشعار شب اول محرم

برای دریافت اشعار به ادامه ی مطلب بروید

لازم به ذکر است که با نازدیک شدن به هرشبی اشعار آن شب تکمیل تر خواهد شد.


سعید توفیقی

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد
در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد
این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر
دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد
دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم
در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد
گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن
دل شوره ام ز شور روند شما بوَد
اصلاً بیا ، نیا نه به وسع دهان ماست
ما تابعیم هرچه پسند شما بوَد

اما ، اگر ، اگرچه مرا ذکر هر شب است
جای حسین ذکر لبم ، شور زینب است

 
گرچه تنم اسیر هزاران جراحت است
درد دل شکسته ی من بی نهایت است
هرچند سنگ کینه سرم را شکسته است
ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است
گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد
این شهر بی ستاره نه جای اقامت است
هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد
خط بدون فاصله ی دست بیعت است
تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز
کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد
یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود
تکلیف بانوان جلیله چه می شود ؟
نیت شدم که حرکت پروانه ای کنم
اما چگونه اینهمه پیله چه می شود ؟
بادی نمی وزد که خبردارتان کنــم
ای رب چاره ساز وسیله چه می شود ؟
آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای
ای مسلم عقیل ، عقیله چه می شود ؟
دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست
ششماهه ی عروس قبیله چه می شود ؟

 
آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت
یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !



علی ناظمی

 
شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم
برای غربت دل فکر چاره می کردم

به دانه های چو تسبیح اشک در دستم
برای آمدنت استخاره می کردم

نماز عاشقی من شکسته شد اما
سلام بر تو از دارالعماره می کردم

من از محلۀ آهنگران بی احساس
گذر نمودم و دل پر شراره می کردم

یکی سفارش تیر سه شعبه ای می داد
دعا برای سر شیر خواره می کردم

غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست
به کودکان غریبم اشاره می کردم


 
وحید مصلحی


کوچه گردِ غریب میداند
بی کسی در غروب یعنی چه
عابرِ شهرِ کوفه می فهمد
بارشِ سنگ و چوب یعنی چه



صف به صف نیتِ جماعت را
بر نمازِ  امام می بستند
همه رفتند و بعد از آن هم
در به رویش تمام می بستند



در حکومت نظامیِ کوفه
غیرِ  طوعه کسی پناهش نیست
همه در را به روی او بستند
راستی او مگر گناهش چیست



ساعتی بعد مردمِ  کوفه
روی دارالعماره اش دیدند
همه معنای بی کسی را از
لب و ابرویِ  پاره فهمیدند


داد میزد: حسین آقا جان
راهِ خود کج نما کنون برگرد
تا نبیند به کربلا زینب
پیکرت رابه خاک وخون برگرد


دست من بشکند ولی دستت
بهرِ  انگشتری بریده مباد
سرِ من از قفا جدا بشود
حنجرت از قفا دریده مباد


کاش میشد به جای طفلانت
کودکانم بریده سر گردند
جان زهرا میاور آنها را
دختران را بگو که بر گردند


یاس های قشنگِ  باغت را
رنگِ  پاییز می کنند اینجا
نعل نو میزنند بر اسبان
تیغِ  خود تیز می کنند اینجا

**

نیزه ها را بلند تر زده اند
مردمانی پلید و بی احساس
حک شده زیر نیزه ها :  اینهاست...
...از برای نبردِ با عباس


پیر زن ها برای کودک ها
قصه ی سنگ و چوب میگویند
" روی نیزه اگر که سر دیدی
سنگ بر او بکوب " میگویند


می دهد یاد بر کمانداران
حرمله فن تیر اندازی
فکر پنهان نمودن و چاره
بر سفیدی آن گلو سازی ؟



کوفه مشغول اسلحه سازی ست
فکر مردم تمامشان جنگ است
از سر دار کوفه می بینم
بر سر بام خانه ها سنگ است



تشنه ات میکشند بر لب  آب
گو به سقا که مشک بر دارد
طفلکی پا برهنه مگذاری
خار  صحرایشان خطر دارد


پیکرش روی خاک و طفلانش
کوچه کوچه پی اش دوان بودند
از گزند نگاه حارث هم
تا پدر بود در امان بودند



مثل مولا سه روز مانده به خاک
پیکر بی سرش نشد عریان
مثل مولا که پیکرش اما
نشده پایمال  از اسبان


رسم دلدادگی به معشوق است
عاشقان رنگ یار میگیرند
در همان لحظه های آخر هم
نام او روی دار میگیریند
 


وحید قاسمی

سردار سر شکسته ی  دار العماره ام
 آیـــد اذان مغرب غم از مناره ام

 گفتم بیا حسین زبانم بریده باد
 با این گناه لایق نــار و شراره ام

 با دستهای بسته مگرمی شود چه کرد؟
 شوریده وار منتظر راه چـاره ام

 شاید نسیم ؛حرف دلم را به او رساند
 شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

 شد دانه های اشک غرور جریحه دار
 تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

 تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است
 در موزه نـــگاه همه سنگواره ام

 وقت حسین گفتن من کوفیان چرا....
 ....با مشت می زنید به لبهای  پاره ام

 عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا
 در آسمان شهر شما بی ستاره ام

 کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار
 زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

 حرف صریح من به دلی  کارگر نشد
 دنبـال یـک ربــاعی  پر استعاره ام

 

قاسم نعمتی

 

چه کنم؟  نامه   نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه  باریک  گرفتار  شدم
کرده برپا چو مدینه چه  عزایی  کوفه

وای  اگر  آیه   قرآن  وسط  راه  افتد
وای آنهم وسط  راه  چه  جایی  کوفه

نگذارم  که  شود  حج  تو  بی  قربانی
بین  بازار  به  پا  کرده  منایی  کوفه

گر به  جسم  پدر  تو  نرسیده  دستش
می کند با تن من عقده  گشایی  کوفه

موی  آشفته   من  تحفه  بازار  شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش    بدهد   بوی  جدایی  کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار  دهد  قدر  و بهایی  کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم  علمدار  حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر  چادر گره  مقنعه  را محکم  کن
که  ندارد به خدا شرم و حیایی  کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست  وفایی  کوفه

میهمانان  تو ناموس  رسول  الله اند
معجر  دخترکی   را   نگشایی  کوفه

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ