[گل‌دسته‌های امام مجتبی، حضرت عبدالله علیهم السلام-١]

:: نیّر تبریزی

بس که خون‌بار است چشم خامه‏ام‏ / بوى خون آید همى از نامه‏ام‏
ترسمش خون باز بندد راه را / سوى شه نابرده عبدالله را

آن نخستین سبط را دوم سلیل‏/ آخرین قربانى پور خلیل
قامتش سروى ولى نو خاسته/ تیشه‌ی کین شاخ او پیراسته
خاک بار اى دست بر سر خامه ‏را/ بو که بندد ره به خون این نامه ‏را
سر برد این قصه‌ی جان‌کاه را/ تا رساند نزد مهر آن ماه را
دید چون گل‌دسته‌ی باغ حسن/ شاه دین را غرق گرداب فتن‏
کوفیان گردش سپاه اندر سپاه‏/ چون به دور قرص مه شام سیاه‏
تاخت سوى حرب‌گه نالان و زار/ همچو ذرّه سوى مهر تاب‌دار
شه به میدان چشم خونین باز کرد/ خواهر غم‌دیده را آواز کرد
که مهل اى خواهر مه‌روى من/ کآید این کودک ز خیمه سوى من
ره به ساحل نیست زین دریاى خون/ موج طوفان زا و کشتى سرنگون‏
بر نگردد ترسم این صید حرم/ زین دیار از تیر باران ستم
گرک خون‌خوار است وادى سر به سر/ دیده‌ی راحیل در راه پسر
دامنش بگرفت زینب با نیاز/ گفت جانا زین سفر بر گرد باز
از غمت اى گلبن نورس مرا/ دل مکن خون، داغ قاسم بس مرا
چاه در راه است و صحرا پر خطر/ یوسف! از این دشت کنعان کن حذر
از صدف بارید آن درّ یتیم/ عقد مروارید تر بر روى سیم
گفت عمه واهلم بهر خدا/ من نخواهم شد ز عمّ خود جدا
وقت گل‌چینى است در بستان عشق/ در مبندم بر بهارستان عشق‏
بلبل از گل چون شکیبد در بهار؟/ دست منع اى عمه از من باز دار
نیست شرط عاشقان خانه‌سوز/ کشته شمع و زنده پروانه هنوز
عشق شمع از جذبه‏هاى دل‌کشم/ او فکنده نعل دل در آتشم‏
دور دار اى عمه از من دامنت/ آتشم ترسم بسوزد خرمنت
دور باش از آه آتش زاى من/ کآتش سود است سر تا پاى من
بر مبند اى عمه بر من راه را/ بو که بینم بار دیگر شاه را
باز گیر از گردن شوقم طناب/ پیل طبعم دیده هندستان بخواب
عندلیبم سوى بستان مى‏رود / طوطیم زى شکرستان مى‏رود
جذبه‌ی عشقش کشان سوى شهش‏ / در کشش زینب به سوى خرگهش
عاقبت شد جذبه‏هاى عشق چیر / شد سوى برج شرف ماه منبر
دید شاه افتاده در دریاى خون / با تن تنها و خصم از حد فزون
گفت شاها نک به کف جان آمدم / بر بساط عشق مهمان آمدم
آمدم ایشان من این ‏جا قنق / اى تو مهمان دار سکان افق
هین کنارم گیر و دستم نه بسر / اى به روز غم یتیمان را پدر
خواهران و دختران در خیمه‌گاه / دوخته چون اختران چشمت به راه
کز سفر کى باز گردد شاه ما / باز آید سوى گردون ماه ما
خیز سوى خیمه‏ها مى‏کن گذار / چشم‌ها را وارهان از انتظار
گفت شاهش: الله ‏اى جان عزیز / تیغ مى‏بارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد اى مهوشم‏ / من بدین حالت که خود دارم خوشم
گفت شاها این نه آئین وفاست / من ذبیح عشق و این کوه مناست‏
کبش املح که فرستادش خدا / سوى ابراهیم از بهر فدا
تو خلیل و کبش املح نک منم / مرغزار عشق باشد مسکنم
نز گران جانى بتأخیر آمدم / کوکب صبحم اگر دیر آمدم
دید ناگه کافرى در دست تیغ‏ / که زند بر تارک شه بى‌دریغ‏
نامده آن تیغ کین شه را به سر / دست خود را کرد آن کودک سپر
تیغ بر بازوى عبدالله گذشت / وه چه گویم که چه زان بر شه گذشت‏
دست‌افشان آن سلیل ارجمند / خود چو بسمل در کنار شه فکند
گفت دستم گیر اى سالار کون / اى به بی‌دستان به هر دو کون، عون‏
پای‌مردى کن که کار از دست رفت / دست‌گیرم کاختیار از دست رفت
شه چو جان بگرفت اندر بر تنش / دست خود را کرد طوق گردنش
ناگهان زد ظالمى از شست کین / تیر دل دوزش به حلق نازنین
گفت شه کى طایر طاوس پر / خوش بر افشان بال تا نزد پدر
یوسفا فارغ ز رنج چاه باش‏ / رو به مصر کامرانى شاه باش‏
مرغ روحش پر به رفتن باز کرد / همچون باز از دست شه پرواز کرد

ارسال در تاريخ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ