رحمان نوازنی

دوباره شب شد و کعبـه دوان دوان می رفت
کجـا به این عجـله او نفـس زنان می رفت

چــقـدر آیه انفـاق روی دوشش هست
اگر چه این همه با کیسه های نان می رفت

شبیه کـودکی خـویـش  گـریه هـا می کرد
در آن شبـی کــه به یـار ی بیـوگان می رفت

همه به ساعت هر شب نگاه می کردند
سر قرار مسیحای مهـربان می رفت

ولی دوبـاره ندیدند مـرد شبـهـا را
و باز مثـل همیشـه که بی نشان می رفت

دوباره سیــر شـدند و به خـــواب خوش رفتند
ولی به گـریه دوبـاره امیـرمان می رفت

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ