سید اکبر میرجعفری

آخرین باری که مهتاب از دلت جان گرفت
ماجرای ماه و نخل و چاه یایان می گرفت

مهربان من که هرشب این یتیمستان بغض
زیر پایت کوچه هایش بوی انسان می گرفت

کهکشان محصولی از اشک و اشارات تو بود
چرخ در هر چرخش از چشم تو فرمان می گرفت

آه اگر اشک تو و چشم غزلخوانت نبود
عشق تنها می شد و راه بیابان می گرفت

کاش این شبها کسی از عصر فرصتهای سبز
در حضورت می نشست و درس قرآن می گرفت

کاش این شبهای ابری در کویرستان ما
آذرخش ذوالفقارت بود و باران می گرفت

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ