[زهراترین دختر عاشورایی-٣]

:: علی انسانی

دختری ماند مثل گل ز حسین / چهره‌اش داغ باغ نسرین بود
جایش آغوش و دامن و بَر و دوش / بس‌که شورآفرین و شیرین بود

طفل بود و یتیم گشت و اسیر / جای دامان، مکان به ویران داشت
ماه رویـش نبود بی‌پرویـن / ابر چشمش همیشه باران داشت

وقتی آن طفل، گریه سر می داد / در و دیوار، گریه می‌کردند
همه خود را ز یاد می‌بردند / بهر او زار گریه می‌کردند

هر زمان نامی از پدر می‌برد / سیلی و طعنه بود پاسخ او
هر دو از بخت او سخن می‌گفت / بود هم‌رنگ، معجر و رخ او

ورق گل کجا و سیلی کین؟ / شاخه‌ی یاس کی بریده به داس؟
دست بر جای سیلی و می‌گفت / که کجا هستی ای عمو عباس؟

بود دل‌گرم با خیال پدر / بی‌خبر بود از سِنان و سُنین
راه می‌رفت و دست بر دیوار  / روی دیوار می‌نوش: حسین

پا پر از زخم و دست، بی‌جان بود / جسم، شب‌گون وچهره چون مهتاب
می‌نشست و به روی صفحه خاک / مشق می‌کرد: طفل، بابا، آب

شبی از درد و گریه خوابش برد / دید جایش به دامن باب است
جست از شوقِ دل ز خواب و بدید / آرزوها چو نقش، بر آب است

چشم، خالی ز خواب شد پر اشک / گشت درگیر، بغض و حنجره‌اش
دوخت بر راه دیده و کم‌کم / خود به خود بسته شد دو پنجره‌اش

گر‌چه ویرانه در نداشت، به شب / بخت آن طفل، حلقه بر در زد
دید، دختر ز پای افتاده است  / با سر آمد پدر به او سر زد

من غذا از کسی نخواسته‌ام / گر چه در پیکرم نمانده رمق
شوق و اُمّید و عاطفه، گل کرد / دست، لرزید و رفت سوی طبق

بین ناباوری و باور، ماند / نکند باز خواب می‌بینم!
این همان غنچه‌ی لب باباست؟ / یا سراب است و آب می‌بینم؟

خواست از شوق دل کشد فریاد / جوهری در صدای خویش نداشت
خواست خیزد ادب کند اما / استواری به پای خویش نداشت

این ملاقات ماه و خورشید است / ابرها سوختند و آب شدند
بازدیدِ، پدر ز دختر بود / آب و آیینه بی‌حساب شدند

گفت نشکفته غنچه‌ام، اما / لاله در داغ‌ها سهیمم کرد
دو لبم یک سخن ندارد بیش  / کی درین کودکی یتیمم کرد؟

چهره‌ام را چو عمه می‌بوسید / گریه می‌کرد و داشت زمزمه‌ای
علتش را نگاه من پرسید / گفت خیلی شبیه فاطمه‌ای

راست است؟ این که گفته‌اند به من / مادرت سیلی از کسی خورده‌ست؟
چه از او سر زده؟ مگر او هم / مثل من اسمی از پدر برده‌ست؟

یاد داری، مدینه موقع خواب / دست تو بود بالش سر من
روی دو پلک من دو انگشتت / که، بخواب ای عزیز، دختر من

یاد داری که هر سئوال تو را  / مثل بلبل جواب می‌دادم
تر نگشته لبت هنوز، که آب / در کفت ظرف آب می‌دادم

یاد داری، مرا به پیش همه  / می‌گرفتی به سینه و آغوش
یا مرا عمه روی دامن داشت  / یا عمو می‌گرفت بر سر دوش

تا گل روی تو نمی‌دیدم / چشم من کاسه‌ی گلاب‌ی بود
در میان دو دست تو رخ من  / مثل عکسی میان قابی بود

باز تصویر من ببین، اما / خود نپنداری اشتباه شده‌ست
قاب اگر نیست، چهره آن چهره‌ست / عکس رنگی، فقط سیاه شده‌ست

یاد داری که با همین لب‌ها / بوسه دادی به روی من، هر صبح
دست و انگشت‌های پر مهرت / شانه می‌کرد موی من، هر صبح

یاد داری که صبح و شب، هر گاه / می‌شدی بر نماز، آماده
دخترت می‌دوید و می‌دیدی / مهر آماده است و، سجاده

چلچراغی ز اشک خود دارم / بل‌که ویرانه را کنم تزئین
رخ کبود، اشک سرخ، موی سپید / سفره‌ی میزبان شده رنگین

بس نگاهت به روی نی کردم / داد خورشید تو، به چشمم آب
دسترس چون نداشتم، ناچار / زدم از دور بوسه بر مهتاب

خاطراتی است خواندنی، اما / حیف، دفتر، سه برگ دارد و بس
سطر آخر خلاصه گشته، بخوان / دخترت شوق مرگ دارد و بس

از سخن اوفتاده بودم و، شکر / طوطی از آینه سخن‌گو شد
دفتر قصه دست سیلی بست / طوطی سبز تو پرستو شد

لرزش دست خسته‌ام گوید / گیرمت با دو دست، بر سینه
گر بیفتی ز دست من به زمین / باز، خواهد شکست آیینه

با پدر دختری که انس گرفت / بَرَدَش در سفر پدر با خود
خیز و دستم بگیر در دستت / یا بمان، یا مرا ببر با خود

بهر پاسخ به بوسه‌های پدر / گل لب را به غنچه‌اش بگذاشت
خواست تا درد او کند درمان / جان بر لب رسیده‌اش برداشت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ