مرتضی آخرتی

تقویم، روی فصل خزان ایستاده است
گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است

حس می کنم که پشت همین چشم های شاد
مردی همیشه دل نگران ایستاده است

در تو هزار بغض سَترون نشسته است
در من هزار دردِ  نهان ایستاده است

در چشم هات، این دو پریشان و در به در
طرح دوتا پلنگ جوان ایستاده است

این واژه های تلخِ معطل  درون من
دیری در انتظار بیان ایستاده است

پشت درچه های شب آلود ذهنِ من
اندوه شاعرانِ جهان ایستاده است

پاییز در  دقایق من مکث کرده است
انگار بی تو نبض زمان ایستاده است.

ارسال در تاريخ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ