[زهراترین دختر عاشورایی-٢]

:: سیّد محمدجواد شرافت

در سینه‌ام داغی نشسته روی داغی
دارم به دل از لاله‌های داغ باغی

با رفتنت شادی هم از دل‌های ما رفت
بعد از فراقت، از غم دل کو فراغی؟

خورشید نیزه! ماه این ویران‌سرایی
در شام جز رویت نمی‌بینم چراغی

ای لاله! من نیلوفرم، عمّه بنفشه
دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

خاکستری که بر سر و رویت نشسته
داغی نشانده بر دلم؛ آن هم چه داغی!

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره
من هم از انگشتر نمی‌گیرم سراغی

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ