وحید مصلحی

می مکد رشته های بی احساس
نیمه جانی که مانده در تن را
یک نفر هم نمیکند چاره
زخم زنجیر و زخم گردن را

هفتمین نوری از سلاله ی نور
چارده سال اسیر ِ زندانی
غل و زنجیر پاره می گردد
گر اراده کنی به یک آنی

روزه داری تمام روزت را
تازیانه توراست افطاری
آسمان جای توست آقاجان
از چه رو  کنج چار دیواری ؟
 
مثل شمعی که شعله ور باشد 
جسمتان آب میرود آقا
گم شده صبح و شام آخر کی_
چشمتان خواب میرود آقا ؟

کنج زندان نشسته ای داری
روضه ی قتلگاه می خوانی
تشنه ماندی و اشک میریزی
مادرت   را به آه می خوانی

دشمنت تازیانه بر دستش
گاه و بیگاه  حمله ور میشد
ناسزا ها به مادرت میگفت
دلت از درد شعله ور میشد

 
چه قدر مثل مادرت شده ای
آنکه رخساره ی کبودی داشت
ناسزا های دشمنت انگار
خنجری بین سینه ات میکاشت

خنده میزد به گریه ات دشمن
ای که از درد خویش می سوزی
میکشی انتظار ِ فرزندت
 به در ِحجره چشم  میدوزی

یاد پهلو شکسته افتادی
در نماز ِ نشسته ی آخر
حرف تو بین هق هق ات این بود:
السلام و علیک یا مادر ...

در غریبی و گوشه ی زندان
مادرت از مدینه می آمد
او که دارد هنوز از زخمش _
میچکد خون سینه می آمد

مادرت آمده که بگشاید
از تو زنجیر و کُند و آهن را 
مادرت آمده کند چاره
زخم زنجیر و زخم گردن  را ..

ارسال در تاريخ شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ