علی اکبر لطیفیان

در این زندان که ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم کسی را جز خودم را و خدایم را

سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یکایک می شمارم غصه های زخمهایم را

پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم زدست هرکس و ناکس دوایم را

اگر چه زخم تن دارم کبودیِ بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را

حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان  می نماید بغض سنگین دعایم را

نمی گویم چه کرده تازیانه با وجود من
ببین پُر کرده خون پیکرمن بوریایم را

اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها کوبیده کرده ساقی پایم را

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ