ناله ای سوخته از سینه سوزان آید
وین نوائیست که از گوشه زندان آید

آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت
شبو روزش به نظر تیره و یکسان آید

های هارون که گرفتار تو شد موسی عصر
شب و روز تو  و او هر دو به پایان آید

سالها این پسر فاطمه مهمان تو هست
هیچ گفتی که چه ها بر سر مهمان آید

همدم آن پدر پیر ز چندین اولاد
طفل اشکی است که از دیده به دامان آید

امشب از غربت او سلسله هم می نالد
که آن جگر سوخته را عمر به پایان آید


گرچه این زمزمه خاموش شود تا به ابد
بانگ مظلومیش از سینه باران آید

ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ