جواد محمد زمانی

خشکانده بود رایحه ی باغ سیب را

دستی که بسته بازوی مرد نجیب را

از دست داده اند ز گلهای پیرهن

یعقوبهای عاطفه صبر و شکیب را

با پای خسته ندبه ی خود تا بقیع برد

مردی که عرش می برد امن یجیب را

باید علی بماند و زهرا سفر کند

باید چه کرد قسمت خود را نصیب را؟

تنها به چاه می شود این بار باز گفت

آن طعنه های مردم دنیا فریب را؟

تابوت مرگ را به سر دوش می نهد

امشب مسیح شانه گرفته صلیب را


ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ