حسین میرزایی

داغ تو روزگار مرا همچو شام کرد
خورشید بخت عمر مرا رو به بام کرد

آن دشمنی که بود به فکر شکست من
با کشتن تو کار علی را تمام کرد

آیا غریب نیست علی که به شهر خود
نشنید یک جواب به هرکس سلام کرد

از آن زمان که ماه  من قدت هلال شد
لبخند را دگر به لب من حرام کرد

آتش زدند خانه من را که جبرئیل
از امر حق به خاک درش استلام کرد

از پا فتاد پشت در خانه از لگد
زهرا که پیش پای پیمبر قیام کرد

می زد تورا مغیره وقنفذ به کوچه ها
بازوی تو کبود ندانم کدام کرد

سیلی و تازیانه وضرب غلاف تیغ
امت چنین به دخت نبی احترام کرد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ