در گفتگویش داشت منبر گریه می کرد
دیوار می لرزید و با در گریه می گرد

با اشکهایش باور ما آب می خورد
دشتی پر از گلهای باور گریه می کرد

تا گنبد این خانه در آتش فرو رفت
در پشت در هم یک کبوتر گریه می کرد

این بار از آتش گلستان زخم می خورد
می سوخت ابراهیم و هاجر گریه می کرد

دوزخ در اینجا قطعه ای در شکل کوچه است
در شعله هایش خشم محشر گریه می کرد

در رویش غم کودکی همپای عالم
وقتی که می پژمرد مادر گریه می کرد
 
کعبه بساط روضه اش را پهن می کرد
زمزم کنار حوض کوثر گریه می کرد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ