علی اصغر ذاکری

آهی غریب خیمه زده در صدای تو
« عجّـل وفات » می شنوم در دعای تو

گـیرم نگفته ای که چه شد، با شنیده ها
دارم هلاک می شوم از ماجرای تو

در عاشقی چقدر کم آورده ام عزیز!
حس می کنم نیامده ام پا به پای تو

از من فقط دلی ست که لبریز خون شده
افسوس زخمی است ولی جای جای تو

جز اشک و بوسه مرهم دیگر نداشتم
با عاشقی دوا می سازم برای تو

من زنده ام علیّ ِ تو باشم، فقط همین
بگـذار تا نفس بکشم در هـوای تو

لبخند خسته ات را باور کنم اگر
تکـلیف چیست با غم ِ در چشم های تو؟

خاک حیاط خانه سزاوار بوسه نیست
بر روی آن نباشد اگر ردّ پای تو

ارسال در تاريخ جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ