محمد سهرابی

چادرت از راه ها غبار نگیرد
راه تو را باد نوبهار نگیرد

صورتت از برگ گل اثر نپذیرد
گوشه ی پیراهنت به خار نگیرد

موج حوادث به گیسوی تو نیفتد
کشتی پهلوی تو کنار نگیرد

ذنذه ی لج با دلت کسی نگذارد
دنده ی تو نشکند و بار نگیرد

چشمه ی خورشید را کبود نبینم
چشم تو را صحنه های تار نگیرد

سعی نما بر مجال بوسه ی احمد
سر نزند میخ و اعتبار نگیرد

فکر دل خون من تو را نکند زرد
سیب علی را غم انار نگیرد

زرد نبینم تو را به خاطر مردم
سرخی خون تو را نثار نگیرد

کاش به نجار گفته بودم عزیزم
این همه بر لای در شیار نگیرد

فاطمه که فکر دستبند ندارد
دست تو اصلا ز ذهر بار نگیرد

کاش محیط رخت به غم ننشیند
ملک مرا درد روزگار نگیرد

کعبه ی من خواستم ز قبله ی عالم
ضلع یمانی تو شیار نگیرد

روسری ات یاده باد مثل خدیجه
چارقدت رنگ لاله زار نگیرد

شعله مبادا به سینه ی تو بچسبد
جای حسین تو را شرار نگیرد

محسنت این روزها مباد بیفتد
کس ثمرت را ز شاخسار نگیرد

ابروی تو از گره مباد شکسته
غم ره حلقوم ذوالفقار نگیرد

کند نسازد تو را تلاطم چادر
تندی این ره ز تو وقار نگیرد

پیش خلایق سوار ناله نباشی
دست تو از معجرت مهار نگیرد

لیله قدرت مباد فاش بیافتد
مویه ز موی تو اختیار نگیرد

دور مچت را کبود پیچش شلاق
مثل الگنوی تاب دار نگیرد

           ........

راه جگر گوشه ات به زهر نیفتد
راه حسین تو را سوار نگیرد

پردگیان حرم کنیز تو باشند
تا نوه ات را کسی به کار نگیرد

اصلا این حرفها چه بود که گفتم
راه تو را باد نوبهار نگیرد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ