[غدیریه-٨]

:: آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی

باده بده ساقیا ولی ز خمّ غدیر / چنگ بزن مطربا ولی به یاد امیر
تو نیز ای چرخ پیر بیا ز بالا به زیر /  داد مسرت بده ساغر عشرت بگیری

بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شد /  که زهره در آسمان به نغمه دم‌ساز شد
محیط  کون و مکان دایره‌ی ساز شد / سرور روحانیان هو العلی الکبیر

نسیم رحمت وزید دهر کهن شد جوان / نهال حکمت دمید پر زگل ارغوان
مسند حشمت رسید به خسرو خسروان / حجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر

وادی خمّ غدیر منطقه‌ی نور شد / یا ز کف عقل پیر تجلّی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سرّ مستور شد / یا شده در یک سریر قرآن شاه و وزیر

شاهد بزم ازل شمع دل جمع شد / تا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
ظلمت دیو و دغل ز پرتوش قمع  شد / چه، شاه کیوان‌محل شد به فراز سریر

چون به سر دست شاه شیر خدا شد بلند / به تارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
به شوکت فر و جاه به طالعی ارجمند / شاه ولایت‌پناه به امر حق شد امیر

مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخست / به همّت پیر عشق اساس وحدت درست
به آب شمشیر عشق  نقش دوئیت بشست / به زیر زنجیر عشق شیر قلک شد اسیر

فاتح اقلیم جود به جای خاتم نشست / یا به سپهر وجود نیّر أعظم نشست
یا به محیط شهود مرکز عالم نشست / روی سیاه عنود سیاه شد همچو قیر

صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفت / مسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
گل‌شن خندان عشق حسن و لطافت گرفت / نغمه‌ی دستان عشق رفت به اوج اثیر

جلوه به صد ناز کرد لیلی حسن قدم / پرده ز رخ باز کرد بدر منیر ظلم
نغمه‌گری ساز کرد معدن کل حکم /  یا سخن آغاز کرد عن اللطیف الخبیر

به هر که مولا منم علی‌ست مولای او / نسخه‌ی أسما منم علی‌ست طغرای او
سرّ معما منم علی مجلّای او / محیط انشا منم علی مدار و مدیر

طور تجلّی منم سینه‌ی سینا علی‌ست / سرّ اناالله منم آیت کبری علی‌ست
ذره‌ی بیضا منم لولو لالا علی‌ست / شافع عقبی منم آیت کبری علی‌ست

حلقه‌ی افلاک را سلسله‌جنبان علی‌ست / قاعده‌ی خاک را اساس و بنیان علی‌ست
دفتر ادراک را تراز و عنوان علی‌ست / سید لولاک را علی وزیر و ظهیر

دایره‌ی کن فکان مرکز عزم علی‌ست / عرصه‌ی کون و مکان خطه‌ی رزم علی‌ست
در حرم لامکان خلوت بزم علی‌ست / روی زمین و زمان به نور او مستنیر

قبله‌ی اهل قبول غره‌ی نیکوی اوست / کعبه‌ی اهل وصول، خاک سر کوی اوست
قوس صعود و نزول حلقه‌ی ابروی اوست / نقد نفوس و عقول به بارگاهش حقیر

طلعت زیبای او ظهور غیب مصون / لعل گهرزای او مصدر کاف است و نون
سر سویدای او منزه از چند و چون / صورت و معنای او نگنجد اندر ضمیر

یوسف کنعان عشق بنده‌ی رخسار اوست / خضر بیابان عشق تشنه‌ی گفتار اوست
موسی عمران عشق طالب دیدار اوست / کیست سلیمان عشق بر در او یک فقیر

ای به فروغ جمال آینه‌ی ذوالجلال / «مفتقر» خوش‌مقال مانده به وصف تو لال
گرچه براق خیال در تو ندارد مجال / ولی زآب زلال تشنه بود ناگزیر

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ توسط مدیر وبلاگ