کاظم رستمی

صبح، می بارد نیلی از پلک نگاه

می‌‌نوازد نرم، سرمای پگاه

دست آرام نسیم از موی مه

ترد، می‌موید به گلبرگ گیاه

از نیام نای حق هو می‌کشد

یا کریم مانده در شولای آه

ابر بغض آمد بهارم غم گرفت

غربت تاریخ می‌بارد به چاه

زهر صبری در گلویی گر گرفت

دل دل تصویر می‌رامد به راه

شرم شعر از وصف ماه خون چکان

می‌زند در ذهن بیدل نبض آه

آهی از تصویر قمری خون گرفت

رنگ نیلوفر گرفت آهنگ ماه

کیف اصبحتِ دلیل خلق نور؟

رنگ رو بر سر دل باشد گواه...

آه یادت رفت شعر نو بهار

غنچه سرخ شقایق‌ها سیاه

عیش مردم را منقص کرده‌ای

غم اگر داری که دارد این گناه؟

قصه کوته می‌شود چندی دگر

عیشتان دائم شود زین گاه گاه

می‌پرد قمری، بسان سینه سرخ

می‌برد او را سلیمان، شامگاه

خط خون و صبر سابیدن به زخم

تا طلوع عصر شاه کم سپاه

*****

خط سرخ امروز هم خط غم است

جام زهر و فتنه... لؤلؤ، قتلگاه

حیدر ای هوی یتیمان فدک

ای ولی مطلق ای تنها پناه

ذوالفقارت سایه بر بحرین کن

شیعه جز دستت ندارد تکیه گاه

آن یدالله اجابت کن قنوت

گو بیاید وتر دین حق ز چاه

رایت دین محمد بر شود

یا اله آمین و یا الله آه
 

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ