محمد ناصری

به چشمها همه زنجیر خواب می بستند
جماعتی که به چهره نقاب می بستند

رسید صفحه ی هجده کسی نمی فهمید
و آن جماعت نادان کتاب می بستند

چقدر داد سلام و تمام مردم شهر
چه بی حیا همه لب از جواب می بستند

شبیه ابر سیاه بدون بارانی
به کوچه راه روی آفتاب می بستند

چه دستهای پلیدی چقدر بی انصاف
به دور صورت حوریه قاب می بستند

دو نانجیب حرامی به چیش چشم علی
به جشن کشتن زهرا خضاب می بستند

....

گذشت کوچه و قومی که کشت زهرا را
به دشت کرب و بلا راه آب می بستند

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ