یوسف رحیمی

حرفی نداشت چشم ترم جز رثای تو
جاریست بین هر غزلم رد پای تو

هر سال فاطمیه دلم شور می زند
در کوچه های غربت و اشک و عزای تو

بگذار ما به جای تو خون گریه می کنیم
دیگر توان گریه نمانده برای تو

دیدم چقدر قلب تو بی صبر می شود
با شکوه های بی کسی مرتضای تو:

اینقدر رو گرفتنت از من برای چیست
حالا دگر غریبه شده آشنای تو

از گریه ی شبانه و نجوای کودکان
باید به گوش من برسد ماجرای تو

بانو کمی به حال حسینت نظاره کن
حرفی بزن که دق نکند مجتبای تو

حالا ببین که روضه گرفتند کودکان
در پشت درب خانه برای شفای تو

برخیز و با نگاه ترت یا علی بگو
جان می دهد به قلب شکسته صدای تو

دیدم تو را که آرزوی مرگ می کنی
بانو بس است!  کشته علی را دعای تو

همناله با وصیت تو ضجّه می زنم
با روضه های بی کفن کربلای تو

ارسال در تاريخ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ