سید علی رکن الدین

این هجمه ها نمی بردم از قرار خویش
هرگز دمی شکسته ندیدم وقار خویش

بار بلا و باد مخالف اگر زند
از کف نمی دهم به خدا اختیار خویش

کاری به کس ندارم و ذکرم فقط علیست
مشغول خویش هستم و سرگرم کار خویش

در چشم های تو به جز از خود ندیده ام
عمری بود که گشته ام آئینه دار خویش

چون من کسی تمامیت اش صرف تو نشد
خرج تو کرده ام همه ی اعتبار خویش

با اینکه گوشواره ام افتاد روی خاک
اما نکاستم ز تراز و عیار خویش

این روز ها به روسری ام میکنم طلوع
حائل زدم به جلوه ی *روزی سه بار* خویش

جهریه شد نماز شب استخوان من!
هنگام خواب میشنوم انکسار خویش

پیراهن سپید من از باغ رد شده
لاله گرفته پیرهنم در بهار خویش

با هر نفس تمام تنم زار می زند
خو کرده ام به دردسر اشکبار خویش

ارسال در تاريخ جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ