علی اصغر ذاکری

گیرم که خانه هم نه، فقط آشیانه بود
آتش زدن به آن به کدامین بهانه بود

با زور ریختند گروهی به خانه مان
جایی که رفت و آمد آن محرمانه بود
 
چشمان میخ سرخ در آن دود کور شد
گم کرده راه رو به وجودم روانه بود

بعد از عذاب آتش و دیوار و میخ و در
وقت غلاف و مرحله ی تازیانه بود

گفتم خدا کند که نبیند چه می کشم
افسوس دید، دخترم آنروز خانه بود

...

زینب ببخش طاقت بازوم کم شده
از دستم این وسیله که افتاد شانه بود

مهر میان مادر و دختر به جای خود
این چند سال رابطه مان عاشقانه بود

امروز هم گذشت ولیکن برای تو
پایان لحظه های خوش کودکانه بود

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ