هادی ملک پور

خاری به چشمهای من انگار می کشی
وقتی که آه از دل خونبار می کشی

با خرمنی سپید زگیسوی خود مرا
روزی هزار بار تو بر دار می کشی

بر زانوان بی رقمت راه می روی
بر شانه غصه ی بسیار می کشی

انگار سوی چشم تو از بین رفته است
اینگونه هی تو دست به دیوار می کشی

شانه به موی دختر دردانه می زنی
دستی بر ان نگاه گهربار می کشی
 
جاروی خانه... پخت غذا... روز آخری
داری چقدر از این بدنت کار می کشی
 
این رو گرفتن تو مرا کشت ... از چه رو
چادر به روی دیده و رخسار می کشی

ازاین نفس نفس زدنت خوب واضح است
دردی که از جراحت مسمار می کشی

ای قبله ی کبود که با هر نگاه خود
طرحی ز آتش در و دیوار می کشی
 
خود را درست لحظه ی پرواز از قفس
من را شبیه مرغ گرفتار می کشی

خانه خراب گشتم و با رفتنت مرا
داری به زیر این همه آورا می کشی

دیگر به غیر مرگ دعایی نمی کنی
حالا که آه از آن دل خونبار می کشی

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ