آیت الله غروی اصفهانی

آمد بهار و بی گل رویت بهار نیست
باد صبا مباد، چو پیغام یار نیست

بی رویِ گلعذار، مخوانم به لاله زار
بی گل، نوای بلبل و شور هَزار نیست

بی سرو قدّ یار، چه حاجت به جویبار
ما را سرشک دیده کم از جویبار نیست

بی چین زلف دوست، نه هر حلقه ای نکوست
تاری ز طرّه اش به خَتا و تتار نسیت

بزمی که نیست شاهد من، شمع انجمن
گر گلشن بهشت بوَد، سازگار نیست

گمنام دهر گردد و ویران شود به قهر
شهری که شاه عشق در او شهریار نیست

ای سرو معتدل که به میزان عدل و داد
سروی به اعتدال تو در روزگار نیست

ای نخل طور نور در عرصه ظهور
جز شعله رخ تو نمایان زِ نار نیست

مصباح بزم انس به مشکات قرب قدس
حقّا که جز تجلّی حُسنِ نگار نیست

ای قبله عقول که اهل قبول را
جز کعبه تو ملتزم و مستجار نیست

امروز در قلمرو توحید سکّه زن
غیر از تو ای شهنشه والا تبار نیست

در نشئه تجرد و اقلیم کن فکان
جز عنصر لطیف تو، فرمان گزار نیست

جز نام دلربای تو از شرق تا به غرب
زینت فزای دفتر لیل و نهار نیست

ای صبح روشن از افق معدِلت درآی
ما را زیاده طاقت این شام تار نیست

ما را ز قُلزم فِتن آخرالزمان
جز ساحل عنایت و لطفت کنار نیست

در کام دوستانِ تو ای خضر رهنما
آب حیات جز ز لبت خوشگوار نیست

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ