السلام علیک یا اباعبدالله علیه السلام

دوستان و شاعرانی که تمایل دارند اشعارشان در این فضا منتشر شود اشعار را به صورت نظر خصوصی ارسال نمایند.

انشالله اشعار مربوط به هرشب از دهه اول محرم گذاشته خواهد شد.

 

اشعار مناجاتی امام حسین علیه السلام 

اشعار حضرت مسلم علیه السلام

 اشعار ورودیه ماه محرم 

اشعار حضرت رقیه سلام الله علیها 

اشعار طفلان حضرت زینب سلام الله علیهم 

اشعار حضرت عبدالله ابن الحسن علیه السلام

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ


علی اکبر لطیفیان


مصحف ما، چه به هم ریختنت! وای عمو!
چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو!

همۀ رختِ تو غارت نشده پاره شده
بس که یک پارچه با پا زدنت وای عمو!

آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک
نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو!

جان نداده همه بالای سرت جمع شدند
چه شلوغ است سرِ پیرُهَنَت وای عمو!

آن قدر نیزه زیاد است نمی دانم که
بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو!


داود رحیمی

دور گودال ازدحام شده
نگرانم ازین شلوغی ها
صبر کن آمدم عمو جانم
من بمیرم که مانده ای تنها

پدر من همان کسی است که شد
در مدینه عصای مادر تو
زاده ی مجتبایم و امروز
من سپر می میشوم به پیکر تو

تا رسیدم شکسته بود سرت
کاش بهتر دویده بودم عمو
جلوی سنگ را گرفته بودم اگر _
بهتر از این پریده بودم عمو

صبر کن با کنار پیرهنم
خاک و خون از رخ تو پاک کنم
جان عبداللهت اجازه بده
نیزه ها را یکی یکی بکنم

چه بلایی سر تو آوردند؟
دست و پا و گلو، سر و دهنت...
هرچه کندم هنوز هست! مگر
چقَدَر نیزه بوده در بدنت؟

نیزه و تیرها تمام که شد
تازه وقت کلوخ و سنگ شده
تو نفس می زنی هنوز اما
سر پیراهن تو جنگ شده

آی نامرد بی حیا بس کن
جان من رابگیر عمو را نه
تیغ از حنجر عمو بردار
دست من را ببر گلو را نه

روی زانو نشست حرمله، باز
دلم از خنده های تلخش سوخت
تن من از تنت جدا شده بود
تیر او آمد و مرا به تو دوخت



حسن لطفی

عمه محکم گرفته دستش را
داشت اما یتیم تر می شد
لحظه لحظه عمو در آن گودال
حال و روزش وخیم تر می شد

باورش هم نمی شد او باید
بنشیند فقط نگاه کند
بزند داد و بعد هر تیری
ای خدا کاش اشتباه کند

این هم از عشیره می باشد
مرگ بازیچه ایست در دستش
مرگ را می زند صدا اما
حیف افتاده بند بر دستش

یادش افتاد روضه هایی را
که عمویش کنار او می خواند
حرف مادر بزرگ را می زد
روضۀ شعله را عمو می خواند

مادرش پشتِ در که در افتاد
نفسی مادرانه بند آمد
شیشه ای خورد شد به روی زمین
راه کوچه به خانه بند آمد

دستهای پدر بزرگش را
بسته و می کشند اما نه
دست مادر به دامنش افتاد
گفت تا زنده است زهرا نه

چل نفر می کشند از یک سو
دست یک بار دار سَد می شد
بین کوچه علی اگر می ماند
که برای مغیره بد می شد

کار قنفذ شروع شده اما
دخترش برد عمع آنجا بود
خواست تا سمت مادرش بدود
آنکه دستش گرفت بابا بود

پسر مجتبی است این دفعه
نوبت زینب است او ندود
داشت می مُرد داشت جان می داد
وای بر او که تا عمو ندود

نه که گودال،کوچه را می دید
همه افتاده بر سرِ مادر
به کمر بسته چادرش اما
به زمین خورده معجر مادر

تا ببیند چه می شود باید
به نوک پای خویش قد بکشد
شرط کردند هرکه می آید
از تنش هر که نیزه زد بکشد

از همانجا به سنگ اندازان
داد می زد تورو خدا نزنید
وای بر من مگر سر آورید
اینقدر سخت نیزه را نزنید

زره اش را که کندید از تن
اینکه پیراهن است نامردا
از روی سینه چکمه را بردار
وقت خندیدن است نامردا

هرچه گلبرگ بر زمین می ریخت
پخش هر گوشه بوی گل می شد
کم کم احساس کرد انگاری
دستهای عمه شُل می شد

دست خود را کشید تا گودال
یک نفس می دوید تا گودال
از میان حرامیان رد شد
بدنش را کشید تا گودال

باز هم پای حرمله وا شد
پیچ می خورد حنجری ای وای
دید در آخرین نگاه حسین
دست طفلی مقابلش افتاده


علیرضا شریف

گـذرِ ثانیه هـا هر چه جلوتر می رفت
بیشتر بینِ حرم حوصله اش سر می رفت
بُغض می کرد یتیمانه به خود می پیچید
در عسل خواستن آری به برادر می رفت
تا دلِ عمّه شود نرم بـه هـر در مـی زد
با گلِ اشک به پا بوسیِ مـعجر می رفـت
دیـد از دور که سر نیزه عمـو را انداخت
مثـلِ اِسپند به دلسوزیِ مَجمر مـی رفت
دیـد از دور که یـوسف ز نـفس افتاد و
پنجه­ی گرگ به پیراهنِ او وَر می رفـت

رو به گـودالِ بلا از حـرم افتـاد به راه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

دید یـک دشت پِـیِ کُشتـنِ او آمـاده
تیر و سر نیزه و سنگ از همه سو آمـاده
دید راضی است به معراجِ شهادت برسد
مطمئن است و به خون کرده وضو آماده
آه، با کُنده­ی زانو به رویِ سینـه نشست
چنگ انـداختـه در طرّه­ی مو، آمـاده
هیچکس نیست که پایش به سویِ قبله کِشد
ایـن جـگر سوخته افتاده بـه رو آمـاده
ترسشان ریـخته و گـرمِ تعـارف شده اند
خنـجـر آمـاده و گـودیِ گلـو آمـاده

بازویـش شـد سپرِ تیـغ و به لـب وا اُمّاه
یـازده سـاله چه مـردی شده مـاشااله

زخـم راهِ نفسِ آیـنـه در چنگ گرفت
درد پیچید و تنش نبضِ هماهنـگ گرفت
استخوان خُرد ترک، دست شد آویز به پوست
آه از این صحنه­ی جانسوز دلِ سنگ گرفت
گوهـرش را وسـطِ معـرکه­ی تاخت و تاز
به رویِ سینه­ی پا خورده­ی خود تنگ گرفت
با پدر بود در آغوشِ پُر از مِـهـرِ عـمـو
مزدِ مشتاقیِ خود خوب از این جنگ گرفت
بـاز تیر و گلـو و طفل به یـک پلک زدن
باز هم چهره­ی خورشید ز خون رنگ گرفت


محسن حنیفی


صبر کن پای گلوی تو ذبیحت باشم
صورتم غرقۀ خون شد که شبیهت باشم

ذکر الغوث بریده ز لبت می آید
سعی کن تشنۀ اذکار صریحت باشم

آمدم باز بخندی و بگویی پسرم
کشته ومردۀ لبخند ملیحت باشم

دست من رفت نشد سینه زنت باشم حیف
دم دهم تا دم گودال مسیحت باشم

بدنم خوب قلم خورده به سر نیزه و نعل
تن پر زخم رسیدم که ضریحت باشم

مانده ام مات که با سنگ تو را زد چه کنم
خون زخم سر تو بند نیامد چه کنم

خرمن موی تو در پنجۀ دشمن دیدم
عمه این صحنه ندیده است ولی من دیدم

دور تا دور تو از بغض حرامی پر بود
پیکرت را هدف نیزه و آهن دیدم

سر تقسیم غنائم چقدر دعوا بود
دزدی و غارت عمامه و جوشن دیدم

شمر بی خیر تو را از بغلم کرد جدا
پشت و رو کرد تو را لحظۀ مردن دیدم

زیر لب آه کشیدی و پر از درد شدم
سهم از درد تنت برده ام و مرد شدم

علیرضا شریف

کِل کشیدند که حس کرد عمو افتاده
نگران شد نکند چنگِ عدو افتاده
پر گرفت از حرم و عمه به گَردش نرسید
دید از اسب به گودال به رو افتاده
سنگ و تیر از همه سو خورده، سنان از پهلو
لشکری زخم به جان و تنِ او افتاده
پاره شد بندِ دلش از تهِ دل آه کشید
سایه ی تیغ به گودیِ گلو افتاده
شمرها نقشه کشیدند که حالا چه کنند
دید تا قرعه به پیچاندۀ مو افتاده

خویش را در وسطِ معرکه انداخت و بعد
در شبِ گریه حماسی غزلی ساخت و بعد

سنگ دل تیغ کشیدی که سرش را بِبَری؟
هر قَدَر سهمِ تو شد بال و پرش را بِبَری؟
دست و پا می زند و آخرِ کارش شده است!
پاک وحشی شده ای تا جگرش را بِبَری؟
با وجودی که ندارم زِرِه و تیغ مگر
مُرده باشم بگذارم که سرش را بِبَری
همه ی عمر به چَشمِ پسرش دیده مرا
سعی کن از سرِ راهت پسرش را بِبَری
سپر افتاده ز دستش، سپرش می گردم
باید اوّل بزنی تا سپرش را بِبَری

در خورش نیست اگر بازوی آویز به پوست
جانِ ناقابلِ من هدیه ی ناچیزِ عموست

می شود لایق قربانی دلبر باشم
آخرین خاطره ی این دمِ آخر باشم
لذتی بهتر از این نیست که با سینه ی سرخ
در پری خانه ی چَشمِ تو کبوتر باشم
آخرین خواسته ی من به یتیمی این است
به رویِ سینه ی پُر مِهرِ تو بی سر باشم
اسب ها نعل شده راهی گودال شدند
بین این قائله ی سخت چه بهتر باشم
به تلافیِ در آوردنِ تیر از گلویم
می شود از سر نِی سایه ی اصغر باشم؟


سید هاشم وفایی

من آمـده ام تا کـه به پای تو بمیرم
امـروز غـریبـانـه بـرای تو بمیرم

غم نیست اگر در قدمت دست من افتد
شادم به خدا تا که به پای تو بمیرم

از خیمه دویدم که کنم جان به فدایت
خواهـم که عمو زیر لوای تو بمیرم

ای کاش ذبیح تو شـوم در ره توحید
تا در ره عشقت به منـای تو بمیرم

این قـوم اگـر تشنـۀ خونند، بیایند
آماده شدم تا که به جای تو بمیرم

بگذار که از خیـل شهیـدان تو بـاشـم
بگـذار که در کرب و بـلای تو بمیرم

کو حرملـه تـا تیـر بینـدازد و من هم
زان تیـر در آغـوش وفای تو بمیرم

از قول من خسته جگر گفت «وفائی»
ای کـاش کـه در راه ولای تو بمیرم


غلامرضا سازگار

عمو فدای جراحات پیکرت گردم
شهید مکتب عباس و اکبرت گردم

نماز عشق بجا آور و عنایت کن
که من مکبّر در خون شناورت گردم

ز خیمه بال زدم تا کنار مقتل خون
به این امید که سرباز آخرت گردم

مگر نه بر سر دست تو ذبح شد اصغر
بده اجازه که من ذبح دیگرت گردم

به جان مادر پهلو شکسته ات بگذار
که رهنورد دو فرزند خواهرت گردم

مگر نه نالۀ هل من معین زدی از دل
من آمدم که در این عرصه یاورت گردم

بدست کوچک من کن نگاه رخصت ده
که جانشین علمدار لشکرت گردم

تو در سپهر ولا مهری و شهیدان ماه
عنایتی که به خون خفته اخترت گردم

ز شور شعر تو شد محشری بپا (میثم)
بگو که شافع فردای محشرت گردم


سید محسن حسینی

ببین ای سلسله گیسو به گیسوی تو دل بستم
اگر چه قطره ام اما به اقیانوس پیوستم

محال است آن که من دست از عموی خویش بردارم
تو در دامان خاک و من به دامان تو پیوستم

سراپا بوی بابا می دهی قربان بوی تو
گل زهرای اطهر من ز عطر و بوی تو مستم

عصا شد دست بابایم برای مادرت زهرا
منم فرزند آن بابایم و کردم سپر دستم

مکن با آستین پنهان ز چشمم تیر دشمن را
خیالت جمع من با تیر باران آشنا هستم


رحمان نوازانی

دارم از سوی خیمه می آم
از هو الهوی خیمه می آیم

خیمه از نور تو لبالب بود
خیمه در جلوه های زینب بود

خیمه انگار خیمه رب بود
لیلة القدر خیمه! زینب بود

خیمه یکباره طور سینا شد
هر که در خیمه بود موسا شد

ناگهان جلوه تو ماتم کرد
بیقرار تجلیاتم کرد

دیدمت که غریب و تنهایی
مصطفا و علی و زهرایی

حس نمودم عمو که فکر منی
بیقرار برادرت حسنی

حس نمودم که سخت بی تابم
حس نمودم که تشنه آبم

حس نمودم که من حسن شده ام
مثل بابا پر از محن شده ام

نور ممسوس ذات گردیدم
سفره دار صفات گردیدم
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ

احسان محمودپور

از کوچه‌های خاطره‌هایش عبور کرد
پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد

می‌کرد حس بزرگی بار گناه خویش
می‌خواست تا رها شود از دست چاه خویش

در برزخ ِ میان بهشت و جهنّمش
می‌کرد شوق عفو الهی مصمّمش

سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت
گویا هزار کفش تعلّق به‌ پای داشت

اما به شوق یافتن نور نشأتین
یعنی خدای طور تجلّای عالمین،

پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد
یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد


می‌کرد مشق دیگری از قاف و شین و عین
در محضر نگاه رحیمانه‌ی حسین (۱)

شوق وصال در دل بال و پرش شکفت
اقرار را بهانه‌ی پرواز کرد و گفت:

سنگی که قلب آینه‌ها را شکسته‌ام
آقا! منم کسی که به تو راه بسته‌ام

حالا ولی به سوی شما باز گشته‌ام
یعنی که من به سمت خدا بازگشته‌ام

تا سرنوشت دائمی‌ام را عوض کنم
بگذار با تو زندگی‌ام را عوض کنم

هم‌ارتفاع رحمت تو نیست آه من
آبی نمانده است به روی سیاه من

آیینه‌ی خدای منی در برابرم
خون مرده بود در دل رگ‌های باورم

اما نگاه لطف شما راه را گشود
لطف جناب مادرتان زنده‌ام نمود

ای آخرین پناه همه ناامیدها!
«دارم به اشک بی‌اثر خود امیدها» (۲)

ای شاه‌راه قرب الهی ولای تو!
«شرمندگی»‌ست سهم من از کربلای تو


باید کشید سختی راه کمال را
خوف و رجاء نور جلال و جمال را

جایی که راه کشتی امّید ما گم است
وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است

باید نبود در غم بود و نبود خویش
باید به دست او بسپاری وجود خویش

او مظهر تمامی اسماء کبریاست
فطری‌ترین صدای طپش‌های قلب ماست


فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش:
ای بی‌خبر ز ارزش والای آه خویش!

ای بی‌خبر ز ماهیت باده‌ی «ألست»!
پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!

تدبیر امر عالم ایجاد، کار ماست
خلقت، تمام‌قد همه در اختیار ماست

فیض «وجود» منحصر ذات کبریاست
اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست

در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست
ای بی‌خبر! سپاه شما هم سپاه ماست

وقتی مقام «صبر» و «رضا» راه ما گرفت
در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت

اینجا حضور آینه‌بندان جلوه‌هاست
کرببلا مکانت تأویل واژه‌هاست

«حر» بودی و به اصل خودت بازگشته‌ای
«تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشته‌ای

وقتی جواب آینه‌ها غیر سنگ نیست
عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست (۳)

حالا که عاشقانه خودت را شکسته‌ای
حالا که راه توبه‌ی خود را نبسته‌ای

از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت
همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت

وقتی کسی ز بند خود آزاد می‌شود
بالِ و پر شکسته‌اش آباد می‌شود

پاک از هر آن‌چه جاذبه‌ی خاکی‌ات کنم
پر باز کن که طائر افلاکی‌ات کنم

پر باز کن که کنگره‌ی عرش جای توست (۴)
«آزادگی» مکانت کرببلای توست


۱. دعای ندبه: ...و أنظر إلینا نظرة رحیمة
۲. صائب
۳. محمد سلمانی: بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست / باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
۴. حافظ: تو را ز کنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر / ندانم‌ات که در این دام‌گه چه افتاده‌ست

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ
اخا...
سید پوریا هاشمی

آخر خودت بگو چقدر ربنا کن
باچشمهای خیس خدا یا خدا کنم؟
وقتی که بی کسی به سراغ تو آمده
در خیمه ام نشینم و دائم دعا کنم
درد غریبی تو به جانم شرر زده
این درد را بگو که چگونه دوا کنم؟
پنجاه سال از تو خجالت کشیده ام
وقتش رسیده دین خودم را ادا کنم
خواهر بلاکش غم و درد برادر است
باید برای تو سپر دست و پا کنم
امروز اگر برای تو از این دو نگذرم
فردا چگونه رو به سوی مصطفی کنم؟!
شاگرد مادرم که برای امام سوخت
وقتش رسیده است به او اقتدا کنم..
روح و روان من جگرم را قبول کن
لطفی نما دو تاج سرم را قبول کن..
سربازهای خواهرت آماده اند اخا
بنگر چگونه پای تو افتاده اند اخا
هرچند کوچکند ولی مرد جنگی اند
هرچند کوچک اند علی زاده اند اخا
در اضطراب رد شدن از جانب تواند
از دیشب است که سر سجاده اند اخا..
از من اسیر عشق شدن ارث برده اند
هستند چون اسیر تو آزاده اند اخا..
وسع کم مرا به بزرگی خود ببخش
این دو برای پیشکشی مانده اند اخا
دیگر نگو دو خوشه انگور زینب اند
دیگر رسیده اند دگر باده اند اخا
ایراد سن و سال نگیر از دو غنچه ام
وقتی قسم به فاطمه ات داده اند اخا

رحمی نما به سوز دل و گریه هایشان
دار و ندار من پدری کن برایشان..

دارند میروند تو حسرت نکش فقط
جانم فدات بار مصیبت نکش فقط
نذر من است پای تو ارباترین شوند
از نیزه دار و حرمله منت نکش فقط
حلا که دین من به تو قدری ادا شده..
حرفی وسط ز عمق جنایت نکش فقط
آرام باش بر سر بالینشان حسین
تو پای از رکاب به سرعت نکش فقط
من راضیم در شاخه گلم را نیاوری
باکام تشنه اینهمه زحمت نکش فقط
درخیمه مانده ام که نبینی غم مرا
آقای خوب من تو خجالت نکش فقط
مردی نمانده غصه نخور زینبت که هست
جانم فدات ناله غربت نکش فقط

مویم سفید شد به تماشای عشق تو
من مادر شهید شدم پای عشق تو..


آسمان
سید محمد میرهاشمی

الا اى آسمان عشق بنگر اختر خود را
بلا گردان اصغر کن دو طفل خواهر خود را

بیا و بر مگردان این کفن پوشان زینب را
که نزد فاطمه بالا بگیرد او سر خود را

تو هر جا رفتى و زینب کنارت بود و ما بودیم
ب دنبالت بِبَر بر نى سر دو یاور خود را

بدان غیرت ز حیدر ، رزم از عباس تو داریم
نظر کن رزم شاگردان میر لشگر خود را

ز نسل جعفریم و دستِ بسته روزى ما نیست
بده اذنى که نگشائیم این بال و پر خود را

وفاى مادر ما بعد از این بهتر عیان گردد
تو هرگز نشنوى آه و فغان خواهر خود را

تو میدانى که سیلى خوردن مادر چه بد دردى است
چسان ما بنگریم آزرده روى مادر خود را ؟


مهمان
سید محمد میرهاشمی

در حرم ماندم که مهمانم شوی
تحفه آوردم سلیمانم شوی

گسترم از چادر خود سفره ای
تا میان خیمه مهمانم شوی

عشق آموز محبت زینبم
هدیه ای دارم که حیرانم شوند

غربت بی انتهایی وای اگر
شعله بخش قلب سوزانم شوی

دوست دارم بهره مند عطر گل
از شقایق های بستانم شوی

گلشنی پروردم از اشکم ، خوشم
مالک کل گلستانم شوی

دوست دارم در حریم میکده
ساقی بزم دو طفلانم شوی

دوست دارم با قبول تحفه ام
مایه ی تصدیق ایمانم شوی

رخصت میدان به طفلانم بده
قبل از آنکه قاتل جانم شوی

دوست دارم شاهد جانبازی
این دو سردار رجز خوانم شوی

در نبردی نابرابر ، خیره بر
این دو رعنا مرد میدانم شوی

مصحف صبرم ز حق دارم طلب
قاری آیات قرآنم شوی

دوست دارم بر فراز نیزه هم
مقتدای این دو جانانم شوی

حق نخواهد هم نگاه این دو گل
ناظر موی پریشانم شوی

معجر من پرچم عشق خداست
حنجر زینب حریف دشنه هاست


گلزار
سید محمد میرهاشمی

ما غنچه های نورس گلزار زینبیم
ما تحفه های او به تو دلدار زینبیم

گل هدیه می کنند به هم ، عاشقان پاک
ما هم دو گل ز پهنه ی گلزار زینبیم

ما حاصل نماز شب آن مطهره
ما هر دو نور دیده ی بیدار زینبیم

ما پای روضه های پر اشکش نشسته ایم
دل سوخته ز آه شرربار زینبیم

شیر محبت تو از او نوش کرده ایم
پرورده با ولایت تو یار زینبیم

ابناء زینبیم و ز سینه زنان تو
ما بانیان هیئت انصار زینبیم

تیغ برنده ایم و به قلب عدو زنیم
سرباز کوچکیم و دو سردار زینبیم

شمس الضحای مصحف ام المصائبیم
مهتاب عشق ، شمع شب تار زینبیم

دشمن چه باک ، نیزه و شمشیرمان زند
ما شاهدان جلوه ی ایثار زینبیم

امروز اگر به لجه ی خون دست و پا زنیم
فردا به نیزه شاهد بازار زینبیم


علیرضا شریف

یحییِ بـاز مانـده ز ایـل و تبـارِ من
ای جان که جانِ بی تو نیاید به کارِ من

معراجِ خواهرانه­ی من در مدارِ توست
سیبِ بهشتی، ای خـوشیِ روزگارِ من

ای موجِ مویه های مـرا ساحلی صبور
آغوشِ گـرمِ گریـه­ی بی اختیارِ من

از طالعی که دستِ مرا بسته دلخورم
انصاف نیست از چه نشد بخت یارِ من!

پس داده اید تحفه­ی نا چیزم ای کریم؟
هرگز نـبود از تـو چنین انتظارِ من

خیلی نبود خواهشِ زینب که رد کنی
اینـقدر بود پیـشِ شـما اعتـبارِ من؟

راضی به کمتر از علی اکبر نمی­شوی
وقتی­است خون بهایِ تو پروردگارِ من

سرمه کشیده اند و کفن پوش گشته اند
این دو ز جان گذشته­ی طوفان سوارِ من

هم می دوند با سر و هم می دهند سر
کافی است که اشاره کنی، گلعذارِ من

خیلی شنیدنی است رجزهای رزمشان
عـون و محمدند دو لـبِ ذوالفقارِ من

سجاده های شـوقِ مـرا مستجاب کن
تو بـا بزرگیت کـم زینب حساب کن

پروازشان بـده که فدای سرت شوند
طیارهایِ کـوچکِ دور و بـرت شوند

در شـعله های غربتِ هَلْ مِنْ مُعینِ تو
پروانه می شوند که خاکستـرت شوند

از جـانِ خود دریغ ندارند لحظه ای
رخصت دهید، آبروی خواهرت شوند

تا بـا تو سـوزِ داغِ پـسر قسمتم شود
من قول می دهم که علی اکبرت شوند

در جَـزر و مدِّ نیزه و شمشیرِ ایـن سپاه
پرپر زنند تا که به خـون پرپرت شوند

دِق می کنـم ز حسِ خجالت گرفتنت
من خواستم که نذرِ دلِ مضطرت شوند

غم های سینه دست به معجر نمی برند
کمتر مگر بـهانـه­ی چشمِ تـرت شوند

سر می دهـند تـا سرِ نِی زیـرِ آفتاب
چتری برای خوابِ علی اصغرت شوند

وقـتِ عبـور از گذرِ چشم هـای هرز
عباس هـایِ روسریِ دختـرت شونـد

عُذرِ مرا به لـحظه­ی تشییعشان ببخش
قصدم نبـود زحمـتِ بال و پرت شوند

جدایی
هادی ملکپور

غم جدایی تو کرده قصد جان مرا
غمی که سوخته تا مغز استخوان مرا

از آن زمان که به دنیا قدم گذاشته ام
عجین به داغ نوشتند داستان مرا

چه رورگار غریبی که باز در صدد است
بگیرد از من دلخون برادران مرا

زغربتت رمق راه رفتن از من رفت
اناالغریب تو لرزانده زانوان مرا

برای تحفه ی این مور هم سلیمان باش
کرم نما بپذیر این دو نوجوان مرا

ز چهره ام بزدا گرد شرمساری را
به خونشان بدرخشان ستارگان مرا

ادا اگر بشود حق تو زجانب من
توان مگر بدهد جسم ناتوان مرا

قدم خمید زداغ تو ..داغ طفلانم
خمیده تر نکند قامت کمان مرا

به خاطر تو زخیمه نیامدم بیرون
مگر که پی نبری اشک دیدکان مرا

نصیب باغ دلم از بهار اندک بود
خدا به خیر کند قصه ی خزان مرا

بلا عظیم تر و من صبورتر شده ام
چه سخت کرده خداوند امتحان مرا



هل اتی
علی اکبر لطیفیان

بهترین بنده ی خدا زینب
هل اتی زینب، انمّا زینب
ریشه ی صبر انبیا زینب
زینبا زینبا و یا زینب

بانی روضه های غم زینب
تا ابد مبتلای غم زینب

گفت ای مصطفای عاشورا
ای فدای تو زینب کبری
تو علی هستی و منم زهرا
پس فدای تمام پهلوها

سر خواهر فدای این سر تو
همه ی ما فدای اکبر تو

گفت ای شاه ما اجازه بده
حضرت کربلا اجازه بده
جان این بچه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده

قبل از آن که سر تو را ببرند
این سر خواهر تو را ببرند

من هوای تو را به سر دارم
به هوای تو بال و پر دارم
از غریبی تو خبر دارم
دو پسر نه، دو تا سپر دارم

زحمتم را بیا به باد مده
اشتیاق مرا به باد مده

در دل خیمه خسته اند این دو
سر راهت نشسته اند این دو
دل به لطف تو بسته اند این دو
با بزرگان نشسته اند این دو

این دو با یار تو بزرگ شده اند
با علمدار تو بزرگ شده اند

در کرم سائلی به دست آور
زین دو تا حاصلی به دست آور
سپر قابلی به دست آور
تا توانی دلی به دست آور

دل شکستن هنر نمی باشد
نظرت هم اگر نمی باشد

ای فدایت تمامی سرها
سر چه باشد به پای دلبرها
از چه در اشتیاق خواهرها
تو نظر می کنی به دیگرها

آخرش یا اجازه می گیرم
یا همین کنج خیمه می میرم

ای برادر اشاره ای فرما
ذوقشان را نظاره ای فرما
رد مکن راه چاره ای فرما
لااقل استخاره ای فرما

شاید این بچه های من بروند
شاید این دو به جای من بروند

زار و گریان مکن مرا جانا
ردّ احسان مکن مرا جانا
مو پریشان مکن مرا جانا
باز طوفان مکن مرا جانا

ورنه نیزه به دست می گیرم
جان هر آن چه هست می گیرم

تو اگر مبتلا شوی چه کنم
پیش چشمم فدا شوی چه کنم
پیش من سر جدا شوی چه کنم
کشته ی زیر پا شوی چه کنم

وای اگر حنجرت شکسته شود
پیش من پیکرت شکسته شود


غزیب وار
سعید پاشازاده

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند
دو خوشه ی نرسیده دو جام باده شدند

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر
فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

تمام آبروی باغبان همین دو گلند
که در حفاظت از باغ استفاده شدند

به دست دایی اگر چه سوار اسب شدند
به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب
دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

پیام غربت زینب شدند آن روزی
که سربریده نه چون نامه سرگشاده شدند

اگر چه سوم شعبان نشد محرم شد
به وقتش این دو به ارباب هدیه داده شدند

حلال زاده به دائیش می رود آخر
غریب وار اسیر حرام زاده شدند

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ

 سیب  
 حسن لطفی
 
 مثل قدیم آمده ای باز در برم
با بوی سیب گیسوی خود در برابرم

مثل قدیم آمدی امّا نمی شود
تا سوی دامنت بِدوم پر در آورم

این چشم وانمی شود اما تو باز کن
سیرم ببین و بعد بگو وای مادرم

دستی برای شانه زدن نیست با تو و
زلفی برای شانه زدن نیست در سرم

من را ببر کنار عمویم که حس کنم
بر روی شانه های بلندش کبوترم

باید مرا شبیه خودت بوریا کنی
از بسکه زخم خورده ام از بس که پرپرم  
 
    
محمد امین سبکبار

سر من هم به هوای سر تو افتادست
بال پروانه به پای پرِ تو افتادست

قول دادم به همه گریه برایت نکنم
چه کنم! چشم، به چشم تر تو افتادست

قدر یک دشت کبودست و تنش تب دارد
از روی ناقه اگر دختر تو افتادست

من از این روی زمین خوردۀ خود فهمیدم
آسمان یاد غم مادر تو افتادست

دامنم سوخته بابا ولی آرام بخواب
بالشت دست من و بستر تو افتادست

جان من بر لب و لب های تو را می بوسم
از نفس هم نفس آخر تو افتادست


    
محمد فردوسی

نیمۀ شب شده و خواب پریشان دارم
گوشۀ لعل لبم ذکر پدر جان دارم
بی جهت نیست که اندوه فراوان دارم
خواب دیدم که سری را روی دامان دارم

دیدم آن سر، سر باباست خدا رحم کند
عمّه ام گرم تماشاست خدا رحم کند

تا که از خواب پریدم همه جا روشن بود
طبق نور روی گوشه ای از دامن بود
کنج ویرانه پر از عطر و بوی گلشن بود
چشم های پدرم خیره به سوی من بود

تا که چشمم به سر افتاد زبانم وا شد
لیلۀ قدر من امشب چقدر زیبا شد

آمدی یوسف کنعان، چه عجب بابا جان
شده ویرانه گلستان، چه عجب بابا جان
به سر آمد غم هجران، چه عجب بابا جان
آمده بر تن من جان، چه عجب بابا جان

چند روزی است که از هجر تو بی تاب شدم
مثل شمعی زغم دوری تو آب شدم

کمی آغوش بگیر این بدن لاغر را
تا که احساس کنی لاغری پیکر را
می تکانم ز سر سوخته خاکستر را
از چه با خویش نیاورده ای انگشتر را؟

چقدر روی کبود تو به زهرا رفته
بس که چوب از لب و دندان تو بالا رفته

تا که با عمۀ خود راهی بازار شدم
مورد مرحمت خندۀ اغیار شدم
تا که در بزم شراب تو گرفتار شدم
خالصانه متوسّل به علمدار شدم

من نگویم چه به روز سر من آوردند
چادری را که برایم تو خریدی بردند



علیرضا لک

لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم

دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم

خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم

بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر دردسرش را دارم

شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم

سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم

زیر قولش نزده عمه ببین بالش را
گفت باشد تو برو ! دور و برش را دارم

آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم

من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم

عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم


قاسم نعمتی

با من و عمر ِکَمَم دست زمان بد تا کرد
موقع قد کشی ام بود که پشتم تا کرد

دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب
چشم کم سوی مرا آمدنت بینا کرد

لذتی دارد عجب بوسه ی لب های پدر
وقت برخورد به هم زخم دو لب سر وا کرد

نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن
با کف پا به روی چادر من امضا کرد

همه ی صورت من قدر ِکفِ دستی نیست
دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا کرد

عمو عباس کجا بود ببیند آن شب
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا کرد

ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا کرد

بی کفن دفن شدم ای پدر بی کفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا کرد

دختر بی ادبی مسخره میکرد مرا
دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا کرد

عمر یک ظرفِ ترک دار به ضربی بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا کرد

عمه هربار که با گریه بغل کرد مرا
یاد آن صورت نیلی شده ی زهرا کرد



محال

حاضرم پایِ سر ِ تو سر ِ خود را بدهم
جایِ پیراهن ِ تو معجر ِ خود را بدهم

سر ِ بابایِ من و خِشت محال است عمه
عمه بگذار که اول پر ِ خود را بدهم

...پهن کن تا که سر ِ خار نگیرد به لبش
کم اگر بود پر ِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت
نذر ِ انگشتَرَت انگشتر ِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر
حاضرم پایِ همین سر، سر ِ خود را بدهم

دید ما تشنه یِ آبیم خودش آب نخورد
خواست تا دیده یِ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یک وقت خجالت نکشم
پایِ لطفش نفس ِ آخر خود را بدهم


سه سال
سعید خرازی

در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پُر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیزم
باید کمکم کنی ٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِّ سفر بسته به زنجیر شدم


بغض
کاظم بهمنی

دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند
گرچه خود می شکند ناله رها می ماند

دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالیست
زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند

دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است
آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند

شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست
به پدر می رسد و قافله جا می ماند

بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند
از مقاتل سندش گاه جدا می ماند

دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب
برگی از دفتر شعر است که تا می ماند

طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد
دهن عشق از این حادثه وا می ماند


دعوت
رضا جعفری

بعد از سلام و تعارف وعرض ارادتی
تو محشری تو حرف نداری قیامتی

اینجا که نیست هیچ ملالی بدون تو
غیر از نفس کشیدن رنج سلامتی

روز خوشی نداشتم و سخت خسته ام
این لحظه هم بدست نیامد براحتی

تو غیرتت اجازه نمی داد بین جمع
بر دامنم بخوابی و من هم خجالتی

حالا که وقت هست برای سبک شدن
بابا،مزاحمم شده این درد لعنتی

پس من کجا برای شما درد دل کنم
اینجا خرابه است،نه مسجد، نه هیئتی

اینجا که صبح از افق شام می دمد
خورشید بی تشعشعی و بی هویتی

این چند روزه دائما اینجا نزول داشت
بارانی از کبودی گل های صورتی

از دامن مؤنثشان رقص میچکید
در مردم مذکرشان نیست غیرتی

امشب که جلوه های تورا میهمان شدم
دعوت شدم به صرف غذاهای حضرتی

امشب شب وصال خدا و رقیه است
بابا تو هم به دیدن این عشق دعوتی


مبهم
علی اکبر لطیفیان

بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم
یکی دوتا که نیست کبودی پیکرم

بیش از همین مخواه وگرنه به جان تو
باید همین کنار تو تا صبح بشمرم

از تو چه مانده است؟ بگویم که ای پدر
از من چه مانده است؟ بگویی که دخترم

اندازه ی لب تو لبم شد ترک ترک
اندازه ی سر تو گرفتار شد سرم

از تو نمانده است به جز عکس مبهمت
از من نمانده است به جز عکس مادرم

از تو سوال میکنم انگشترت کجاست؟
که تو سوال میکنی از حال معجرم

دیدم چگونه سرت را به طشت زد
حق میدهی بمیرم و طاقت نیاورم

مرد کنیز زاده ای از ما کنیز خواست
بیچاره خواهر تو و بیچاره خواهرم

مرهم به درد این همه زخمی نمیخورد
بابا سرم تنم کمرم پهلویم پرم


زار
علی اکبر لطیفیان

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد
قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

تا صدای لبت آمد لبم از خواب پرید
سر تو ارزش بیدار شدن هم دارد

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات
این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام
چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم
دختر شاه فداکار شدن هم دارد

معجری را که تو از مکه خریدی بردند
موی آشفته گرفتار شدن هم دارد
 

خرابه
علی اکبر لطیفیان

در آن سحر ، خرابه هوایش گرفته بود
حتی دل فرشته برایش گرفته بود

با آستین پاره ی پیراهن خودش
جبریل را به زیر کسایش گرفته بود

زورش نمی رسید کسی را صدا کند
از گریه زیاد ، صدایش گرفته بود

از ابتدای شب که خودش را به خواب زد
معلوم بود آنکه دعایش گرفته بود

حتما نزول می کند آیات تازه ای
با چله ای که بین حرایش گرفته بود

مشغول ذکر نافله اش شد ، ولی کجاست؟
آن چادری که عمه برایش گرفته بود
 

سوخته
محمد رسولی

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب
محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب
کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر
دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن
دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لبهایت شبیه موی و رویت نیمه شب
تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته


برگ و بر 
 علی اکبر لطیفیان
 
 برگ و برت دست کسی برگ و برم دست کسی
بال و پرت دست کسی بال و پرم دست کسی

خیرات کردن مال من خیرات کردن مال تو
انگشترت دست کسی انگشترم مال کسی

نه موی تو شانه شود نه موی من شانه شود
موی سرت دست کسی موی سرم دست کسی

بابا گرفتارت شدم از دو طرف غارت شدم
آن زیورم دست کسی این زیورم دست کسی

رختت به دست حرمله رختم به دست حرمله
پیراهنت دست کسی و معجرم دست کسی


آسوده
پانته آ صفایی

هم بازیانم نیستند، امشب کنار بسترم
قاسم، عمو عبّاس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن
شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل
اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!
زخم است، تاول تاول است انگشتهای لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را
حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا
دیگر نمی گوید به من «شیرین زبانم، دخترم»

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط
امشب نمی دانم چرا هی درد می گیرد سرم



والضحی

من وسحر ،من وعمه من و سر پدرم
چه خواندنی شده امشب کتاب مختصرم

سلام تازه ز راه آمده کجا بودی
نشسته برسر و رویت غبار، همسفرم

همیشه در پی خورشید ماه می آید
کجاست سوره ی والشمس من سرقمرم

شکست اگر زفراق برادرت کمرت
شکسته درغم شش ماهه ی حرم کمرم

هزار و نهصد و پنجاه زخم بربدنت
هزار و نهصد وپنجاه داغ برجگرم

لبی نمانده برایت که بوسه ای بزنم
سری نمانده برایت که گیرمش به برم

ازآن شبی که مرا زجر زجر داد و کشید
نه دست من به کمر میرسد نه موی سرم

تنم سبک شده وگوش من شده سنگین
به ضربه ای همه جا تیره گشته درنظرم

نه موی شانه کشیده نه صورتی سالم
چنین شکسته بیا پیش مادرت مَبَرم


محسن ناصحی

گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
**
مثل این گوشواره، ای نامرد
بین بازارها فراوان است
تو به انگشت من قناعت کن
قیمت گوشواره ارزان است
**
چِقَدَر باید التماس کند
چادر دختر مرا بدهید
دست خود را کشیده تا نیزه
به یتیمم سر مرا بدهید
**
چِقَدَر تازیانه و سیلی
مگر از غصّه هاش بی خبرید
پای او کوچک است و کم طاقت
لاأقل روی ناقه اش ببرید
**
بسکه از تازیانه ها خورده
سیر گشته، غذا نمی خواهد
وعده تشت را به او ندهید
جز پدر از شما نمی خواهد
**
وسط شهر هرچه می خواهید
دائماً سنگ بر سرم بزنید
چوبتان را به لب خریدارم
ولی از این سه ساله درگذرید
**
اینکه در خود خزیده سردش نیست
درد پهلو کشیده خم شده است
با همین قدّ کوچکش امشب
چِقَدَر مثل مادرم شده است


بلور
قاسم نعمتی

از بس شکستنی شدی ای شیشه بلور
قدری بخواب و این بدنت را تکان مده

خواهی که خارها نرود در تنت فرو
آرام باش و پیرهنت را تکان مده

می بینی ای عزیز که نازت نمی کشند
پس این لبان خوش سخنت را تکان مده

دندان شیری تو به یک بوسه بسته است
با زحمت اینقدر دهنت را تکان مده

با آه آه تو بدنم تیر می کشد
از بس تنت شبیه تن مادرم شده

می پاشد از لبان تو خون لخته هر نفس
زان نیمه شب چه خاکی مگر بر سرم شده

ای دخترم هنوز سرت درد می کند؟
آیینه نگاهِ تو چشم ترم شده

از گیسوان سوختۀ بین مشت زجر
هر آنچه گفته ای به خدا باورم شده
**
از لحظه ای که حرف کنیز آمده وسط
خوابش نمی برد ز غم و ترس خواهرت

در این میانه جای ابالفضل خالی است
تا پس بگیرد از عدوی پست معجرت

در شهر مسلمین نشود دفن خارجی
لرزه فتاده بر دل ترسان مادرت

پیغام داده اند اهالی شهر شام
بیرون کشند از دل هر خاک پیکرت


جواد دیندار

اینها کجا پدر ز سر تو حیا کنند؟
بابا چه کرده ای که چنین با تو تا کنند؟

اصلا برای چه عصبانی ست حرمله
زجر و سنان چرا به تو چپ چپ نگا کنند؟

اینها به فکر دست شکسته که نیستند
با مشت و با لگد سر من سر و صدا کنند

این شمر و زجر هی سر من داد میکشند
هی میزنند و عقده دل از تو وا کنند

آقاهه تا مرا بزند خنده میکند
اینها فقط برای زدن خنده ها کنند

بابا دلم گرفته بگو تا برای من
یک روضه از سر علی اصغر به پا کنند

آنقدر موی دخترکت را کشیده که...
آمد طبیب، گفت که او زجرکش شده


امتحان
علی صالحی

رهِ وصال هزار و یک امتحان دارد
ولی چه قدر سه ساله مگر توان دارد؟

به قدر دو دهه بوسه به من بدهکاری
رقیه کمتر از اینها ولی زمان دارد

گرسنگی ِ مرا باز یادم آوردی
چرا هنوز سر و روت بوی نان دارد؟

فدایِ آن دهنت ساکتی چرا امشب؟
مگر یتیم تو در دست خیزران دارد؟

مجال نیست بگویم که روسریم چه شد
نپرس...این سر آشفته داستان دارد

فقط بدان که سگِ شمرها و حرمله ها
شرف به پنجه ی بی رحم شامیان دارد

برو بگو به اباالفضل چشمتان روشن
که زجر هست و عزیز تو سایه بان دارد

از آن شبی که به دنبال دخترت آمد
هنوز کودک تو درد استخوان دارد

از آن شب است که دندان شیری ام افتاد
از آن شب است گُلت لُکنت زبان دارد

از آن شب است که طفلت شبیه زهرا شد
از آن شب است رقیه قدِ کمان دارد

مرا رساند وَ حرصش گرفت و پرتم کرد
به عمه گفت:بگیرش هنوز جان دارد
 
   
محاسن

ای از سفر رسیده که مهمان دختری
اول بگو مرا کی ازاین شهر می بری ؟

مثل کبوتری که به او سنگ می زنند
از ضرب تازیانه ندارم دگر پری

جای تعجب است که من زنده مانده ام
هرکس که دیده گفته عجب طفل لاغری

از قول من بگو به عمو بعد مردنم
باید برای غسل من آبی بیاوری

موی سفید و قد کمان و رخ کبود
حالا مرا ببین و بگو شکل مادری

خود را برای مقدمت آماده کرده ام
چه گوشواره ای چه لباسی چه معجری

هفده سوار دور و برت دیده ام به نی
اما تو بین آن همه زخمی ترین سری

لب های چاک خورده تو حرف می زند
تقصیر چوب بوده چنین سرخ و پرپری

قدری از این محاسن خاکستری بگو
غیر از تنور نیست مگر جای بهتری

مانند رگ رگ تو دلم ریش ریش شد
جانم فدای تو ، چه گلویی چه حنجری


علی اکبر لطیفیان

آئینه هستم تاب خاکستر ندارم
پروانه ای هستم که بال و پر ندارم

از دست نامردی به نام تازیانه
یک عضو بی آسیب در پیکر ندارم

تا اینکه گریان تو باشم در سحر گاه
در چشمهایم آنقدر اختر ندارم

چیزی که فرش مقدمت سازم در اینجا
از گیسوان خاکی ام بهتر ندارم

می خواستم خون گلویت را بشویم
شرمنده هستم من که آب آور ندارم

بر گوش هایم می گذارم دست خود را
شاید نبینی زینت و زیور ندارم

وقتی نمانده گیسویی روی سر من
گاری دگر باشانه و معجر ندارم

لب می گذارم روی لب هایت پدرجان
تا اینکه جانم را نگیری بر ندارم


محسن ناصحی

هی نقشه می کشند که بلوا به پا کنند
من را به درد بی پدری مبتلا کنند

اینها تمام از پدرت زخم خورده اند
پس آمدند از دل خود عقده وا کنند

گفتند:-تا که سر ببرند از تو می شود
از دختری سه ساله پدر را جدا کنند

تنها به کشتن تو رضایت نمی دهند
ای کاش بعد از این بدنت را رها کنند

انگشتر تو کاش به دست رقیه بود
تا بیشتر حقارت خود بر ملا کنند

در بین کوچه باز نشد عقده هاشان
آنقدر می زنند تنم را سیا کنند

هی می کشند موی مرا چادر مرا
شاید که زخم کهنه خود را دوا کنند

من کودکم ز عمه من کاش بگذرند!
وز رشته های چادر زینب حیا کنند

قرآن بخوان که بین حسینیه شیعه ها
صف بسته اند تا که به ما اقتدا کنند


رحمان نوازنی

آمدی چشم فراقم روشن
قدمت بر سر چشمم بابا
از سر نیزه رسیدی بنشین
تا بیارم کمی مرهم بابا
**
قصّه ی هجر من و هجر شما
قصّه ی یوسف و یعقوب شده
صبر از عمّه گرفتم همه جا
دخترت قبله ی ایّوب شده
**
همه بر غربت من گریه کنند
فقط این قاتل تو می خندد
همه شب بی تو ندارم خوابی
عمّه ام چشم مرا می بندد
**
روی هر چشمه ی بی عاطفه ای
مثل یک بغض شکفتم بابا
هر کجا سفره ی دل وا کردم
فقط از درد تو گفتم بابا
**
سرِپا می شوم و می افتم
دیگر از درد زمینگیر شدم
زحمت عمّه شدم ای بابا
راحتم کن که دگر پیر شدم
**
حتماً از نیزه زمینت زده اند
که کمی دیر رسیدی بابا
می شناسیم؟ بگو چند شب است
دخترت را تو ندیدی بابا




هیچ کس
مصطفی متولی

دلخوری نیست در این قافله از هیچ کسی
بخدا منکه ندارم گله از هیچ کسی

خواب بودم اگر از پشت شتر افتادم
طلبی نیست در این مسئله از هیچ کسی

بعد از آن نیمه شب و گم شدن و تنهایی
نگرفتم نفسی فاصله از هیچ کسی

من نمیترسم اگر عمه کنارم باشد
غیر از این زجر و از این حرمله از هیچ کسی

خواستم ، گرچه نشد غیر تو نامی ببرم
در قنوت دل هر نافله از هیچ کسی

زخم زنجیر مرا کشت الهی دیگر
تاب و طاقت نبرد سلسله از هیچ کسی

گریه نگذاشت که پوشیده بماند بابا
مشکل پای من و آبله از هیچ کسی

جز تو و خواهر تو برنمی آید بخدا
خطبه خواندن وسط هلهله از هیچ کسی

کاشکی در بغل فاطمه دق میکردم
تا دگر سر نبرم حوصله از هیچ کسی



زخم
حسن لطفی

دخترت هم غم پدر می خورد
هم غم موی شعله ور می خورد
نیزه دارت همین که می خندید
به غرورم چقدر بر می خورد
وسط کوچه ی یهودی ها
سینه ام زخم بیشتر می خورد
تکه سنگی که خورد کنج لبت
خنجری شد که بر جگر می خورد
کمرم را شکست آخرِ سر
ضربه هایی که بی خبر می خورد
بدنت را که زیر و رو کردند
دست من بود که به سر می خورد



حورا
توحید شالچیان ناظر

حورا شده در گرد تو پروانه ترین ها
تو کعبه ی عشّاقی و جانانه ترین ها
ای لیلی صحرای دل حضرت ارباب
مجنون شده ی عشق تو دیوانه ترین ها !
سوگند که تا روز قیامت همه هستیم
با منکرتان دشمن و بیگانه ترین ها
کوچک حرمت جنّت ما خانه به دوشان
جذّاب تر از قصر ملوکانه ترین ها
گندم بده تا پر بزنم، جلد تو باشم
محتاج تو ما کفتر بی دانه ترین ها
در بندم و دلداده ی عشقم بنویسید
کلبِ درِ بانوی دمشقم بنویسید
تا از حرمت عطر خداوند بیاید
صدها ملکِ عاشقِ در بند بیاید
در مدح صفات تو کمیت کلمه لنگ
یا این که زبان قلمم بند بیاید
ارباب شود میل نگاهش به تو افزون
وقتی به لبانت گل لبخند بیاید
هر جا سخن از نام شکربار شما شد
در زیر زبان ها مزه ی قند بیاید
خان کرمت جمع نگردیده، چو سائل
با دست تهی صد دفعه هر چند بیاید
در حقّ من اتمام نما جود و کرم را
کم کن تو دگر فاصله تا خاک حرم را
بی پله رسیدن به خدا فرض محال است
بی یاد تو جنت همه اش خواب و خیال است
عقلی نرسیده که بفهمد تو که هستی
در فهم کمالات شما میوه ی کال است
عمریست که از دست تو یک تذکره خواهم
تا چند به ره دیده پیِ روز وصال است
یک دفتر پر خاطره در شرح غمت کم
با این که فقط عمر تو کمتر ز سه سال است
یک دخترِ با پای پُر از آبله...زنجیر...
سیلی...رخ نیلی... قدِ خم؟! جای سوال است
شد زمزمه ات ((من الّذی اَیتَمَنی)) آه...
آمد سر و گفتی که تو بابای منی؟ آه...
گفتند چه حاجت به بیان است همین است
تعطیل بهانه...بله بابای تو این است
سنگ است به جای گل و سیلی است نوازش
احوال هر آن کس که یتیم است همین است
تا نیزه عروج پدرت بود چه زیبا !
شمس فلک نی شده و عرش نشین است
از ناقه فتادی همه گفتند که انگار
زهراست که در کوچه تنش نقش زمین است
این ها همه بغضی است که از فاطمه دارند
یعنی که شروع ستم از شهر مدینه است
ای کاش دگر منتقم از راه بیاید
برچیده ز لب های زمان آه بیاید


رضا یزدانی
نیزه دارت به من یتیمی را،
داشت از روی نی نشان می داد
زخم هرچه گرفت جان مرا،
هر نگاهت به من که جان می داد
تو روی نیزه هم اگر باشی،
سایه ات همچنان روی سر ماست
ای سر روی نیزه! ای خورشید!
گرمیت جان به کاروان می داد
دیگر آسان نمی توان رد شد،
هرگز از پیش قتلگاهی که...
به دل روضه خوان تو -که منم-،
کاش قدری خدا توان می داد:
سائلی آمد و تو در سجده،
«انّمایی» دوباره نازل شد
چه کسی مثل تو نگینش را،
این چنین دست ساربان می داد؟
کم کم آرام می شوی آری ،
سر روی پای من که بگذاری
بیشتر با تو حرف می زدم آه،
درد دوری اگر امان می داد


حمید امینی
به رو شانه ی مهتاب دیده بانی داشت
و زیر پای خودش فرش آسمانی داشت

نه اینکه راه زمین تا عرش را اشاره می فرمود
برای رفتن تا عرش هم نشانی داشت

به روی پای پدر با زبان شیرینش
برای حضرت جبریل شعر خوانی داشت

ز خانواده ی خورشید بود این خانم
عیار آینه اش شهرت جهانی داشت

شبیه یاس مدینه اگر چه کم سن بود
درون سینه ی خود راز جاودانی داشت

اگر چه معجر نور است روی موهایش
به روی صورت خود رنگ ارغوانی داشت

چه فصل های غریبی به چشم خود می دید
سه سال داشت ولی قامتی کمانی داشت

تمام حجم تنش درد بود و می گریید
از اینکه بر بدنش زخم خیزرانی داشت

امان نداد بگویم چگونه پیر شده
از اینکه در بدنش درد استخوانی داشت



سعید خرازی
در سن سه سالگی ز جان سیر شدم
از پای پر از آبله دلگیر شدم

از بسکه مزاحمت فراهم کردم
شرمنده ام عمه دست و پا گیر شدم

گفتی که پدر مسافرت رفته و من
صد بار دگر دوباره پیگیر شدم

من بی تو چگونه از زمین برخیز
باید کمکم کنی٬ زمین گیر شدم

یک موی سیاه بین گیسویم نیست
سنی نگذشته از من و پیر شدم

از نَسل علی بودنِ من باعث شد
در طیِ سفر بسته به زنجیر شدم


روح الله قناعتیان

از بس که سکوت با دلم ور رفته
از دست همه حوصله ام سر رفته

او نیست ولی از جلوی چشمم، دست
در دست پدر چقدر دختر رفته

چادر که بپوشم عمه ام می گوید
قربان عزیزم چه به مادر رفته

من دخترم، کوچک و کوتاه و غریب
عمرم به سه تا آیه ی کوثر رفته

از گریه ی من حرامیان می لرزند
انگار علی به فتح خیبر رفته

جز زخم کف پا و تب تاول ها
باقی همه روضه ها به مادر رفته

آن قاصدکی که در بغل می چرخید
حالا سر نیزه های لشگر رفته

من...من...که نمی... نمی توانم بپرم
عمه تو بگو... چه ها بر این پر رفته

بابا به خدا بیا...بیا جان عمو
من خسته شدم حوصله ام سر رفته


سید رضا مؤید

کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم
آه کز ناقه بیــفتادم و تنها ماندم

همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ
من وحشت زده در ظلمت صحرا ماندم

در پی قافله بسـیار دویدم اما
پایم ازخار زِ رَه ماند و من از پا ماندم

کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف
چه کنم رو به که آرم که زِ رَه واماندم

ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است
که در این بادیه از قافله بر جا ماندم

در میان اسرا مونس من زینب بود
که چنین دور هم از زینب کبری ماندم

زد مؤید به حریم رضوی بوسه و گفت
لله الحمد که بر درگه مولا ماندم



غلامرضا سازگار

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم

یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم

ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من

زده از پنجۀ دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسۀ زهرا و حسین است به رویم

مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم

پای تا سر همه آیینۀ زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم

اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه

همه جا گشته عزا خانۀ من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه

خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من

دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته

رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته

به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه

طوطی وحی ام و پر سوختۀ شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم

پدر آمد دل شب گوشۀ ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم

گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله

هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم

تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم

قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد

حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعلۀ دل بزم عزاداری من شد

عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد

لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد

شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده

گفتم ای یار سفر کردۀ از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده

آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم

عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوۀ نایاب سر آورده برایم

سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم

ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده

از همان دست که رگ های گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده

بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده

زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومۀ خود فاطمه کردم

طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من

کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من

گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟


عطشان
وحید قاسمی

السلام علیک یا عطشان!
چه بلایی سر لبت آمد!؟

تا من و تو به وصل هم برسیم
جان به لب های زینبت آمد

زینت شانه های پیغمبر
السلام علیک یا مظلوم
!
چقدر چهره ات شکسته شده !
السلام علیک یا مغموم

با تو قهرم! پدر کجا بودی؟
بی من و خواهرت کجا رفتی!؟

دل خورم از تو، عصر عاشورا
بی خداحافظی چرا رفتی؟

سر عباس تا سر نی رفت
خیمه ها گُر گرفت، بلوا شد

تا که دیدند بی علمداریم
سر یک گوشواره دعوا شد

من غرورم جریحه دار شده
شاکی از دست ساربان هستم

کعب نی ها مدام می گویند
دست و پا گیر کاروان هستم

سر بازار دیدنی بودیم !
دید زلفت که ما پریشانیم

عمه ام داد می زد ای مردم!
به پیمبر قسم مسلمانیم

معجرم را سر کسی دیدم
چادرم را سر یکی دیگر

با عبایت نماز می خواند
مشرکی پشت مشرکی دیگر

دختر حرمله چه مغرور است !
بر سر بام دف تکان می داد

او خبر داشت که یتیم شدم
پدرش را به من نشان می داد

کاش قرآن پدر نمی خواندی!
خیزران از لب تو، دلخور شد

اولین ضربه را که زد؛ دیدم
چوب خط صبوریم پر شد

عمه با من نبود، می مردم
پای طشت طلا نجاتم داد

نه فقط شام، کربلا، کوفه
خواهرت بارها نجاتم داد

بال های شکسته ای دارم
پر زدن با تو کاش راهی داشت

شام ویران به جای ویرانه
گاش گودال قتلگاهی داشت

علقمه، مشک، ساقی و اصغر
شده سر مشق گریه هام پدر

بردن من به نفع زینب توست
درد سر را ببر ز شام پدر


آنقدر ازدل ناله بی پروا کشیدم
آخر سرت را نیمه شب اینجا کشیدم

تا شام هرمنزل شما را می شناسند
ازبس که روی خاک عکست را کشیدم

پیشانی و پلک و لب و گونه همه زخم
با این همه عکس تو را زیبا کشیدم

هر بار که یاد ازعمو کردم نشستم
یک مشک پاره برلب دریا کشیدم

زخمی شده دیگر سرانگشتان دستم
ازبس که از پا خار در صحرا کشیدم

من را ببر این چند روزی که نبودی
اندازه ی یک عمر از دنیا کشیدم
ارسال در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ

اشعار نوشته شده بر ضریح مطهر حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام از مرحوم شریف رضی مولف کتاب نهج البلاغه

کرْبَلا، لا زِلْتِ کَرْباً وَبَلا ما لقی عندک آل المصطفى

کربلا پیوسته اندوه و بلا بوده‌ای به دلیل مصیبت‌هایی که خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله و سلم در نزد تو دیدند


کَمْ عَلى تُرْبِکِ لمّا صُرّعُوا من دم سال و من دمع جرى

چه بسیار بر خاک تو فرو افتادند و چه خون‌هایی که روان شد و چه اشک‌ها که جاری شد


وضیوف لفلاة قفرة نزلوا فیها على غیر قرى

و مهمانانی که در آن بیابان خشک بدون پذیرایی فرود آمدند


لم یذوقوا المآء حتى اجتمعوا بحدى السیف على ورد الردى

آب را نچشیدند تا اینکه با دم تیز شمشیر بر چشمه هلاکت گرد آمدند


تکسف الشمس شموساً منهم لا تدانیها ضیاءً و علا

خورشید در برابر زیبایی آنها پنهان می‌شود، نمی‌تواند به آن‌ها به دلیل نور و بزرگواری نزدیک شود


وَ وُجُوهاً کَالمَصابیحِ، فَمِنْ قَمَرٍ غابَ، وَنَجْمٍ قَدْ هَوَى

چهره‌هایی چون چراغ تابان بودند که برخی مانند ماه غروب کردند و برخی چون ستاره فرورفتند


و صریعا عالج الموت بلا شد لحیین و لا مد ردی

کشته شده‌ای که با مرگ دیدار کرد بدون این که محاسنش را ببندد و یا لباسش را بر تن کند (منظور آداب غسل و کفن)


مَیّتٌ تَبْکی لَهُ فَاطِمَة وابوها وعلى ذو العلى

در خون خفته‌ای که فاطمه و پدر فاطمه و هم علی بزرگوار برای او می‌گریند


یا رسول الله لو عاینتهم وهم ما بین قتلى وسبا

ای رسول خدا، اگر به آنها می‌نگریستی که برخی کشته شده بودند و برخی دیگر اسیر


لَرَأتْ عَیْنَاکَ مِنهُمْ مَنْظَراً للحَشَى شَجْواً، وَللعَینِ قَذَى

چشمانت از آنان منظره‌هایی می‌دید، که اندرون را سرشار از غصه و چشم را پر از خاشاک می‌کند


جزروا جزر الاضاحی نسله ثُمّ سَاقُوا أهلَهُ سَوْقَ الإمَا

نسل او را همچون قربانی سربریدند،‌ سپس اهلش را مانند راندن کنیزان راندند


یا قَتیلاً قَوّضَ الدّهْرُ بِهِ عُمُدَ الدّینِ وَأعْلامَ الهُدَى

ای کشته شده‌ای که روزگار با کفر ستون و پرچم‌های هدایت را تخریب کرده است


قتلوه بعد علم منهم انه خامس اصحاب الکسا

او را کشتند در حالی که می‌دانستند او پنجمین نفر اصحاب کسا است


لَوْ رَسُولُ اللَّهِ یَحْیَا بَعْدَهُ قعد الیوم علیه للعزا

اگر رسول خدا پس از وی زنده بود امروز به عزاداری او می‌نشست


غَسَلُوهُ بِدَمِ الطّعْنِ، وَمَا کَفّنُوهُ غَیرَ بَوْغَاءِ الثّرَى

با خون نیزه او را غسل دادند و او را کفنی نکردند به غیر از خاک‌های نرم


جعل الله الذی نابکم سبب الوجد طویلا والبکا

خداوند آنچه به شما وارد شد را مایه حزن همیشگی و گریه قرار داد


لا أرَى حُزْنَکُمُ یُنسَى، وَلا رُزْءَکم یُسلى، وَإنْ طالَ المَدَى

اندوه شما فراموش نشدنی و مصیبت شما تسلی‌پذیر نیست، اگرچه از آن زمان بسیاری گذشته باشد


انتم الشافون من دآ العمى وَ غداً ساقُونَ مِنْ حوْضِ الرّوَا

شمایید که کور را شفا می‌دهید و فردای قیامت از حوض کوثر تشنگان را سیراب می‌کنید


نزل الدین علیکم بیتکم وتخطى الناس طرا وطوى

دین خدا در خانه شما نازل شد و مردم همه دنباله رو شما هستند

این عنکم للذی یبغى بکم ظل عدن دونها حر لظى

جایگاه کسی که از شما تخلف کند کجاست؟ سایه بهشتید شما و هرکس از آن خارج شد در آتشی وارد شود که زبانه می‌کشد
ارسال در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ

 

گریه
مهدی صفی یاری

هر کسی قطره بُوَد ذکر تو دریاش کند
هر که سرمست تو شد مهر تو شیداش کند

گر گدایی کند عالم ز همین خانه بس است
هر گدا را کرم دست تو آقاش کند

هر مریضی به شفاخانۀ تو روی آرد
یک نگاه تو طبیبانه مداواش کند

چه نیازی است که عیسی به زمین برگردد
مرده را ذکر اباالفضل تو احیاش کند

روز محشر به خداوند قسم مادر تو
در پی گریه کن توست که پیداش کند

هر کسی گریه کند بهر غم ات روز جزا
برکت اشک تو همسایۀ زهراش کند

باز هنگام محرم شده ای شاه غریب
پرچم ات را بده جبریل که برپاش کند

جنت حضرت حق خود به خودش زیبا نیست
روضه های تو قرار است که زیباش کند...


آیینه بندان
جواد حیدری

وقتِ یادت چشمها آیینه بندان می شود
صحن چشمان محبّانت چراغان می شود

آسمان مدیونِ چشمان عزاداران توست
در محرّم بارش رحمت فراوان می شود

روضۀ لبهای تو معراج هر پیغمبر است
یاد تو کرده سُلیمان که سُلیمان می شود

حیدر کرّار فرموده : تو اشک مومنی
دوزخِ چشم من از یادت گلستان می شود

بهتر و زیباتر و آسانتر از هر مکتبی
شخصِ کافر در عزای تو مسلمان می شود

هر که در هر رُتبه ای آید ، شَود محبوبتر
تا ابوذر آید اینجا ، عینِ سلمان می شود

آنقدر ماه محرم مهربانی می کنی
توبۀ پیر و جوان در روضه آسان می شود

راست می گویم ، مُحرّم شهر می ریزد به هم
بابِ گریه گفتۀ شاه خراسان می شود

حضرتش فرموده : چشم ما شود زخم از بُکاء
مادر ما بیشتر از ما پریشان می شود

تا که می گویم " حُسین جان " ، مادر مظلومه ات
بانیِ ذکر پُر از عشقِ " حَسن جان " می شود

آنچه زهرا خواسته از محضرِ پروردگار
گر بیاید مهدیِ صاحب زمان ، آن می شود


درست شد...
مهدی نظری

روز ازل که نقشه عالم درست شد
با اذن مادرت گِل آدم درست شد

نامت نشست بر لب زهرا و گریه کرد
آهی کشید فاطمه و غم درست شد

آبی نبود، خاک نبود و فلک نبود
با اشک چشم اوست که زمزم درست شد

تصویب شد برای تو باید که گریه کرد
از آن به بعد ماه محرم درست شد

پیراهنی که دوخت برای تو مادرت
ته مانده اش برای تو پرچم درست شد

دنیا هنوز کاملِ کامل نبود که
با ساختِ حریم تو کم کم درست شد

با نام روضه روی زمین هم بهشت شد
جایی برای گریۀ ما هم درست شد

مقتل نبود و جزوه نبود و خدای خواست
تا که کتاب ابن مقرم درست شد

بی تو جهان نداشت بها و بها گرفت
دنیایِ با حسین، منظم درست شد

بعد از گذشت چند صباحی زداغ تو
بازین چه شورش است و چه ماتم درست شد


شروع شد...
رحمان نوازنی

آقا سلام ماه محرم شروع شد
بازاین چه شورش است وچه ماتم شروع شد

آقا سلام کاسه اشکی به من دهید
ماه گدایی من و چشمم شروع شد

یادم نرفته است نگاه شما به ما
از گریه های ماه محرم شروع شد

هاجر به پای روضه اصغر نشسته بود
تا اینکه جوشش دل زمزم شروع شد

آقا سلام نیت گریه نموده ایم
شیرین ترین عبادت ما هم شروع شد


وطن
ولی الله کلامی زنجانی

اینجا وطن حسینیان است
خونین چمن حسینیان است

فریاد رسای واحسینا
بر لب سخن حسینیان است

ما اهل عزا سیاه پوشیم
این پیرهن حسینیان است

برپا به کنار نهر علقم
خوش انجمن حسینیان است

این پیرهن سیاه ماتم
عمری به تن حسینیان است

بین الحرمین و تل زینب
بیت الحزن حسینیان است

از قبر چه باک ،نام عباس
نقش کفن حسینیان است


سلام

آقا سلام برغزل اشک ماتمت
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت

چندی گذشت در غم هجران اشک تو
پرمی کشید دل به هوای محرّمت

آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت

خون می شود دل همه عالم زه قصه ی
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت

در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت

ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت

زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت


ترنم
سید جواد غفور زاده

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»

روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد

ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد

وقتی دل ستارۀ محمل نشین شکست
با ماهِ روی نیزه، تکلم شروع شد


محرم اومده...
سیدمحمد میرهاشمی

بچه ها بازم محرم اومده
عید ما با بهار غم اومده

بچه ها خیمۀ ماتم بزنید
همگی به سینه محکم بزنید

بچه ها پارچۀ مشکی بیارید
بچه ها ز دیده ها اشک ببارید

سر کوچه تکیه ای به پا کنید
پسر فاطمه رو صدا کنید

همه طبل و سنج و زنجیر بیارید
کربلا رو خوب به تصویر بیارید

پشت پا به هر تباهی بزنین
در هر خونه سیاهی بزنین

دسته های سینه زن غم بگیرین
غنچه ها ز دیده شبنم بگیرین

توی هیئت به همه سلام کنین
بچه سیدارو احترام کنین

اهل کوفه آخه بی حیا بودن
اهل زشتی ، اهل ناسزا بودن

برا دنیا دل ز کوثر بریدن
بچه های زهرا رو سر بریدن

مادرم می گه که نور عین من
تا توان داری بگو : حسین من

این حسین کیه که دل دیوونشه ؟
مرغ دل اسیر آب و دونشه

این حسین کیه که دل خاطرخواشه ؟
مادرم میگه یار نوکراشه

این حسین کیه که مرد عمله ؟
مادرم میگه که اسمش عسله

این حسین کیه که خیلی کریمه ؟
صاحب غربت و داغ عظیمه

وقتی اسمش رو لبا جاری میشه
ناگهان اشک چشا جاری میشه

بین اشک و خنده ام میگم حسین
تا روزی که زنده ام میگم حسین


شهره
مصطفی متولی

وقتی همه جا شُهره به عنوان تو باشیم
باید که فقط ریزه خور خوان تو باشیم

دامن نکش از دست گداهای گرفتار
بگذار کمی دست به دامان تو باشیم

خیرالعمل این است که ارباب تو باشی
ما هم یکی از مُزد بگیران تو باشیم

فردای قیامت خبر از دربدری نیست
امروز اگر بی سر و سامان تو باشیم

در سیر مقامات پی گوهر اشکیم
ما چله نشستیم که گریان تو باشیم

اسلام بنا بر « لک لبیک حسین» است
ما نیز بنا شد که مسلمان تو باشیم

گویی که ابالفضل دعاگوی لب ماست
هرجا که بیاد لب عطشان تو باشیم

ما یاد گرفتیم که در روضه گودال
آشفته تر از زلف پریشان تو باشیم


آغاز گریه
موسی علیمرادی

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را
از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

مثل یک مادر که فرزندش ز دستش می رود
اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است
با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا
با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها
در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

گفته اند , اذن دخول ماه غم یا فاطمه است
روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن
آرزو دارم شود این جامه بر جسمم کفن

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است
گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

تا که از خانه به قصد روضه بیرون می زنم
حیدر کرار می آید به استقبال من

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در
می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

خواهرش برسینه می کوبد برادر کاش کاش
وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

آنقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم
پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

نبض
محمد فردوسی

آمد محرّم نبض عالم ایستاده
از حرکتش حتّی زمین هم ایستاده

ما پیرو دستور «فابک للحسین» یم
بر آفتاب دیده شبنم ایستاده

وقتی که پا در این حسینیّه نهادم
بر تو سلام از دور دادم ایستاده

جارو کش فرش عزایت جبرئیل است
فرشی که رویش عرش اعظم ایستاده

دم : «یا حسین» و بازدم : «جانم حسین» است
نامت میان نوحه و دم ایستاده

پیش خدا روز قیامت سربلند است
هر کس که پای تو مصمّم ایستاده

باید یزیدی های این امّت بدانند !
که شیعه در خط مقدّم ایستاده

وَ الله که از هر عذابی در امان است
سینه زنی که زیر پرچم ایستاده

از بس «أنا العطشان» تو خورده به گوشش
از جوشش خود چاه زمزم ایستاده

ده روز دیگر خواهری در بین گودال
پهلوی جسم نامنظّم ایستاده
ارسال در تاريخ شنبه ۳ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ
 
ارادت
احسان ارجمند

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر
‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود
‏اما دلش به خاطر فردا گرفته ­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین
‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته ­بود؟

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
‏باور نکرد از همه امضا گرفته ­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او
‏او شب برای مردمش احیا گرفته­ بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
‏أن شعله ­ها برای همین پاگرفته بود


صبح چین
پیمان طالبی

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره


آوار
وحید قاسمی

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموار شد حسین


کوفه
قاسم نعمتی

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه
کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم
کرده برپا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط راه افتد
وای آنهم وسط راه چه جایی کوفه

نگذارم که شود حج تو بی قربانی
بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش
می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار دهد قدر و بهایی کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم علمدار حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر چادر گره مقنعه را محکم کن
که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند
معجر دخترکی را نگشایی کوفه


جراحت
سعید توفیقی

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد
در بند کوفه نه ! که به بند شما بوَد
این خسته جان بی رمق کوچه گرد شهر
دلخوش به یک بگو و بخند شما بوَد
دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم
در ســایه سار قــد بلنــد شمــا بوَد
گفتم بیا بیا ، عجلــه کن به آمــدن
دل شوره ام ز شور روند شما بوَد
اصلاً بیا ، نیا نه به وسع دهان ماست
ما تابعیم هرچه پسند شما بوَد

اما ، اگر ، اگرچه مرا ذکر هر شب است
جای حسین ذکر لبم ، شور زینب است

گرچه تنم اسیر هزاران جراحت است
درد دل شکسته ی من بی نهایت است
هرچند سنگ کینه سرم را شکسته است
ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است
گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد
این شهر بی ستاره نه جای اقامت است
هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد
خط بدون فاصله ی دست بیعت است
تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز
کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد
یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود
تکلیف بانوان جلیله چه می شود ؟
نیت شدم که حرکت پروانه ای کنم
اما چگونه اینهمه پیله چه می شود ؟
بادی نمی وزد که خبردارتان کنــم
ای رب چاره ساز وسیله چه می شود ؟
آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای
ای مسلم عقیل ، عقیله چه می شود ؟
دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست
ششماهه ی عروس قبیله چه می شود ؟

آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت
یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !


کینه
محمد فردوسی

جار و جنجالی عذاب آور به گوشم می رسد
نعره ی مستانه ی لشکر به گوشم می رسد

هر دقیقه کوفه از این رو به آن رو می شود
تا صدای سکّه های زر به گوشم می رسد

این جماعت کینه دارند از عمو جانم علی
ناسزاها از سر منبر به گوشم می رسد

از دو ماه پیش که مهمان کوفی ها شدم
ضربه های پُتک آهنگر به گوشم می رسد

تا که نزدیک دکان تیر سازی می شوم
خنده های حرمله بهتر به گوشم می رسد

چند عمود آهنین را هم سفارش داده اند
صحبت ضربه به روی سر به گوشم می رسد

روی مرکب هایشان بسیار خرجین چیده اند
حرف غارت کردن معجر به گوشم می رسد

تا جهاز نوعروسان بیشتر کامل شود
وعده ی آوردن زیور به گوش می رسد

من اگر چه نیستم در عصر عاشورا ولی
ناله ی جانسوز یک مادر به گوشم می رسد

قبل مقتل رفتنت انگشترت را دربیار
صحبت انگشت و انگشتر به گوشم می رسد

خاکستر
حسن لطفی

پیک مجروح تو شرمنده ات آقا شده است
یار آواره ات ای یار چه تنها شده است

عرق شرم منو اشک دو چشمان من است
اگر این شهر شبیه شب دریا شده است

تا که خاکی نشده معجر زینب برگرد
که برای حرمت کوفه محیا شده است

کوچه هایش چقدر مثل مدینه تنگ است
وای هر کوچه پر از روضه ی زهرا شده است

خبرت امده و دست به کارند همه
شهر ازین شده بازار چه غوغا شده است

سنگ ها دست به دست از همه جا جمع شده
پای خاکستر و اتش همه جا وا شده است

شیرخواران پس از این خواب ندارند که با
تیر چون نیزه خود حرمله پیدا شده است

از همان روز که دیدند چه دارد با خود
حرف شش ماهه زدن بر نوک نی ها شده است

من از آن کعب نی و هلهله ها فهمیدم
که از امروز سر طفل تو دعوا شده است

گوشواره ،گل سر، چار قد و گهواره
رسم سوغاتی نامردم اینجا شده است

گرمی مجلس نامحرم بی پرواش
خنده بر بی کسی دختر نو پا شده است

هیزم آورده بریزد به تنورش خولی
در تنوری که به امید تو برپا شده است

آه برگرد که در بین حرامی هایش
سند سوختن دخترت امضا شده است


دامان عشق
سید محمد میرهاشمی

گر کنند آویزه ی دارم حسین
کی ز عشقت دست بردارم حسین

دست از دامان پر عشقت دمی
برندارم گرچه بر دارم حسین

جرم من تنها همین باشد شها
شور عشقت را گرفتارم حسین

هر چه سنگ آید ز بام کوفیان
من به جان و دل خریدارم حسین

دیدن روی تو ای وجه خدا
آرزوی این دل زارم حسین

هر طرف را بنگرم بینم تو را
بسکه من مشتاق دیدارم حسین

همچو بابای غریبت مرتضی
من هم از این کوفه بیزارم حسین

کوفیان سنگ از جفایم می زنند
بر گناهی که تو را یارم حسین

خون ز قلبم می رود ، عشقت ولی
کی رود از قلب خونبارم حسین


ابر
موسی علیمرادی

غم تو ابر به چشمم شد و مشغول شدم
قبل کشته شدن از فکر تو مقتول شدم

گرچه کار همۀ شهر دگر سکه شده
من به پیش تو ولی سکۀ یک پول شدم

لاله ها بر سرم و روی لبم کاشته اند
شاخۀ خشکم و از غم، پرِ محصول شدم

خوب شد با لب تشنه سر من گشت جدا
مطمئن تا بشوم پیش تو مقبول شدم

سر من بر در دروازه و جسمم بازار
تازه من پیش شما کشتۀ معقول شدم

مهتاب
حبیب نیازی

وقتی نفس از سینه ی بی تاب افتاد
با غربتم رنگ از رخ مهتاب افتاد

دیوار اصلا تکیه گاه حیدری هاست
انگار بعد از فاطمه این باب افتاد

سنگ صبوری نیست اینجاها برایم
هر کوچه را گشتم ولی نایاب افتاد

مهمان رسیدم حال و روزم این چنین شد
با یاد زینب از دوچشمم خواب افتاد

هرکس که بیعت داشت ، زخمی کاری ام زد
از پیکرم دیگر توان و تاب افتاد

وقت وداع با چشم ، عکسی را گرفتم
از روی تو حالا ترک بر قاب افتاد

اینجا هزاران گرز آوردند، یاد
پیشانی مردی که در محراب افتاد

دیشب سر دروازه ی این شهر بی درد
ناگاه چشمم بر دوتا قلاب افتاد

شکر خدا این پاره ی لب آبرو داد
وقتی که دندانم درون آب افتاد

فهمیدم اینجا ذبح ، رسم خویش دارد
تا از کفم این کاسه ی خوناب افتاد

انگار که در جمعیت گمگشته ای داشت
جسمی که سوی عده ای قصاب افتاد

این سرنوشتش شد سلامی نیمه کاره
یک جسم بی سر ماند و تیزیه قناره...
ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ
 
 
داغ غم
مصطفی متولی

آن روز که به داغ غمت مبتلا شدیم
دل خون تر از شقایق دشت بلا شدیم

ما یادمان که نیست ولی راستی حسین
با درد غربت تو کجا آشنا شدیم

ممنون از اینکه آمدی آقای ما شدی
ممنون از اینکه نوکر این خانه ما شدیم

شکر خدا که فاطمه مارا خریده است
شکر خدا که خرج بساط شما شدیم

عزت سرای ماست عزا خانه شما
با گریه بر تو بود عزیز خدا شدیم

ما را خدا به عشق تو میبخشد عاقبت
ما عاقبت بخیر تو در روضه ها شدیم

یاحسین علیه السلام
سعید پاشازاده

سوز همیشه ی جگرم باش یا حسین
من سینه می زنم سپرم باش یا حسین

در طول عمر جز تو پناهی نداشتم
مثل گذشته ها پدرم باش یا حسین

هر روز مادرم سر سجاده گفته است
خیلی مراقب پسرم باش یا حسین

ای نام تو بهانه ی شیرین زندگی
شور محرم و صفرم باش یا حسین

پایین پات سربگذارم تو هم بیا
بالای جسم محتضرم باش یا حسین

جان مرا بگیر حوالی قتلگاه
این گونه اخرین خبرم باش یا حسین

دستم به دامنت نرسید این جهان اگر
باب الحسین منتظرم باش یا حسین

باشد قرار بعدی ما اربعین حرم
مهر قبولی گذرم باش یا حسین

سربازهای لشکر یا زینب توایم
حرز مدافعان حرم باش یا حسین

درخواست
سید پوریا هاشمی

یازده ماه از خدا این روزها را خواستم
دیدۀ تر خواستم حال بکا را خواستم

اذن دق الباب این خانه برای ما بس است
استجابت پیشکش فیض دعا را خواستم

یازده ما هست می خواهم که سلطانی کنم
پشت این در ماندن و دست گدا را خواستم

قول دادم این محرم معصیت کمتر کنم
همت توبه به درگاه خدا را خواستم

از علی موسی الرضا رزق لباس مشکیه
دستباف حضرت خیرالنسا را خواستم

هر محرم زیر دین صلح آقاییم ما
یا امام مجتبی اشفع لنا را خواستم

کربلایی نیستم اما تو شاهد باش که
هردعایی کردم اول کربلا را خواستم

شصت شب از صبح تا شب نوکری در روضه ها
طعنه خوردن،سوختن پای شما را خواستم

گرچه ناقابلتر از این حرف ها هستم ولی
یک زیارت اربعین پایین پا را خواستم

از نجف تا کربلا پای پیاده دست جمع
روضه خواندن بین این صحن و سرا را خواستم

اهل عالم دارد از ره ماه ماتم میرسد
هیئتی ها یاعلی! دارد محرم میرسد


سیاهپوش
سید هاشم وفایی

عالم به ماتم تو حسینیۀ غم است
یعنی که فصل سوک و عزا، فصل ماتم است

از عرش تابه فرش تمام فرشتگان
فریاد می زنند که ماه محّرم است

هفت آسمـان پُر است ز گرد عزای تو
چشمـان مهر و ماه ز داغ تو پُر نم است

کعبه سیاهپوش عزایت شد و هنوز
شور غمت به سینۀ پُر شور زمزم است

بعد از گذشت این همه سال از شهادتت
گلزار دین هنوز ز خون تو خُـّرم است

تا با خبر شوند همه عالم از غمت
یادآور غم تو رسول مکّرم است

تا فیضی از فضیلت غم های تو برند
خلوت نشیـن سوک تو موسی و آدم است

هرجا به پاست محفل سوکت، به پیش چشم
تصویر کربلای تو آنجا مجسّم است

از هر غمی که بر دل ما خیمه می زند
فرموده اند گریۀ بر تو مقّدم است

ازحُرمت غمت چه بگویم که تا به حشر
زهرا سیاهپــوش عزایت دمادم است

چون محتشم «وفائی »غمگین به گریه گفت
«باز این شورش است که در خلق عالم است»


روایت
سعید پاشازاده

تا گریه بر حسین تمنای خلقت است
بین من و تمام ملائک رقابت است

نزدیک می کند دل ما را به هم حسین
این اشک روضه نیست، که عقد اخوت است

مقبول اگر شداست نمازی که خوانده ایم
مهر قبولیش به خدا مهر تربت است

ما از غدیر سینه زن کربلا شدیم
این دست های رو به خدا دست بیعت است

پیدا شدیم هرچه در این راه گم شدیم
یعنی فقط حسین چراغ هدایت است

از دخل آبروی حسین است خرج ما
نوکر برای صاحبش اسباب زحمت است

قران و منبر و دوسه خط روضه ی عطش
ساعات خوب هفته همین چند ساعت است

حالا که بغض بسته به من راه حرف را
مقتل بخوان که موقع ذکر مصیبت است

افتاده بود روی زمین زبر دست و پا
شعرم تمام می شود اینجا. روایت است

که چون تنگ شد بر او میدان"
فتاد از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی زصدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد"


اشک
مهدی رحیمی

هست در چشمِ عاشقان تا اشک
روضه آغـاز می شود بـا اشک

دست انـداخت و به نام عـلی
آمـد از پشتِ پـلک بـالا اشک

نـام اربـاب آمده کـه گذاشت
بعدِ یـک سـال پـا به دنیا اشک

نـام اربـاب آمـد و نـشنـاخت
بـاز در چشمِ مـن سـرا پـا اشک

پـس بـه نـامِ حسین مـی ارزد
دو سـه تـا قطره اش به دریا اشک

بـه امـیـدِ شـفـاعتـت هـم نـه!
از شـمـا ذکـرِ روضـه، از مـا اشک

جــمـع گـردیـده آتــشِ دوزخ
تـا شد از جـمـع چشـم، منـها اشک

تا کـه از گـونـه خـورد روی زمیـن
گـشـت در روضـه اربـاً اربـاً اشـک

پـس بـه نـام لبـانِ خـشـک عـمـو
بـنـویـسـد مـشـک، بـابـا، اشـک

کــاروانــی رسـیـده اسـت از راه
کـه گـرفتـه است چـشمِ مـا را اشک

اشــک ریــزِ تـوام خـدا را شـکـر
مـن مـریـضِ تـوام خــدا را شـکـر


بعضی ها...
فاطمه معین زاده

خوشا به حالِ دل بی شکیب بعضی ها
هزار غبطه به حال عجیب بعضی ها

نمی رود ز سرِ این پرنده ی قفسی
خیال بال و پر دل‌فریب بعضی ها

قنوت وتر ... سحر ... در جوار "شش گوشه"
طبیب حاذق درد غریب بعضی ها!

نصیب همچو منی؛ مهر تربت و حسرت!
برات کرب و بلا، هی نصیب بعضی ها ...

دلم شکسته خدایا! مرا اجابت کن
به حق حرمت امن یجیب بعضی ها

به همنشینی پاکانِ کربلا رفته
گرفته چادر من، بوی سیب بعضی ها ...


خداراشکر
قاسم صرافان
 
گرچه باور نمی کنم اما، می روم کربلا خدا را شکر
مردم! آقای مهربان آخر، راه داده مرا خدا را شکر

کربلایی و مبتلا داری، شهر عشقی برو بیا داری
بر سر قدس و کعبه جا داری، با دو گنبد طلا خدا را شکر

رازهایی است پشت ماتم تو، چه سُروری است آخر غم تو
شال مشکی چه روسفیدم کرد در دل این عزا خدا را شکر

گرچه دنیا چنین پر آشوب است، در کنار تو جای ما خوب است
گوشه ی کشتی حسینیم و گوشه ی چشم ناخدا را شکر

اینکه دل بی قرار عباس است، کار دل نیست کار عباس است
آنکه پروردگار عباس است اوست تنها خدا، خدا را شکر

بغض ها کینه ها عداوت ها، غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اینجا میان هیئت ها کرده ما را رها، خدا را شکر

درد ما چیست؟ عاشقی، مستی، ای که درمان دردها هستی!
اینکه لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر

 
آه کربلا
حبیب نیازی

بنویس روی صفحه قلم ... آه کربلا
آتش گرفت باز دلم ... آه کربلا

دوری ، شکستگی ، دل پرخسته از همه
خیره به قاب عکس حرم ... آه کربلا

بعد از نماز سجده به تربت به یاد تو
هم آه از خجالت و هم آه ... کربلا

پیراهن سیاه تو و شال نوکری
ماه عزا و خیمۀ غم ... آه کربلا

بغضو سکوت و گریۀ جانسوز بی کسی
در کوچه ها قدم به قدم ... آه کربلا

پرچم ، کتل حسینیه روضه نوای عشق
سینه زنی و نوحه و دم ... آه کربلا

دلواپسی روز عطش کودک رباب
آب فرات و دست ستم ... آه کربلا

سقا و مشک پاره و دو دست جدا شده
افتادن امیر و علم ... آه کربلا

زینب وداع ، حسین اشاره به قلب خون
بر پهلوی شکسته قسم ... آه کربلا

بانگ نبی روضه گودال قتلگاه
مادر رسید با قد خم ... آه کربلا


مرغ دل
هاشم شکوهی

منظر دل های ماست کرببلای حسین
مرغ دل ما زند پر به هوای حسین

یک نگه کربلا به بود از صد بهشت
جنت اهل دل است صحن وسرای حسین

دیدن باغ بهشت مژده به زاهد دهید
زاهد و حور و قصور ما و لقای حسین

تربت پاکش بود داروی هر دردمند
دار الشفای خداست کرببلای حسین

ملک سلیمان بود در نظرش بی بها
آنکه گدایی کند پیش گدای حسین

هرکه رود کربلا بوسه به خاکش زند
بشنود از قدسیان بانگ ونوای حسین

چون به عزا خانه اش پانهی آهسته نه
بال ملائک بود فرش عزای حسین

خنده کنان می رود روز جزا در بهشت
هرکه به دنیا کند گریه برای حسین


بهانه
محمد غفاری

باز هم آب بهانه شد و یادت کردم
یادت افتادم و با گریه عبادت کردم

اشک‌ها ریختم و غسل شهادت کردم
روضه خوانت شدم وعرض ارادت کردم

تا بیفتد به من آن گوشه نگاهت، آنگاه
"هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله"

حرفی از کرببلا شد که دلم می‌لرزد
چشمم از اشک پُر و عکس حرم می‌لرزد

باز هم مرثیه در دست قلم می‌لرزد
کوه هم شانه‌اش از وسعت غم می‌لرزد

وقت پرواز شد و باز شنیدم در راه
"هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله"

کاروان رفت و زمان از سفرت جا می‌ماند
آسمان خیره به چشمان ترت جا می‌ماند

شهر از فیض نماز سحرت جا می‌ماند
کعبه از گردش بر دور سرت جا می‌ماند

و تو گفتی که شده راه سعادت کوتاه
"هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله"

همگی دور تو و خیمه که می شد تاریک
با دو انگشت تو دیدند خدا را نزدیک

جبرئیل آمد و می‌گفت به هر یک تبریک
دست بیعت به تو دادند و شدند آن یاری که-

نیست در باورشان یک سر سوزن اکراه
"هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله"

ناگهان حس غریبانه‌ای آمد به وجود
چشم ها باز شد و در پی یک کشف و شهود

بوی سیب آمد و می‌خواند لبم اذن ورود
در همان لحظه که غیر از تو دگر هیچ نبود

در و دیوار حسینیه‌ همه شد مداح
"هر که دارد هوس کرببلا بسم‌الله"


اباعبدالله...
قاسم نعمتی

گریه دار است عجب نام اباعبدالله
جان فدای عطش کام اباعبدالله

هرکجا پر بکشم سوی حرم می آیم
چون کبوتر شده ام رام اباعبدالله

هرکسی صاحب اشک است نظر کرده ی اوست
چشم ما شد ز ازل جام اباعبدالله

خوش به حال شهدائی که رسیدند آخر
با شهادت به سرانجام اباعبدالله

غیر ارباب به هر بی سر و پا رو نزنیم
ما که جلدیم سر بام اباعبدالله

کعبه ام کرببلا ، پیرهن مشکی من
می شود حوله ی احرام اباعبدالله

نیزه داری به نوک نیزه ی خود ساکت کرد
زیر لب ناله ی آرام اباعبدالله

مادرش گوشه ی گودال تماشا میکرد
غرق خون شد به خدا کام اباعبدالله


دارالشغا
حسن لطفی

دریا به چشم گریه کنانت چو شبنم است
یعنی که هر چه گریه برایت کنم کم است

شکر خدا که با همه ناقابلیمان
اشکی برای عرض ارادت فراهم است

دیوار کعبه گشت سیه پوش داغ تو
یعنی تمام سال خدا هم محرم است

زهرا به دست سینه زنت آب می دهد
هرکس که هست با تو در این خیمه محرم است

بگذار تا نفس بزنم در عزای تو
این آرزوی هر شب عیسی بن مریم است

یک گوشه از تمامی شش گوشه ات حسین
دارالشفای درد غریبان عالم است

بانی روضه هات خدا بود خود نوشت
هرکس که شد به عشق تو دیوانه آدم است


محفل اشک
یوسف رحیمی
 
چشم من محفل اشک و غم و اندوه و عزاست
در حسینیه ی دل ، هیئت عشق تو به پاست

مَحرَم روضه ی تو مُحرِم بیت الله است
تا ابد پرچم سرخ حرمت قبله نماست

در شکوه و شرف و مرتبه و منزلتت
جز خدایی به خدا هر چه بگوئیم رواست

همه ی هستی خود را به میان آوردی
بی سبب نیست بهای تو و خون تو خداست

«کشتگان غم تو زنده ی جاویدانند»
بی گمان فانی عشق تو شدن عین بقاست

دل بریدن، پر ِ پرواز حسینیّون است
هر که از خود گذرد در سفر کرب و بلاست
ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ
علی اکبر لطیفیان
غیر از غم معشوق در عالم خبرى نیست
جایی خبرى نیست که از غم خبرى نیست

پروانه پرش سوخت ولى آبرویش شد
ما هم دلمان سوخته، این کم خبرى نیست

دنیا نتوانست ز ما گریه بگیرد
بین غم تو از غم عالم خبرى نیست

من توبه نکردم مگر از راه توسل
بی نام تو از توبه آدم خبرى نیست

گفتند درِ خانه غیر تو شلوغ است
گفتند ولى رفتم و دیدم خبرى نیست

رزقِ همه اینجاست و رزّاق هم اینجاست
والله در خانه حاتم خبرى نیست

"گرماى گنه سوز حرم"خورد به ما، پس...
از سوختنِ بین جهنم خبرى نیست

از ناحیه توست عنایات خداوند
بى تو به خدا پیش خدا هم خبرى نیست

ده ماه همه منتظر ماه تو هستند
در سال به جز ماه محرم خبرى نیست

عمامه ندارى و عبا نیز ندارى
اى واى که از پیرهنت هم خبرى نیست

ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ
سعید پاشازاده
اگر که سر بدهم پای پرچم تو کم است
هزار بار بمیرم هم از غم تو کم است

فقط برای بیان غم غلام سیاه
هزار مثل لهوف و مقرم تو کم است

تو را به اشک کسی هیچ احتیاجی نیست
اگر چه زخم زیاد است و مرهم تو کم است

گدایی در این خانه را نفهمیده
کسی که فکر کند واقعا کم تو کم است

میان این همه دیوانه محبت تو
درست نیست بگوییم آدم تو کم است

اگر تمامی عمرم فقط نفس بزنم
به پای اشک تو و نوحه و دم تو... کم است

هزار سال برای زیارتت کوتاه
برای درک عزایت محرم تو کم است

اگر تمامی انگشتها بریده شوند
به پای روضه انگشت و خاتم تو... کم است
ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ

 

گریه
مهدی صفی یاری

هر کسی قطره بُوَد ذکر تو دریاش کند
هر که سرمست تو شد مهر تو شیداش کند

گر گدایی کند عالم ز همین خانه بس است
هر گدا را کرم دست تو آقاش کند

هر مریضی به شفاخانۀ تو روی آرد
یک نگاه تو طبیبانه مداواش کند

چه نیازی است که عیسی به زمین برگردد
مرده را ذکر اباالفضل تو احیاش کند

روز محشر به خداوند قسم مادر تو
در پی گریه کن توست که پیداش کند

هر کسی گریه کند بهر غم ات روز جزا
برکت اشک تو همسایۀ زهراش کند

باز هنگام محرم شده ای شاه غریب
پرچم ات را بده جبریل که برپاش کند

جنت حضرت حق خود به خودش زیبا نیست
روضه های تو قرار است که زیباش کند...


آیینه بندان
جواد حیدری

وقتِ یادت چشمها آیینه بندان می شود
صحن چشمان محبّانت چراغان می شود

آسمان مدیونِ چشمان عزاداران توست
در محرّم بارش رحمت فراوان می شود

روضۀ لبهای تو معراج هر پیغمبر است
یاد تو کرده سُلیمان که سُلیمان می شود

حیدر کرّار فرموده : تو اشک مومنی
دوزخِ چشم من از یادت گلستان می شود

بهتر و زیباتر و آسانتر از هر مکتبی
شخصِ کافر در عزای تو مسلمان می شود

هر که در هر رُتبه ای آید ، شَود محبوبتر
تا ابوذر آید اینجا ، عینِ سلمان می شود

آنقدر ماه محرم مهربانی می کنی
توبۀ پیر و جوان در روضه آسان می شود

راست می گویم ، مُحرّم شهر می ریزد به هم
بابِ گریه گفتۀ شاه خراسان می شود

حضرتش فرموده : چشم ما شود زخم از بُکاء
مادر ما بیشتر از ما پریشان می شود

تا که می گویم " حُسین جان " ، مادر مظلومه ات
بانیِ ذکر پُر از عشقِ " حَسن جان " می شود

آنچه زهرا خواسته از محضرِ پروردگار
گر بیاید مهدیِ صاحب زمان ، آن می شود


درست شد...
مهدی نظری

روز ازل که نقشه عالم درست شد
با اذن مادرت گِل آدم درست شد

نامت نشست بر لب زهرا و گریه کرد
آهی کشید فاطمه و غم درست شد

آبی نبود، خاک نبود و فلک نبود
با اشک چشم اوست که زمزم درست شد

تصویب شد برای تو باید که گریه کرد
از آن به بعد ماه محرم درست شد

پیراهنی که دوخت برای تو مادرت
ته مانده اش برای تو پرچم درست شد

دنیا هنوز کاملِ کامل نبود که
با ساختِ حریم تو کم کم درست شد

با نام روضه روی زمین هم بهشت شد
جایی برای گریۀ ما هم درست شد

مقتل نبود و جزوه نبود و خدای خواست
تا که کتاب ابن مقرم درست شد

بی تو جهان نداشت بها و بها گرفت
دنیایِ با حسین، منظم درست شد

بعد از گذشت چند صباحی زداغ تو
بازین چه شورش است و چه ماتم درست شد


شروع شد...
رحمان نوازنی

آقا سلام ماه محرم شروع شد
بازاین چه شورش است وچه ماتم شروع شد

آقا سلام کاسه اشکی به من دهید
ماه گدایی من و چشمم شروع شد

یادم نرفته است نگاه شما به ما
از گریه های ماه محرم شروع شد

هاجر به پای روضه اصغر نشسته بود
تا اینکه جوشش دل زمزم شروع شد

آقا سلام نیت گریه نموده ایم
شیرین ترین عبادت ما هم شروع شد


وطن
ولی الله کلامی زنجانی

اینجا وطن حسینیان است
خونین چمن حسینیان است

فریاد رسای واحسینا
بر لب سخن حسینیان است

ما اهل عزا سیاه پوشیم
این پیرهن حسینیان است

برپا به کنار نهر علقم
خوش انجمن حسینیان است

این پیرهن سیاه ماتم
عمری به تن حسینیان است

بین الحرمین و تل زینب
بیت الحزن حسینیان است

از قبر چه باک ،نام عباس
نقش کفن حسینیان است


سلام

آقا سلام برغزل اشک ماتمت
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت

چندی گذشت در غم هجران اشک تو
پرمی کشید دل به هوای محرّمت

آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت

خون می شود دل همه عالم زه قصه ی
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت

در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت

ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت

زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت


ترنم
سید جواد غفور زاده

نی، ناله کرد و باز ترنم، شروع شد
فصل هبوط آدم و گندم، شروع شد

دریای بی‌کران شهادت، که موج زد
توفان نوح بود و تلاطم شروع شد

از «برکه‌ی غدیر»، «محرّم» طلوع کرد
سر مستی «حبیب» هم از «خم» شروع شد

باران اشک شیفتگان غم حسین
«تا گفتم: السلام علیکم شروع شد»

روح دعا، به نام «اباالفضل» چون رسید
غوغایی از توسل مردم شروع شد

وقتی گلوی نازک گل شد نشان تیر
لبخند باغبان و تبسم شروع شد

از اشک و خون اگرچه وضو می‌گرفت عشق
از «تربت شهید» تیمم شروع شد

ای آسمان! مصیبت عظمای اهل بیت
از قتلگاه عصمت پنجم شروع شد

فصل به خون نشستم گل‌های باغ وحی
از آیه‌ی «لیذهب عنکم» شروع شد

با آنکه باغ گل به محبت نیاز داشت
با تازیانه، ناز و تنعّم شروع شد

وقتی دل ستارۀ محمل نشین شکست
با ماهِ روی نیزه، تکلم شروع شد


محرم اومده...
سیدمحمد میرهاشمی

بچه ها بازم محرم اومده
عید ما با بهار غم اومده

بچه ها خیمۀ ماتم بزنید
همگی به سینه محکم بزنید

بچه ها پارچۀ مشکی بیارید
بچه ها ز دیده ها اشک ببارید

سر کوچه تکیه ای به پا کنید
پسر فاطمه رو صدا کنید

همه طبل و سنج و زنجیر بیارید
کربلا رو خوب به تصویر بیارید

پشت پا به هر تباهی بزنین
در هر خونه سیاهی بزنین

دسته های سینه زن غم بگیرین
غنچه ها ز دیده شبنم بگیرین

توی هیئت به همه سلام کنین
بچه سیدارو احترام کنین

اهل کوفه آخه بی حیا بودن
اهل زشتی ، اهل ناسزا بودن

برا دنیا دل ز کوثر بریدن
بچه های زهرا رو سر بریدن

مادرم می گه که نور عین من
تا توان داری بگو : حسین من

این حسین کیه که دل دیوونشه ؟
مرغ دل اسیر آب و دونشه

این حسین کیه که دل خاطرخواشه ؟
مادرم میگه یار نوکراشه

این حسین کیه که مرد عمله ؟
مادرم میگه که اسمش عسله

این حسین کیه که خیلی کریمه ؟
صاحب غربت و داغ عظیمه

وقتی اسمش رو لبا جاری میشه
ناگهان اشک چشا جاری میشه

بین اشک و خنده ام میگم حسین
تا روزی که زنده ام میگم حسین


شهره
مصطفی متولی

وقتی همه جا شُهره به عنوان تو باشیم
باید که فقط ریزه خور خوان تو باشیم

دامن نکش از دست گداهای گرفتار
بگذار کمی دست به دامان تو باشیم

خیرالعمل این است که ارباب تو باشی
ما هم یکی از مُزد بگیران تو باشیم

فردای قیامت خبر از دربدری نیست
امروز اگر بی سر و سامان تو باشیم

در سیر مقامات پی گوهر اشکیم
ما چله نشستیم که گریان تو باشیم

اسلام بنا بر « لک لبیک حسین» است
ما نیز بنا شد که مسلمان تو باشیم

گویی که ابالفضل دعاگوی لب ماست
هرجا که بیاد لب عطشان تو باشیم

ما یاد گرفتیم که در روضه گودال
آشفته تر از زلف پریشان تو باشیم


آغاز گریه
موسی علیمرادی

بسم رب الفاطمه آغاز کردم گریه را
از گلوی بغض هایم باز کردم گریه را

مثل یک مادر که فرزندش ز دستش می رود
اقتدا کردم به او ابراز کردم گریه را

این سیاهی های هیئت چادر خاکی او است
با غم پنهانی اش همراز کردم گریه را

تا که از ذکر غریب مادر افتادم ز پا
با نگاه او پر پرواز کردم گریه را

سایه ای را بر سرم حس می کنم در روضه ها
در پناه فاطمه آغاز کردم گریه را

گفته اند , اذن دخول ماه غم یا فاطمه است
روزی اشک محرم های ما با فاطمه است

شال غم بر روی دوشم پیرهن مشکی به تن
آرزو دارم شود این جامه بر جسمم کفن

محتشم دم می دهد باز این چه شور و ماتم است
گویی آویزان شده از عرش کهنه پیرهن

تا که از خانه به قصد روضه بیرون می زنم
حیدر کرار می آید به استقبال من

فاطمه پایین مجلس مینشیند پیش در
می نشاند صدر مجلس گریه کن ها را حسن

خواهرش برسینه می کوبد برادر کاش کاش
وقت بوسه از رگت میرفت جانم از بدن

آنقدر پای تنت بر سینه و بر سر زدم
پیش چشمم پرپرت کردند و من پرپر زدم

نبض
محمد فردوسی

آمد محرّم نبض عالم ایستاده
از حرکتش حتّی زمین هم ایستاده

ما پیرو دستور «فابک للحسین» یم
بر آفتاب دیده شبنم ایستاده

وقتی که پا در این حسینیّه نهادم
بر تو سلام از دور دادم ایستاده

جارو کش فرش عزایت جبرئیل است
فرشی که رویش عرش اعظم ایستاده

دم : «یا حسین» و بازدم : «جانم حسین» است
نامت میان نوحه و دم ایستاده

پیش خدا روز قیامت سربلند است
هر کس که پای تو مصمّم ایستاده

باید یزیدی های این امّت بدانند !
که شیعه در خط مقدّم ایستاده

وَ الله که از هر عذابی در امان است
سینه زنی که زیر پرچم ایستاده

از بس «أنا العطشان» تو خورده به گوشش
از جوشش خود چاه زمزم ایستاده

ده روز دیگر خواهری در بین گودال
پهلوی جسم نامنظّم ایستاده
ارسال در تاريخ جمعه ٢ آبان ۱۳٩۳ توسط مدیر وبلاگ