یوسف رحیمی

از روزهای قافله دلگیر می شوی
هر روز چند مرتبه تو پیر می شوی؟

در شام شُوم زخم زبان ها چه می کشی؟
کز روشنای عمر خودت سیر می شوی

زخمیست لحظه های تو مانند پیکرت
از بس اسیر طعنۀ زنجیر می شوی

آیات صبح از لب قرآن شنیدنیست
در کوچه های شام که تکفیر می شوی

خون جگر که می خوری از دستِ درد و داغ
بی تاب بغض های گلوگیر می شوی

با آه آهِ روضۀ ما ای امام اشک
در هر نگاه آینه تکثیر می شوی

خون گریه می شوی تو و تا آخر الزمان
از چشم ها همیشه سرازیر می شوی

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین سنگری

سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی
دنیا شده مجنون تو امّا به سر نی

از مشرق چشمان تو هفتاد و دو خورشید
تابیده شد از روی زمین تا به سر نی

حس می کنم اینجا شده بعد از تو قیامت
این گونه که محشر شده بر پا به سر نی

گیسو مفشان می رود از دست دل شهر
روییده شد همراه تو دل ها به سر نی

خشکیده لبان غزلم مثل لبانت
شک نیست که جاری شده دریا به سر نی

هر جای زمین سر زده ام کرب و بلایی ست
چشمان زمین حک شده آیا به سر نی؟

هر سال محرّم وسط ظهر دهم ها
سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسین سنگری

سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی
دنیا شده مجنون تو امّا به سر نی

از مشرق چشمان تو هفتاد و دو خورشید
تابیده شد از روی زمین تا به سر نی

حس می کنم اینجا شده بعد از تو قیامت
این گونه که محشر شده بر پا به سر نی

گیسو مفشان می رود از دست دل شهر
روییده شد همراه تو دل ها به سر نی

خشکیده لبان غزلم مثل لبانت
شک نیست که جاری شده دریا به سر نی

هر جای زمین سر زده ام کرب و بلایی ست
چشمان زمین حک شده آیا به سر نی؟

هر سال محرّم وسط ظهر دهم ها
سرگرم تماشای تو دنیا به سر نی

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد رسول زاده

از آن خوشم که شدم نوکر سرای حسین
منم غلام کسی که بود گدای حسین

دو چشم داده خداوند تا که گریه کنم
یکی برای حسن آن یکی برای حسین

یقین که آتش دوزخ حرام گردیده
به جسم آنکه بود یار آشنای حسین

برای بخشش کوه گناه یک راه است
بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین

کبوتر دل عشاق هر شب جمعه
نشسته است روی گنبد طلای حسین

خدا کند که شبی زائر حرم گردیم
و جان دهیم همان شب به کربلای حسین

به گوش جان تو اگر بشنوی هنوز آید
ز زیر نیزه و تیغ و سنان صدای حسین

ارسال در تاريخ شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم، یک سبد آیینه در بغل دارد

خوشا به حال خیالی که در حرم ماندست
و هرچه خاطره دارد از آن محل دارد

به یاد چایی شیرین کربلائی ها
لبم حلاوت احلی من العسل دارد

چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب شش گوشه یک غزل دارد

بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد

غلامتان به من آموخت در میانه ی خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد

ارسال در تاريخ جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید محمدجواد شرافت

1

گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاده در کارم ابالفضل
دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست
هوای کربلا دارم ابالفضل


2
تمام کربلا در خون نشسته
نگاه خیمه ها در خون نشسته
زمین و آسمان از ناله پر شد
تن خون خدا در خون نشسته

 
3
امان از ماجرای پیکر او
امان از سرگذشت حنجر او
تنی ماند و سری بر نیزه ها رفت
بماند قصه ی انگشتر او

 
4
امان از ماجرای پیکری که...
 امان از سرگذشت حنجری که ...
امان ای دل امان ای دل امان ای ...
امان از قصه ی انگشتری که ...

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بیابانی

پر می کشد دلم به تمنای نیزه ات
دنیای دیگری شده دنیای نیزه ات

جانی بده دوباره... به من نه به دخترت
تا جان نیامده به لبش پای نیزه ات

ترسانده است فاطمه کوچک تورا
خون های جاری از قدوبالای نیزه ات

یک بوسه بود سهم من از آن گلوی خشک
باقیش گشته قسمت لبهای نیزه ات

بادست خط نیزه و خون گلوی تو
افتاده است هرقدم امضای نیزه ات

لج کرده است تیزی سرنیزه با سرت
چیزی نمانده از تو و دعوای نیزه ات

چرخیده است دیده ناپاکشان به ما
این قوم پست بعد تماشای نیزه ات

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

روشنگر است ناله پشت شرارها
چون آفتاب در همه روزگارها

روشن تراست ازهمه ی روزها شبش
شب دیدنی ست جلوه شب زنده دارها

خاک رهش بلند که شد"تربت" ش کنید
فرقی نمی کنند تراب نگارها

این است معجزش که دمی معجزه نکرد
ازهیچ خلق سرنزد اینگونه کارها

این شانه را به هیچ نبی ای نداده اند
که بارها بلند شود زیربارها

یک ذره ازتلالو خورشید کم نشد
ذره کجا و جلوه پروردگارها

این دشت بااراده زینب اداره شد
دردست جبر اوست همه اختیارها

زینب سواره است اگرچه پیاده است
اینها پیاده اند، همین ها،سوارها

واکرده است فکرکنم بال خویش را
بیهوده نیست اینهمه گرد و غبارها

آهش تمام لشگریان رامچاله کرد
از او گرفته اند نسب ذوالفقارها

زینب چنان نهیب زد و نورماه را
برداشتند از سر معجر ندارها

گیسو اگر شتاب کند گیر می کند
یعنی به نفع نیست همیشه فرارها

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

بعد از تو گوشواره به دردم نمی خورد
رخت و لباس پاره به دردم نمی خورد

ای آفتاب برسرزینب طلوع کن
این چند تا ستاره به دردم نمی خورد

نزدیک تر بیا که کمی درد دل کنیم
تنها همین نظاره به دردم نمی خورد

مارا پیاده کن،سرمان سنگ می خورد
این بودن سواره به دردم نمی خورد

چندین شب است منتظرصحبت توام
حرفی بزن،اشاره به دردم نمی خورد

این ها مرابه مجلس خوبی نمی برند
بعد از تو استخاره به دردم نمی خورد

این سنگها هنوز حسابم نمی کنند
با این حساب چاره به دردم نمی خورد

این تکه حجم موی مرا پرنمی کند
پس آستین پاره به دردم نمی خورد

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیرحسین محمودپور

گریه هایم اگرچه کاری نیست
چه کنم؟ غیر گریه کاری نیست

بعد عمری کنار هم بودن
می روی و مرا نگاری نیست

فصل سرد خزان عمرم شد
باغ من را دگر بهاری نیست

می بری جان خواهرت با خود
بعد تو پای استواری نیست

روی شانه تو منزلت داری
لااقل وقت نی سواری نیست

رفتنت می برد امید حرم
کودکان را دگر قراری نیست

گرگها صف کشیده اند اینجا
آهوان را ره فراری نیست

می روی و به خیمه می تازند
پس مپرسم چرا وقاری نیست!

    ***

ای به قربان ایه ی کهفت
سرشکسته تر از تو قاری نیست

چه بلایی سر تو آوردند؟
جز به نیزه تو را مزاری نیست

بعد تو زینب است و طفلانت
چه کنم؟جای گریه زاری نیست

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

شکوه تو زمین را با قیامت آشنا کرده
و رقص باد با گیسوی تو محشر به پا کرده

زمین را غرق در خون خدا کردی خبر داری؟
تو اسرار خدا را بر ملا کردی خبر داری-

جهان را زیر و رو کرده است گیسوی پریشانت
از این عالم چه می خواهی همه عالم به قربانت

مرا از فیض رستاخیز چشمانت مکن محروم
جهان را جان بده،  پلکی بزن، یا حی یا قیوم

خبر دارم که سر از دیر نصرانی در آوردی
و عیسی را به آیین مسلمانی در آوردی

خبر دارم چه راهی را بر اوج نیزه طی کردی
از آن وقتی که اسب شوق را مردانه هی کردی

تو می رفتی و می دیدم که چشمم تیره شد کم کم
به صحرایی سراسر از تو خالی خیره شد کم کم

تو را تا لحظه ی آخر نگاه من صدا می زد
چراغی شعله شعله زیر باران دست و پا می زد

حدود ساعت سه ، جان من می رفت آهسته
برای غرق در دریا شدن می رفت آهسته

بخوان! آهسته از این جا به بعد ماجرا با من
خیالت جمع ای دریای غیرت خیمه ها با من

تمام راه بر پا داشتم بزم عزا در خود
ولی از پا نیفتادم ، شکستم بی صدا در خود

شکستم بی صدا در خود که باید بی تو برگردم
قدم خم شد ولیکن خم به ابرویم نیاوردم

نسیمی آشنا از سوی گیسوی تو می آید
نفس هایم گواهی می دهد بوی تو می آید

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن کاویانی

وقتی برای عشق انگشتر نمانده
یعنی که عباس و علی اکبر نمانده

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
این بیشه‌ی خونین که بی حیدر نمانده

با خطبه‌ات از جا بکن این قلعه را تا
قوم یهودی حس کند خیبر نمانده

طوفان شد و پیچید بانگت بین مردم
آیا کسی با آل پیغمبر نمانده؟

جای تعجب نیست بعد از خطبه‌هایت
دندان برای صورت یک سر نمانده

یک سر  که روی آبشار گیسوانش
جز لخته های خون وخاکستر نمانده

امّا تو دریا باش دردشتی کویری
جز تو برای دین دگر یاور نمانده

حتّی اگر در ذهنتان هر روز و هر شب
جز خاطرات آن گل پرپر نمانده

هر شب شما در خواب هم میبینی انگار
چیزی به وصل حنجر و خنجر نمانده

* * *

حالا تویی بانو نبردت فرق دارد
حالا که عباس وعلی اکبرنمانده...

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احمد علوی

این زن که از برابر طوفان گذشته بود
عمرش کنار حضرت باران گذشته بود

صبرش امان حوصله ها را بریده بود
وقتی که از حوالی میدان گذشته بود

باران اشک بود و عطش شعله می کشید
آب از سر تمام بیابان گذشته بود

آتش گرفته بود و سر از پا نمی شناخت
از خیمه های بی سروسامان  گذشته بود

اما هنوز آتش در را به یاد داشت
آن روزها چه سخت و پریشان گذشته بود

آن  پرده های آخر صفین ناگهان
از پیش چشم آینه یک آن گذشته بود

می دید آیه آیه آن زیر دست و پاست
کار از به نیزه کردن قرآن گذشته بود

زینب هزار بار خودش هم شهید شد
از بس که ازکنار شهیدان گذشته بود

یک لحظه از ارادت خود دست برنداشت
عمرش تمام بر سر پیمان گذشته بود

بر صفحه های سرخ مقاتل نوشته اند
این زن هزار مرتبه از جان گذشته بود

ارسال در تاريخ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن کاویانی

سالها بود که من راه نمی دانستم
مست میرفتم و از چاه نمی دانستم
چیزی از معجزه  والله نمی دانستم
نیمه شب بود ودلم...  آه نمیدانستم

گوییا قلب من ازدرد کسی خون شده بود
خسته بوداز همه ویک شبه مجنون شده بود

رفتم ازخانه که شبگرد خیابان بشوم
اصلاً انگار بنابود که انسان بشوم
مثل مردم شوم و لایق باران بشوم
غرق دریای غم حضرت جانان بشوم

دسته ای رد شد ازاین کوچه دلم غوغاشد
چرخ می زد علم و سینه زنی برپاشد

تازه فهمیده ام ازچیست دلم غم دارد
کوچه درکوچه جهان شور محرم دارد
بازاین شور عظیمیست که آدم دارد
نوحه خوان گفت که این قافله حُر هم دارد

من به مولای خود ازحیله ی گندم گفتم
بی خود ازخود شدم وبا دَمِ مردم گفتم:

امشبی را شه دین درحرمش مهمان است
عصر فردا بدنش زیر سُم اسبان است
((مکن ای صبح طلو...)) سینه ی ما ویران است
((مکن ای صبح طلو...)) چشم جهان گریان است

"ماتم کیست که عالم همه دیوانه ی اوست
این چه شمعیست که جانها همه پروانه ی اوست"

ناگهان دردل من شعشعه زد نورحسین
سینه ام سرخ شد ازهروله و شورحسین
به دلم زد که غمم بوده به دستورحسین
باید آدم بشود وصله ی ناجورحسین

"دوش وقت سحر ازغصّه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند"

بی خبرغرق غمی مبهم وآرام شدم
محو سنج وکتل وبیرق و دمّام شدم
آنقدر مست شدم تا که خودم جام شدم
بعد ازآن بود که یک نوکرخوشنام شدم

قسمت این بود که همگام مسیرش بشوم
قسمت این بود ظهیرانه اسیرش بشوم

قسمت این بود که من مثل هزاران دیگر
به خودم آیم وعاشق بشوم تا آخر
باید ازخود بروم سمت خودی زیباتر
باید ازخودبروم... آه شده وقت سفر

بعد یک عمرخودش خواست نباشم گمراه
هرکه دارد هوس کرب وبلا بسم الله...

ارسال در تاريخ شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید علی رکن الدین

تا می دهم به ساحت قدسیتان درود
از کوهسار نیزه روان میکنی دو رود

با این هزار و نهصد و پنجاه آیه.درد
من می شوم پیمبرت ای مصحف کبود

من را نگاه میکنی از روی نی چه دیر
می بندی از نگاه من آن چشم را چه زود

 موی رهای خویش چرا جمع کرده ای؟
خاکستر است روی لبت یا غبار دود

دیشب به خانه ی چه کسی روضه رفته ای؟
این بوی نان ز روضه ی ماهانه ی که بود؟

سر های قدسیان همه بر طاق عرش خورد
وقتی قیام نیزه تان رفت در سجود

حک شد به چوب محمل من مهر داغ تو
سربسته ماند نامه در این بزم پُر شهود

ارسال در تاريخ جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

 وحید قاسمی

کاش ما هم کبوترت بودیم
 آستان بوس محضرت بودیم

 کاش با بال های خاکی مان
 لااقل سایه گسترت بودیم

 کاش ما هم به درد می خوردیم
 فرش قبر مطهرت بودیم

 کاش می سوختیم از این غربت
 شمع بالای بسترت بودیم

 کاش می شد که مَحرمت بودیم
 عاشقانه ابوذرت بودیم

 کاش در کوچه ی بنی هاشم
 پیش مرگان مادرت بودیم

 کاش ماه محرمی آقا
 یک دهه پای منبرت بودیم

 کاش می شد که گریه کن های ...
... روضه ی تیغ وحنجرت بودیم

 کاش می شد که سینه زنهای
 نوحه ی گریه آورت بودیم

 کاش در روز تشنگیِ محشر
 باده نوشان ساغرت بودیم

 در قیامت به گریه می گوییم:
 کاش...ای کاش..نوکرت بودیم

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

قرآن بخوان از روی نیزه دلبرانه
یاسین و الرحمان بخوان پیغمبرانه

قرآن بخوان تا خون سرخت پا بگیرد
همچون درخت روشنی در هر کرانه

باید بلرزانی وجود کوفیان را
قرآن بخوان با آن شکوه حیدرانه

خورشید زینب شام را هم زیر و رو کن
قرآن بخوان با لهجه ای روشنگرانه

کوثر بخوان تا رود رود اینجا ببارم
در حسرت پلک کبودت خواهرانه

قرآن بخوان شاید که این چشمان هرزه
خیره نگردد سوی ما خیره سرانه

اما چه تکریمی شد از لب های قاری
تشت طلا و بوسه های خیزرانه

گل داده از اعجاز لب های تو امشب
این چوب خشک اما چرا نیلوفرانه

در حسرت لب های خشکت آب می‌شد
ریحانه ات با التماسی دخترانه

آن شب که می‌بوسید چشمت را سه ساله
خم شد ز داغت نیزه هم ناباورانه

از داغ تو قلب تنور آتش گرفته
تا صبح با غمناله هایی مادرانه

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

ای کاش ماجرای بیابان دروغ بود
این حرف‌های مرثیه‌خوانان دروغ بود!

ای کاش این روایت پر غم، سند نداشت
بر نیزه‌ها نشاندن قرآن دروغ بود!

یا گرگ‌های تاخته بر یوسف حجاز
چون گرگ‌های قصه کنعان دروغ بود!

حیف از شکوفه‌ها و دریغ از بهار… کاش
بر جان باغ، داغ زمستان دروغ بود

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمدرضا شمس

ز بس که نیزه نشسته به جسم پرپر تو
ورق ورق شده در قتلگاه دفتر تو

چقدر نیزه شکسته کنارت افتاده
چقدر تیر فرو رفته بین پیکر تو

هنوز از گلویت خون تازه می آید
هنوز  بر سر نی جاری است کوثر تو

سر شکسته عباس آب آور را
نشانده اند سر نیزه ای برابر تو

چقدر لطمه زده روی گونه اش امروز
نمانده سوی نگاهی به چشم خواهر تو

زدند بر رخ ماه تو هیجده ضربه
که نیست نقطه سالم به صورت و سر تو

غروب گوشه گودال روضه می خواند
برای این همه زخم تن تو مادر تو

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم
نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم

زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه
به روی دست ملائک بدنت را دیدم

گرچه نشناختمت وقت عبور از گودال
عمه می‌گفت تن بی کفنت را دیدم

گیسویت بر سر نی شعر غریبی می‌خواند
زلف خونین شکن در شکنت را دیدم

قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی
شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم

آه یعقوب شده چشم من از روزی که
به تن تیره دلی پیرهنت را دیدم

خیزران شیفته‌ی ساحت لب هایت شد
چشم وا کردم و زخم دهنت را دیدم

تا سحر قلب تنور از غم تو آتش بود
عطر گیسوی تو و ... سوختنت را دیدم

ارسال در تاريخ دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

لا یوم کیومک یا اباعبدالله

اشعار شب عاشورا و روز عاشورا و وداع

برای مشاهده به ادامه مطلب بروید

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیر تیموری

نقاش اسب را که زمینگیر می کشد
یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد

بی آب، مشک را و علم را بدون دست
یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر
کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟
احساس می کنم کمرم تیر می کشد...

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احمد علوی

این دشت ندیده است بهارانی از این دست
بر سینه خود نم نم بارانی از این دست

از کوه بپرسید چه آمد به سر ماه
در ساحل امواج خروشانی از این دست

بر پهنه این خاک عطشناک وزیده است
ناگفته نماند که چه طوفانی از این دست

با تیر تو را بدرقه کردند که باشد
بر سفره چشمان تو مهمانی از این دست

بین الحرمینی شد و در عرش درخشید
هر جا که کشیدند خیابانی از این دست

تاریخ نگاران همه گشتند و ندیدند
بر صفحه تاریخ شهیدانی از این دست

از موی پریشان تو الهام گرفتیم
یک عمر در اشعار پریشانی از این دست

وقتی که سلاطین جهان تشنه اینند
تا دست بگیرند به دامانی از این دست

ما بین دو دست تو چرا فاصله افتاد
این قصه چرا داشته پایانی از این دست

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی
 
تا خیمه ها عباس دارد غم ندارم
پشتم به تو گرم است ای کوه وقارم
 
من رحمت الله و تو پرچم دار فضلی
بوسیدن دستان تو  شد افتخارم
 
سلطانی ام در کربلا از توست عباس
در سایه ی قد تو ، صاحب اقتدارم
 
تنها تویی که سه حرم داری در عالم
دست جدایت را به چشمانم گذارم
 
تا که صدا کردی برادر یاری ام کن
بند دلم را پاره کردی ای نگارم
 
هر جا نظر کردم تو را دیدم به صحرا
گرد تن پاشیده ی تو بی قرارم
 
بوی مدینه می دهد خون لبانت
حس می کنم مادر نشسته در کنارم
 
شمشیر تیز است و عمود آهنین پهن
آشفته در هم گیسوانت ای بهارم
 
بر خیمه ها چشم طمع دارد دشمن  
جان خودت صاحب علم دلشوره دارم
 
ترسم شود زینب اسیر بی حیایی
در فکر آن طفلان در حال فرارم

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

برسر نعش  گل ام بنین (س) غوغا  شد
همه گفتند:حسین بن علی(ع)  تنها شد

تاکه حیرت زده دردشت دو دستت دیدم
گفتم ازیوسف  من  یک  اثری  پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله  ها
این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را  کمرم  درد  گرفت
خیزازجا و ببین پشت  حسینت  تا  شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه  تیر  کجای  بدن  تو  جا  شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند
که   ز  فرق   سر تو   تا  به  ابرو  واشد

صورت  تو  اثر  از   چادر   خاکی  دارد
گوئیا سجده تو بر  قدم  زهرا (س)  شد

گوئیا لشگری از پیکر  تو  رد  شده  اند
زیر   پا   خطبه   ترویه   تو   امضا  شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنه   قتلگهت   علقمه  نه  دریا  شد

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

نادر حسینی

از شط خبر رسیده که سقا نیامده
ماه منیر خیمه زصحرا نیامده

هرگز کسی که تیغ کشد بر تو ای عمو
تا این زمان هنوز به دنیا نیامده

تیر سه شعبه ای و عمودی و نیزه ای
با خود ببر که حرمله تنها نیامده

من بی حسین فاطمه آبی نمی خورم
این کارها به بچه ی زهرا نیامده

ای آب اگر رقیه سراغ مرا گرفت
حتما به او بگو که به اینجا نیامده

حتما به او بگو که به این نام واین نشان
شخصی برای آب به دریا نیامده

اصلا بیا و پیشقدم شو خودت برو
برو به سمت خیمه ی او تا نیامده

ای علقمه بگو که چه دیدی که سالهاست
حال شما هنوز سر جا نیامده

بدرود بچه های عطش، بچه های عشق
یک مشک از آب علقمه به ما نیامده

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

نادر حسینی

اگر چه آب فقط لشگر عدو دارد
هوای دخترکی را ولی عمو دارد

دلش نیامد از این خیمه ها سفر بکند
که با سه ساله ی این خیمه سخت خو دارد

عمود خیمه ی من بعد رفتنم بکشید
وداع آخر سقا چقدر بو دارد

به شط رسید من از دور دست می بینم
نشسته است و با آب گفتگو دارد

که آب ساقی عطشان خیمه ها هستم
به غیر آب مگر ساقی آرزو دارد

همینکه مشک پر از آب شد خدا را شکر
از این به بعد خدا هم هوای او دارد

خلاصه اینکه به سمت حرم به راه افتاد
اگر چه نیم نگاهی به چار سو دارد

من از عبارت نخل و درخت می ترسم
ز پشت آن کسی انگار قصد او دارد

و دختری که به یک خیمه تکیه دارد هم
تمام حادثه را تلخ مو به مو دارد

زمین برای دو دستش به سجده افتاده
فرات نیز ز دستان او وضو دارد

لب سه شعبه به لبهای مشک آب رسید
هنوز جرعه ای از آب در سبو دارد

دهان که دست شود کار سخت خواهد شد
چرا که حرمله را نیز پیش رو دارد

رسید آخر و آبی به خیمه ها نرسید
به جای آب سر نیزه در گلو دارد

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن عرب خالقی

عطش از خشکی لب های تو سیراب شده
آب از هرم ترک های لبت آب شده

بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شده

بعد افتادن عکس تو در آیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده

این فرات است که از درد غمت  ای دریا!
بس که پیچیده به خود یک سره ، گرداب شده

تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

عاشق اگر شدم، اثر چشم های توست
 اصلاً تمام زیرِ سرِ چشم های توست

 دلهایِ سنگ را به نگاهی طلا کنی
 این کیمیاگری هنر چشم های توست

 باید غزل، قلم به دواتِ عسل زند
 حالا که صحبت شکر چشم های توست

 بعد از ابوتراب، تمام حجاز و شام
 مبهوت جرأتِ جگر چشم های توست

 کال و رسیده! گندم ری را خریده ای
 این خصلتِ بخر- ببر چشم های توست

 آیا بهشت می بری ام  یا نمی بری!؟
 محشر خدا پیِ نظر چشم های توست

 با کاروان گریه سرانجام می رسم
 راه بهشت از گذر چشم های توست

 تا «إن یکاد» صبح و شبِ زینب تو هست
 بال فرشته ها سپر چشم های توست

 خرده گرفته اند که اغراق می کنم!!!
 تیر سه شعبه در به در چشم های توست

 این جا مدینه نیست، به فکر نقاب باش
 مُشتی حسود دور و بر چشم های توست

 بالای نیزه گریه ی شرمندگی  فقط
 از روضه هایِ معتبر چشم های توست

 لعنت به حرمله؛ که به دنبال نیزه ها
سایه به سایه همسفر چشم های توست

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تا می شود زچشمه توحید جوگرفت
ازدست هرکسی که نباید سبوگرفت

توآبی وبه آب تورا احتیاج نیست
پس این فرات بودکه باتو وضوگرفت

کوچک نشد مقام تو نه...تازه کربلا
باآبروی ریخته ات آبروگرفت

شرم زیاد توهمه راسمت توکشید
این آفتاب بود که با ماه خوگرفت

دیگربرای اهل بهشت آرزوشدی
وقتی عمودازسرتوآرزو گرفت

خیلی گران تمام شداین آب خواستن
یک مشک ازقبیله ما یک عموگرفت

ازآن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن به بعد بودکه راه گلوگرفت
....
زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی اوگرفت

درکوفه بیشتربه قدت احتیاج داشت
باآستین پاره نمی شدکه روگرفت

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید مهدی شفیعی

افتاده بود در تب کشف و شهود دست
وقتی که برد در نفس گرم رود دست

با دست پر اگرچه به ساحل رسید رود
دریا کشید از عطش سرخ رود دست

دریا گرفته بود مسیر حرم ولی
افتاد پیش برق نگاه عمود دست

پیچید در سکوت بیابان اذان آب
بر خاک سر گذاشت به رسم سجود دست

آنجا تمامِ قامت دریا به سجده رفت
افسوس تکیه گاه سجودش نبود دست

باران گرفته بود که آرام میکشید
بر روی ماه، حضرت یاس کبود، دست

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

خبر پیچید که سقا به هم پیچید
کنار خیمه ها آقا به هم پیچید

قمر افتاد و پشتش آفتاب افتاد
همین جا بود عاشورا به هم پیچید

سرش از سر بلندی بود،بالا بود
عمود آن قدرها زد تا به هم پیچید

نه،این مال زمین افتادن او نیست
دو چشمانش همان بالا به هم پیچید

نمی شد با عبا حتی تکانش داد
ز بسکه آن قد و بالا به هم پیچید

تمام اتفاقاتی که انجامید
همه یکجا شد و یکجا به هم پیچید

چو آن ثقل عظیم افتاد روی خاک
تمام خاک آن صحرا به هم پیچید

هزاران چشم خیره-خیره تر می شد
بساط دختر زهرا به هم پیچید

زخیمه دختری فریاد زد:بابا......
بیا که معجر زنها به هم پیچید

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن کاویانی

کوفیان منتظر و در صدد آزارند
نکند داغ تو را روی دلم بگذارند

پسرم خیمه همین جاست مرا گم نکنی
پسرم دور نشو سنگ دلان بسیارند

پسرم دست خودت نیست اگر تنهایی
این جماعت همه از اسم علی بیزارند!

این جماعت همه امروز فقط آمده اند
داغ هفتاد و دو تا گل به دلم بگذارند

سنگ ها... هلهله ها... پیکر تو... یک لشگر...
وای این قوم چرا این همه خنجر دارند؟

آه، پرپر مزن آن قدر دلم می گیرد
عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند

عصر امروز جوانان حرم جسمت را...
باید از هر طرف دشت بلا بر دارند

دیدی آخر تو به معراج رسیدی پسرم
باید این بار تو را پیش خودم بسپارند

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

خواهم که بوسه ات زنم اما نمی شود
جایی برای بوسه که پیدا نمی شود

لب را به هم بزن و نفس زن که هیچ چیز
شیرین تر از شنیدن بابا نمی شود

این پیرمرد بی تو زمین گیر می شود
بی شانه ی تو مانده اگر پا نمی شود

هر عضو را که دیده ام از هم گشوده است
جز چشم تو که بر رخ من وا نمی شود

خشکم زده کنار تو و خنده هایشان
خواهم بلند گردم از این جا نمی شود

ای پاره پاره تن ز دل پاره پاره ام
گفتم بغل کنم بدنت را نمی شود

باید کفن به وسعت یک دشت آورم
در یک کفن که پیکر تو جا نمی شود

حجله گرفته پای تنت مادرم ببین
اشکم حریف گریه ی زهرا نمی شود

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

گیسو به باد می دهی و دلبری علی
پادر رکاب می زنی و محشری علی

ابرو نهان کن از نظر  خیره  حسود
آیینه   دار  صورت  پیغمبری  علی

قامت مگو قیامت زهراست  قامتت
از بس که قد کشیده ای و محشری علی

گرم  طواف  روی  تو  آل  ابوتراب
غرق عبادتی و  خدا  منظری  علی

وصفت همین بس است که درکوی رب عشق
شه  زاده  حرم  علی  اکبری  علی

وجه غیور هر غضبت وقت حمله ها
گاه رجز تو منتسب از  حیدری  علی

بین خطوط روی جبینت پراز خداست
ابن الحسین  لیلی  لیلای  کربلاست

نور خدا ز صورت تو دیده می شود
پیغمبرانه بر  همه  تابیده  می شود

شمشاد قامتی و به شمشیر کوفیان
گلبرگها ز ساقه تو  چیده می شود

مثل بلورشیشه ای سنگ خورده ای
با بوسه ای وجود توپاشیده می شود

مقراض اهل کوفه چه آورده برسرت
هرگوشه ای زدشت تنت دیده می شود

در زیر سم اسب  تنت  مثل  زعفران
برروی سنگها همه سابیده می شود

جسمی که زیرضربه به هم ریخته چسان
هرتکه ای به روی عبا چیده می شود

بر   ناله  های   ممتد بابا  کنار    تو
ازسوی لشگری همه خندیده می شود

قلبی که از تمام  تنت  پاره  تر  شده
با هر صدای قهقه  رنجیده  می شود

دنبال زینب  آمده  سقای  عالمین
فریاد می زنند که وای از دل حسین

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

نوید اسماعیل زاده

به خودش آمد و فهمید که چشمش تر بود
دو قدم مانده به بالای سر اکبر بود

تازه فهمید چه روزی به سرش آمده است
یا که بهتر چه به روز پسرش آمده است

پسر دسته گلش را چو گل پرپر دید
هر طرف را که نظر کرد علی اکبر دید

مثل مه پاره ی افتاده به خاک است تنش
در هم آمیخته خون و بدن و پیرهنش

نه توانس بغل گیرد و نه بوسه زند
نه توانست بماند نه از او دل بکند

زخم قلب پدر از جسم پسر بدتر بود
اربا اربا دل بابای علی اکبر بود

دشت مانده است وسواری که زمین گیر شده
تن صدچاک پسر دیده ،پدر پیر شده

ناله اش بین کف و هلهله ها گم شده بود
گریه اش مایه ی خندیدن مردم شده بود

ارتفاع بدنش تا به زمین کم شده بود
همه گفتند رکوع است ز بس خم شده بود

پسری مانده به خاک و پدری می نگرد
مانده حیران که چگونه بدنش را ببرد

چون که این چاک ترین جسم میان شهداست
مدد از کل جوانان بنی هاشم خواست

خوب شد بار دگر بوسه بر آن لب نگذاشت
ور نه می مرد از آن بوسه....که زینب نگذاشت

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ


علی اکبر لطیفیان

دل ز قرص قمر خویش کشیدن سخت است
نازها از پسر خویش کشیدن سخت است

سر زانو کمکم کرد که پیدات کنم
ورنه کار از کمر خویش کشیدن سخت است

مشکل این است بغل کردن تو مشکل شد
تکه ها را به بر خویش کشیدن سخت است

خواستی این پدر پیر خضابی بکند
خون دل را به سر خویش کشیدن سخت است

نیزه بیرون بکشم از بدنت می میرم
خار را از جگر خویش کشیدن سخت است

گر چه چشمم به لب تست ولی لخته ی خون
از دهان پسر خویش کشیدن سخت است

تکه های جگرم هر طرفی ریخته است
همه را دور و بر خویش کشیدن سخت است

به – که از گردن من دفن تو برداشته شد
دست از بال و پر خویش کشیدن سخت است

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

قصد کرده است تمام جگرم را ببرد
با خودش دلخوشی دور وبرم را ببرد

من همین خوش قد و بالای حرم را دارم
یک نفر نیست از اینجا پسرم را ببرد

دسترنج همه ی زحمت من این آهوست
چقدر چشم نشسته ،ثمرم را ببرد

این چه رسمی است پسر جای پدر ذبح شود
حاضرم پای پسرهام،سرم را ببرد

تا به یعقوب نگاهم نرسیده خبرش
می شود باد برایش خبرم را ببرد

نیزه دنبال دلم بود تنش را می گشت
قصد کرده است بیاید جگرم را ببرد

جان من ،قول بده دست به گیسونبری
مقنعه ت بازشود،بال و پرم را ببرد

تو برو خیمه خودم پشت سرت می آیم
چه نیازی است کسی محتضرم را ببرد

دست و پاگیر شدم ،زود زمین می افتم
یک نفرزود ، تن دردسرم را ببرد

همه سرمایه ام این است که غارت شده است
هر که خواهد ببرد جنس حرم را...ببرد

صد پسر خواسته بودم ز خدا ،آخر داد
صد علی داد به من تا که سرم را ببرد

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

در قد و قامت تو قد یار ریخته
در غالب تو احمد مختار ریخته

به عمه های دست به دامن نگاه کن
دور و برت چقدر گرفتار ریخته

گفتی علی ونیزه دهان توراگرفت
ازبسکه دراذان تو اسرار ریخته

معلوم نیست پیکرت اصلاچگونه است
بهترنگاه می کنم انگار ریخته

دارد زره ضریح تو راحفظ می کند
بازش اگرکنند بالاجبار ریخته

یکروزجمع کردن تووقت می برد
امروز بر سرم چقدرکار ریخته

زیرعبا اگربروم پا نمیشوم
ازبس بروی شانه من بار ریخته

گیسوی توهمینکه سرت نیمه بازشد
ازدوطرف به شانه ات ای یار ریخته

آنکس که تشنگی مراپاسخی نداد
حالانشسته برجگرم خار ریخته

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مریم حقیقت

با آسمان قسمت بکن بال وپرت را
بردار از روی زمین چشم ترت را

این تکه های گمشده راز رشیدی ست
یعنی تصور کن علی اکبرت را

شیون مکن لیلای مجنون،این بیابان
باید بنوشد خون پاک همسرت را

گهواره را آرام تر از خود رها کن
تا نشکند بغضی گلوی اصغرت را

آتش توان سوختن اینجا ندارد
باید بریزی بر تنش خاکسترت را

با ناله های العطش برخیز لیلا
باید ببندی کوله بار آخرت را

فردا که سهم عاشقان را داد زهرا
بالا بیاور از میان خون سرت را

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حسن رستگار

آمد رسید بر سر رعنا جوان خویش
خون شد دلش به دیدن جان داده جان خویش

بشکسته دیدساغر در خون فتاده را
صد پاره دید پیکر روح و روان خویش

زانوی عرشیش به زمین خورد ناگهان
بی جلوه دید طلعت هفت آسمان خویش

باور نمی شدش که چنین اوفتاده است
بر خاک داغ پشت جهان پهلوان خویش

خم شد به سجده ? بر رخ ماهش نماز کرد
در آخرین وداع سراسر فغان خویش

بو سید تکه های ز هم دور گشته را
گلبرگهای لاله ی خونین نشان خویش

آری زمانه بر سر جنگ است و بی گمان
پرانده است تیر بلا از کمان خویش

ارسال در تاريخ شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یا بن خیر النساء خداحافظ

در پناه خدا ، خداحافظ

تو هنوزم مرا نبوسیدی

پدر تشنه ها خداحافظ

دست کم می شود مرا ببری

مرد بی انتها خداحافظ

خواهشی قبل بُردنم دارم

التماس دعا خداحافظ

بی قراری ، قرار می خواهی

من نمردم ، که یار می خواهی

پر پرواز و بال پروازی

انتهای زمان آغازی

چه کنم یار کوچکت باشم

چه کنم تا دلت شود راضی

اکبرت رفت با عمو چه شود

یک نگاهی به من بیندازی

هر چه باشم منم علی هستم

از چه با بی کسیت می سازی ؟

تو مرا با خودت ببر بابا

جان عمّه قسم ،نمی بازی

یاد دارم مرا بغل کردی

گفتی ای یار آخرم نازی

سخنانت عجیب غوغا کرد

بند قنداقه ی مرا وا کرد

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیرحسین محمودپور

چه کرده عدو با تو و حنجرت؟
که خون کرده قلب من و مادرت

چه کرده سه شعبه گلوی تو را
که پاشیده گردیده سرتاسرت

تو رفتی نگفتی که بعد از تو من
چه باید کنم با تو و پیکرت؟

تو ای غنچه ی سرخ کرببلا
چه دستی تو را می کند پرپرت؟

الا ای کبوتر مزن بال و پر
خودم می کشم تیر را از پرت

سر کوچک و نی سواری عجب!
چگونه تحمل کند مادرت؟

تو همبازی خواهرت بوده ای
تو رفتی و تنها شده خواهرت

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

همین که دو تایی به میدان رسیدند
روی دست خورشید،شش ماه دیدند

به والله کارش علی اکبری بود
اگر چه علی اصغرش آفریدند

سرش را روی شانه بالا گرفته ست
کسی را به این سر بلندی ندیدند
ش
از این سمت،علی که جلوترمی آمد
از آن سمت ،لشگر عقب می کشیدند

همین که گلوی خودش را نشان داد
تمامی دل ها به رایش طپیدند

پدر گردنش کج- پسر گردنش کج
چقدر این دو از هم خجالت کشیدند
!
لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک
چه راحت گلوی علی را بریدند

عبا گرچه نگذاشت زن ها ببینند
صدای کف و سوت را که شنیدند

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

شهید غلامعلی رجبی

هر کی گوشش به سخن های منه
دیگه از تشنگی فریاد نزنه

هر چی یار داشته بابا فدا شده
بچه ها دیگه بابا تنها شده

بابای ما دیگه سقا نداره
رفته و برای ما آب بیاره

من از اون گوشه ی خیمه می دیدم
حرفاشو با قوم کافر شنیدم

می خواد از ماها خجالت نکشه
داره از دشمن و منت می کشه

نمی گم منت ذلت می کشه
بلکه منت هدایت می کشه

بچه ها دست بابا خونی شده
گمونم شش ماهه قربونی شده

عباشو طوری رو اصغر کشیده
گمونم خیلی خجالت کشیده

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

هادی جانفدا

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت
و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی
و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت
بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا
ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت
سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است
یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر
برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا
برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی
که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد
درون قلب پدر خاک کربلای خود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

خوب است هرعاشق قرنی داشته باشد
دردست عقیق یمنی داشته باشد
گرمیل به قربان شدنی داشته باشد
بد نیست که معشوق  « لن » ی داشته باشد

این جذبه عشق است که رد کردمت اینجا
ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا

توفرق نداری به خدا با پسرخویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش
خوب است نقابی بزنی برقمرخویش
تا قوم زمینت نزند با نظرخویش

آخرتوشبیه حسنی،حرزبیانداز
تویوسف صحرای منی،حرزبیانداز

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش
زلف توپریشان شد و دادند تکانش
حق دارد عمو این همه باشد نگرانش
این ازرق شامی وتمام پسرانش

کوچکترازآنند به جنگ توبیایند
گرجنگ بیایند به چنگ تومیایند

زن ها چقدرموی پریشان توکردند
ازبس که دعا برتو و بر جان توکردند
وقتی که نظربرقد طوفان توکردند...
وقتی که نگه برتو و میدان توکردند

...
گفتند:نبردش چه نبردی است!ماشالله
این طفل حسن زاده چه مردی است!ماشالله

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد
بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد
ازهرطرفی بال وپرت درقفس افتاد
سینه ت که صدا کرد،عمو از نفس افتاد

اززندگی ات ،آه، تو را سیرنکرده؟
چیزی وسط سینه ی تو گیرنکرده؟

میل تو به شوق آمد وضرب المثلت کرد
آئینه جنگیدن مرد جملت کرد
آنقدرعسل گفتی و مثل عسلت کرد
با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

ازبسکه عدو سنگ به ظرف عسلت زد
اندام تودربین عسل ریخت کش آمد

دور و برت آنقدرشلوغ است که جانیست
خوبی ضریح تو به این است جدانیست
برگیسوی توخون جبین است،حنا نیست
نه ...بردن این پیکرتوکارعبا نیست

بایدکه کفنپوش بلندت بنمایم
آغوش به آغوش بلندت بنمایم

یک لحظه تو پاشو بنشین...جان برادر
آخرچه کنم ماه جبین ...جان برادر؟
تا پامکشی روی زمین...جان برادر
ازکاکل تومانده همین؟...جان برادر

جسم توزمین است .عمومی رودازدست
تومی روی ازدست ،عمومی رودازدست

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

زره اندازه نشد پس کفنش را دادند
کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

قاسم انگار در آن لحظه"اناالهو"شده بود
سر این "او"شدنش بود "من"ش را دادند

بی جهت نیست تماما بغلش کرده حسین
بعد ده سال دوباره حسنش را دادند

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد
عمه ها تکه ای از پیرهنش را دادند

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد
سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

داشت با ریختنش پای عمو کم شد
چقدر خوب زکات بدنش را دادند

گفت یعقوب :تن یوسف من را بدهید
گفت یعقوب :ولی پیرهنش را دادند

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم
روح توحید میان سخنت می بینم
 
روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خط کوفی به عقیق یمنت می بینم
 
گفته بودم که بپوشان سر گیسویت را
که به هم ریخته زلف شکنت می بینم
 
پدری کرده ام بوسه ز تو حق من است
اثر نعل به روی دهنت می بینم
 
پسرم ، یوسف نجمه چه سرت آوردند
پنجه ی گرگ بر این پیرهنت می بینم
 
ماندم از اسب چگونه به زمین افتادی
جای نیزه ز دو سو بر بدنت می بینم
 
قدری آرام بگیری ، بغلت می گیرم
این چه وضعیست که بر حال تنت می بینم
 
هر چه بالا بکشم سینه ی تو بر سینه
باز بر خاک بیابان بدنت می بینم

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن مهدوی

ما را برای کسب شهادت دعا کنید
این کار را برای رضای خدا کنید

مانند مجتبی پدرم غصه می خورم
گر که مرا به  واژۀ صبر آشنا کنید

بابای من که کرببلا نیست پس شما
فکری به حال این پسر مجتبی کنید

دل نازکم، چه کار کنم!؟ ارث برده ام
با قاسم امام حسن خوب تا کنید

جای زره برای تنم جان فاطمه
لطفی کنید یک کفنی دست و پا کنید

جا مانده ام ز اکبر لیلا، چه می شود!؟
ای تیغ های تشنه مرا هم صدا کنید

من آمدم که در عوض جنگ نهروان
بغض گلو گرفته یتان را رها کنید

دارم به آرزوی دلم می رسم، چه خوب!
در راه عشق زود سرم را جدا کنید

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

پروانه بهزادی آزاد

با مشک تو رودخانه تطهیر شده
رویای قشنگ آب تعبیر شده
تا مشت به مشت آب برمی داری
در دست تو قرص ماه تکثیر شده

 

دلخسته و بی قرار برمی گردد
در هاله ای از غبار برمی گردد
دلهای زنان و کودکان می لرزد
چون اسب تو بی سوار برمی گردد   



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

وقتی خدا به خلقت تو افتخار کرد
ما را برای نوکریت اختیار کرد

کشتی هیچ‌کس به دل ما محل نداد
اما حسین آمد و ما را سوار کرد

تا داغ تو جگر بخراشد به سینه‌ها
برق نگاه تو دل ما را شکار کرد

گر روضه‌ات نبود که ما دین نداشتیم
دین را برای ما غم تو استوار کرد

جانم فدای آنکه تمامی عمر خویش
بر درگه تو خدمت بی‌انتظار کرد

هرگز ز یاد حضرت زهرا نمی‌رود
یک لحظه کسی که برای تو کار کرد

دنیا و آخرت همه مدیون زینبیم
ما را صدای ناله او بی‌قرار کرد

گیرم که گریه‌ها شده مرهم به زخم تو
باید به داغ ساقی لشکر چه کار کرد؟

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

زهرا بشری موحد

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟

زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاج غلامرضا سازگار(مثنوی)

شمع‌ها از پای تا سر سوخته
مـانده یک پروانه ی پر سوخته

نـام آن پـروانه عبـدالله بـود
اختری تـابنده‌تر از مـاه بود

کرده از اندام لاهوتی خروج
یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج

خون پاکش زاد و جانش راحله
تـار مـویش عالمی را سلسله

صـورتش مـانند بابا دلگشــا
دست‌های کوچکش مشکل‌گشا

رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش
آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش

مجتبـایی بــا حسین آمیـخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

با نور خود سرشت مرا ناب ناب کن
من را برای نوکری ات انتخاب کن

هر چند بد حساب شدم، بی وفا شدم
اما مرا ز گریه کنانت حساب کن

من را به حق مادرت ارباب رد مکن
امشب بیا به خاطر زهرا ثواب کن
 
اول به دست خالی من یک نگاه ... آه
درمانده را اگر دلت آمد جواب کن

در فتنه خیز غفلت و آفات و ابتلاء
قلبم ز دست می رود آخر، شتاب کن

یک گوشه از تجلی خود را نشان بده
یک شب برای عاشق خود فتح باب کن

در آتش فراق حریم الهی ات
این قلب بی‌شکیب مرا کم عذاب کن

من را ببر به جنت الاحرار کربلا
با مسلم و حبیب و وهب ، هم رکاب کن

ما تشنه‌ی بصیرت عباس گونه ایم
در قلب های سینه زنان انقلاب کن

شیب الخضیب فاطمه ! من کشته‌ی توام
این چهره را ز خون گلویم خضاب کن

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

باسر حوتی

ید موسی و مسیحائی عیسی دارد
نفس تیغ کفش معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند
این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شکند
" قاسم" بن الحسن اسمی که مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شکست
پس حَسن در همهٔ کرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز کنج لب او می ریزد
لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاک بود و به مصاف تبر و داس که رفت
سرو برگشت، قدی هم قد آقا دارد

صورت و سینه تو...، پهلو و بازوی علی...
چه قـَـدَر کرب و بلا حضرت زهرا دارد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد شیخ الاسلامی

با صدای روضه خوان رفتم به جایی سوخته
روضه خوان می خواند اما با صدایی سوخته

باز هم شرمنده؛ در دستم ندارم بیشتر
واژه هایی آتشین، زلف رهایی سوخته

حرف سنگین است؛ حتی روضه خوان سربسته گفت:
کاش کوچکتر نبود از تیر نایی سوخته...

گفت:" می بینم یکی افتاده عریان " بعد گفت:
"کودکانی مانده اند و خیمه هایی سوخته

کودکان در انتظار ذوالجناح، از دورها
ذوالجناج آمد ولی با یال هایی سوخته"

کاش می شد کور بودیم و نمیدیدیم که:
دختری با موی ها و دست و پایی سوخته...

هر چه تابیدی به دنیا باز هم تاریک ماند
باید از این کوهسار از سر برآیی سوخته

آخر کار است و باید ذکر "یا زهرا" گرفت
عطر زهرا می وزد از کربلایی سوخته...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید ابوالفضل مبارز

قسمت این بود دلت از همه جا پر باشد
قلبت آمادۀ یک چند تلنگر باشد

همه دیدیم کسی سمت حرم می آید
تا مگر در دل دریای جنون ، در باشد

« پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست »
باید این بغض پریشان زمان حر باشد

بعد از آن توبۀ از شرم پریشان ، باید
کاخ ها در نظرت پاره ای آجر باشد

شام دشنام شود ، باک نداری ای مرد !
سهم چشمان تو از کوفه تمسخر باشد

شادمان باش حسین از تو رضایت دارد
حق ندارد کسی از دست تو دلخور باشد  

آمدی سوی حرم  ـ  آه  ـ  برایت  ای حر
بیتی  آنگونه نداریم که در خور باشد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

بهترین بنده ی خدا زینب
هل اتی زینب ، انمّا زینب
ریشه ی صبر انبیا زینب
زینبا زینبا و یا زینب
 
بانی روضه های غم زینب
تا ابد مبتلای غم زینب
 
گفت ای مصطفای عاشورا
ای فدای تو زینب کبری
تو علی هستی و منم زهرا
پس فدای تمام پهلوها
 
سر خواهر فدای این سر تو
همه ی ما فدای اکبر تو
 
گفت ای شاه ما اجازه بده
حضرت کربلا اجازه بده
جان این بجه ها اجازه بده
جان زهرا اجازه بده
 
قبل از آنکه سر تو را ببرند
این سر خواهر تو راببرند
 
من هوای تو را به سر دارم  
به هوای تو بال و پر دارم  
از غریبی تو خبر دارم  
دو پسر نه ، دو تا سپر دارم
 
زحمتم را بیا به باد مده  
اشتیاق مرا به باد مده
 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان محمودپور

از کوچه‌های خاطره‌هایش عبور کرد
پلکی زد و دوباره خودش را مرور کرد

می‌کرد حس بزرگی بار گناه خویش
می‌خواست تا رها شود از دست چاه خویش

در برزخ ِ میان بهشت و جهنّمش
می‌کرد شوق عفو الهی مصمّمش

سنگین دلی به وسعت این ابتلای داشت
گویا هزار کفش تعلّق به‌ پای داشت

اما به شوق یافتن نور نشأتین
یعنی خدای طور تجلّای عالمین،

پا روی خود گذاشت و از خود عبور کرد
یعنی که پابرهنه شد و عزم طور کرد


می‌کرد مشق دیگری از قاف و شین و عین
در محضر نگاه رحیمانه‌ی حسین (۱)

شوق وصال در دل بال و پرش شکفت
اقرار را بهانه‌ی پرواز کرد و گفت:

سنگی که قلب آینه‌ها را شکسته‌ام
آقا! منم کسی که به تو راه بسته‌ام

حالا ولی به سوی شما باز گشته‌ام
یعنی که من به سمت خدا بازگشته‌ام

تا سرنوشت دائمی‌ام را عوض کنم
بگذار با تو زندگی‌ام را عوض کنم

هم‌ارتفاع رحمت تو نیست آه من
آبی نمانده است به روی سیاه من

آیینه‌ی خدای منی در برابرم
خون مرده بود در دل رگ‌های باورم

اما نگاه لطف شما راه را گشود
لطف جناب مادرتان زنده‌ام نمود

ای آخرین پناه همه ناامیدها!
«دارم به اشک بی‌اثر خود امیدها» (۲)

ای شاه‌راه قرب الهی ولای تو!
«شرمندگی»‌ست سهم من از کربلای تو


باید کشید سختی راه کمال را
خوف و رجاء نور جلال و جمال را

جایی که راه کشتی امّید ما گم است
وقتی که بحر رحمت او در تلاطم است

باید نبود در غم بود و نبود خویش
باید به دست او بسپاری وجود خویش

او مظهر تمامی اسماء کبریاست
فطری‌ترین صدای طپش‌های قلب ماست


فرمود شاه عشق به حرّ سپاه خویش:
ای بی‌خبر ز ارزش والای آه خویش!

ای بی‌خبر ز ماهیت باده‌ی «ألست»!
پنداشتی که راه مرا لشکر تو بست؟!

تدبیر امر عالم ایجاد، کار ماست
خلقت، تمام‌قد همه در اختیار ماست

فیض «وجود» منحصر ذات کبریاست
اشراق آفتاب وجود از مسیر ماست

در خرمن وجود تو برق از نگاه ماست
ای بی‌خبر! سپاه شما هم سپاه ماست

وقتی مقام «صبر» و «رضا» راه ما گرفت
در اولین مکالمه چشمم تو را گرفت

اینجا حضور آینه‌بندان جلوه‌هاست
کرببلا مکانت تأویل واژه‌هاست

«حر» بودی و به اصل خودت بازگشته‌ای
«تو»، «ما» شدی به وصل خودت بازگشته‌ای

وقتی جواب آینه‌ها غیر سنگ نیست
عاشق اگر شکسته نباشد قشنگ نیست (۳)

حالا که عاشقانه خودت را شکسته‌ای
حالا که راه توبه‌ی خود را نبسته‌ای

از ما رواست حاجتِ تا او رسیدنت
همراه ما به سمت خدا پرکشیدنت

وقتی کسی ز بند خود آزاد می‌شود
بالِ و پر شکسته‌اش آباد می‌شود

پاک از هر آن‌چه جاذبه‌ی خاکی‌ات کنم
پر باز کن که طائر افلاکی‌ات کنم

پر باز کن که کنگره‌ی عرش جای توست (۴)
«آزادگی» مکانت کرببلای توست


۱. دعای ندبه: ...و أنظر إلینا نظرة رحیمة
۲. صائب
۳. محمد سلمانی: بی‌حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست / باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
۴. حافظ: تو را ز کنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر / ندانم‌ات که در این دام‌گه چه افتاده‌ست

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت
شعله ی بال و پرش میل سفر داشت

آنکه در این یازده سال یتیمی
تا که عمو بود انگار پدر داشت....

....از چه بماند در این خیمه ی خالی
آنکه ز اوضاع گودال خبر داشت

گفت: به این نیزه ی خشک و شکسته
تکیه نمی زد عمو یار اگر داشت

رفت مبادا که بگویند غریب است
یا که بگویند عمو کاش پسر داشت

آمد و پیشانی زخمی شه را
از بغل دامن فاطمه برداشت

دید که از شدت ضربه ی نیزه
زخم عمیقی عمو پشت کمر داشت

دید که شمشیر کُند ته گودال
حنجره ی شاه را زیر نظر داشت

در وسط بهت دلشوره ی زینب
شکر خدا دست ‍، یعنی که سپر داشت

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش

گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش

تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود بردار از روی لبان اطهرش

دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش

دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش

نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش

از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش

دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای
کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای

 زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن
مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای

 چقدر نیزه خورده ای! چه شده؟
 دم عـصــری پر اشتها شده ای

 نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت
 مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!

 همـه ی مـوی عمه گشـته سپید
 خـوب شد خمره حنا شده ای

 کــاوش تیــغ هـا برای زر است
تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟

 نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت
 پس برای همین تو تا شده ای؟!

 بـا تقــلا و دسـت  و پــا زدنــت
 بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محسن مهدوی

رسیده نوبتمان، باید امتحان بدهیم
خدا کند بگذارد خودی نشان بدهیم

رسیده وقت نماز رشادت و مردی
نمی شود که من و تو فقط اذان بدهیم

اگر که داد دوباره جواب سر بالا
بگو چگونه جوابی به این و آن بدهیم؟

بیا که عهد ببندیم و قول مردانه
به هم دهیم که قبل از حسین، جان بدهیم

به حاجت دل خود می رسیم اگر او را
قسم به پهلوی بانوی قد کمان بدهیم

بخند و قصه نخور، چون به قلبم افتاده
اجازه می دهد آخر خودی نشان بدهیم

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

تا صوت قرآن از لب آن ها می آید
کفر تمام نیزه ها بالا می آید

دجال های کوفه در فکر فرارند
دارد سپاه زینب کبری می آید

سد سپاه کفر را در هم شکستند
تکبیرهای حضرت سقا می آید

انگار که زخم فدک سر باز کرده
از هر طرف فریاد یا زهرا می آید

خون علی گویان عالم را بریزید
ای دشنه ها، تازه ترین فتوا می آید

آداب جنگ کربلا مثل مدینه است
چون ضربه هاشان سمت پهلوها می آید

ای نیزه داران، نیزه هاتان را مکوبید
روز مبادا،عصر عاشورا می آید

خون گلوشان خاک را بی آبرو کرد
آسیمه سر با طشت خود یحیی می آید

ای تیغ های کند،با تقسیم سرها
چیزی از آنها گیرتان آیا می آید!؟

این اولین باریست که از پشت خیمه
دارد صدای گریه ی آقا می آید

زینب بیا از خیمه ها بیرون، که تنها
با دیدن تو حال آقا جا می آید

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

چگونه آب نگردم کنار پیکرتان
که خیره مانده به چشمم نگاه آخرتان

میان هلهله ی قاتلانتان تنها
نشسته ام که بگریم به جسم پرپرتان

چه شد که بعد رجزهایتان در این میدان
چه شد که بعد تماشای رزم محشرتان

ز داغ این همه دشنه به خویش می پیچید
به زیر آن همه مرکب شکسته شد پرتان

شکسته آمدم این جا شکسته تر شده ام
نشسته ام من شرمنده در برابرتان

خدا کند که بگیرند چشم زینب را
که تیغ تیز نبیند به روی حنجرتان

میان قافله ی نیزه دارها فردا
خدا کند که نخندد کسی به مادرتان

و پیش ناقه ی او در میان شادی ها
خدا کند که نیفتد ز نیزه ها سرتان

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سعید توفیقی

حضرت عاطفه لطف تو اگر بگذارد
دل آیــینه ای ام قصــد تقــرب دارد

آسمانم همه ابری است، تماشایش کن
«نه» نگو چون به تلنگر زدنی می بارد

حرفم این است که لطمه به غرورم نزنی
دست رد بر جگــر تنگ بلــورم نزنی

مهلتی تا که کنــار تو تلالــؤ بکنم
با دل سوخته ات بیعتی از نو بکنم

نذر کردم که به اندازه ی وسعم آقا!
همه هستی خود نذر سر تو بکنم

دو پســر نزد تو با چشـــم ترم آوردم
دو جگر گوشه ز جنس جگرم آوردم

هر دو بر گوشه ی دامان شما ملتمس اند
بر در خانه ی احساس شما ملتمس اند

در دل کوچکشان عشق شما می جوشد
تا که گردند به قربان شما ملتمس اند

هر دو تا شیرِ مرا با غم تو نوشیدند
از شب پیش برای تو کفن پوشیدند

حضرت آینه بگذار سرافراز شوم
در شعاع کرمت بشکُفم و باز شوم

طپش ام کند شده مرحمتی کن آقا!
تا به پایان نرســم باز هم آغاز شوم

این حریصان شهادت ز پی نان توأند
هر دو از روز ازل دست به دامان توأند

پیش از آنی که بیایند تفأّل زده اند
عطر بر پیرهن و شانه به کاکل زده اند

یک دهه فاطمیه گریه به زهرا کردند
تا که بر دامن تو چنگ توسل زده اند

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تن من را به هوای تو شدن ریخته اند
علی و فاطمه در این دو بدن ریخته اند
جلوه واحده را بین دو تن ریخته اند
این حسینی است که در غالب من ریخته اند

ما دو تا آینه روبروی یکدگریم
محو خویشیم اگر محو روی یکدگریم

ای به قربان تو و پیکر تو پیکرها
ای به قربان موی خاکی تو معجرها
امر کن تا که بیفتند بپایت سرها
آه- در گریه نبینند تو را خواهرها

از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری
مگر از یاد تو رفته است که زینب داری

حاضرم دست به گیسو بزنم- رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنم- رد نکنی
حرف از سینه و پهلو بزنم- رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم- رد نکنی؟!

تن تو گر که بیفتد تن من می افتد
تو اگر جان بدهی گردن من می افتد

دلم آشفته و حیران شدو...حرفی نزدم
نوبت رفتن یاران شدو...حرفی نزدم
اکبرت راهی میدان شدو...حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شدو...حرفی نزدم

بگذار این پسران نیز به دردی بخورند
این دو تا شیر جوان نیز به دردی بخورند

نذر خون جگرت باد،جگر داشتنم
سپرسینه ی تو"سینه سپر"داشتنم
خاک پای پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم مکن ای شاه به سر داشتنم

سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست

راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند
به حرم بر روی بال و پر تو برگردند
له شده مثل علی اکبر تو برگردند
دست خالی اگر از محضر تو برگردند
...
دستمال پدرم را به سرم می بندم
وسط معرکه چادر ،کمرم می بندم

تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم
تو خریداری و من از تو خریدارترم
من که از نرگس چشمان تو بیمارترم
بخدااز همه غیر از تو جگردار ترم

امتحان کن که ببینی چقدر حساسم
بخداوند قسم شیرتر از عباسم

بگذارم بروی،باز شود حنجرتو؟!
یا به دست لبه ای کند بیفتد سر تو
جان انگشت تو افتد پی انگشترتو
می شودجان خودت گفت به من خواهرتو؟

طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد
ذره ذره به روی نیزه سرت می ریزد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

هجران گرفته دور و برم را برای چه؟
خون می کنی دو چشم ترم را برای چه؟

وقتی قرار نیست کبوتر کنی مرا
بخشیده اند بال و پرم را برای چه؟

گر نیستی غریب، مگو پس انا الغریب
صد پاره می کنی جگرم را برای چه؟

دارد سرت برای چه آماده می شود؟
پس آفریده اند سرم را برای چه؟

زحمت کشیده ام که چنین قد کشیده اند
بر باد می دهی ثمرم را برای چه؟

من التماس می کنم و تفره می روی
شاید عوض کنی نظرم را برای چه؟

از مثل تو کریم توقع نداشتم
اصلاً گذاشتند کرم را برای چه؟

باشد نمی روند، ولی جان من! بگو
آورده ام دو تا پسرم را برای چه؟

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد سهرابی

گیرم که رد کنی دل ما را خدا که هست
باشد محل نده قسم مرتضی که هست

وقتی قسم به معجر زینب قبول نیست
چادر نماز حضرت خیر النسا که هست

یک گوشه می‌نشینم و حرفی نمی‌زنم
بیرون مکن مرا تو از این خانه، جا که هست

از دردِ گریه تکیه نده سر به نیزه‌ات
زینب نمرده شانه دارالشفا که هست

قربانیان خواهر خود را قبول کن
گیرم که نیست اکبر، تو طفل ما که هست

گفتی که زن جهاد ندارد برو برو
لفظ «برو» چه داشت برادر؟ «بیا» که هست

خون را بیا به دست دو قربانی‌ام بکش
تو خون مکش به دست عزیزم حنا که هست

گفتی مجال خدمتشان بعد از این دهم
از سر مرا تو باز مکن کربلا که هست

گفتی که بی تو سر نکنم خوب! نمی‌کنم
بعد از تو راه کوفه و شام بلا که هست

 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید
نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید

شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست
مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید

برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان
میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان
فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها
سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حجت الاسلام انجوی نژاد


بی حیا کی بخت من پا می دهد ؟

کودک و سیلی چه معنا می دهد ؟

هر چه می خواهی بزن بر گو چرا

نعل اسبت بوی بابا می دهد !!؟

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشگری

به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را
نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را

فراگرفت دو دریای سرخ از سر شوق
به وسعت گل رویش کران و ساحل را

لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند
مرور کرد به همراه او مقاتل را

برای اینکه ببوسد تمام هستی خویش
زدود از آینه ی دل غبار حائل را

فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد
حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را

هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید
جراحت لب و دندان و زخم قاتل را

چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!
کسی به طفل ندید اینچنین شمایل را

نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:
سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟!

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یاسر حوتی

به زحمت تکیه بر دیوار می‌کرد
گهی این جمله را تکرار می‌کرد

الاهی صورتش آتش بگیرد !
که با سیلی مرا بیدار می‌کرد

×××

چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر
عجب دست زمختی داشتی زجـر

که هر کس دید گلبرگ رخم را
به طعنه گفت که گل کاشتی زجـر

×××

چو زینب پیکرش را آب می ریخت
ستاره بر تن مهتاب می ریخت

همه دیدند چون زهرای اطهر
ز هر جای تنش خوناب می ریخت

×××

نه تنها پیکرش بی تاب بوده
که گل زخم تنش خوناب بوده

چه کاری کرد سیلی با دو چشمش؟
که گوئی چند روزی خواب بوده

×××

تمام پیکرش از درد می‌سوخت
لبش از آه آهِ سرد می‌سوخت

اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد می‌سوخت

×××

تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روی دستانم نشسته

تو خوردی خیزران و، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر
با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها
در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه نــگــاه وقیــح یــهــودیــان
بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تورا
بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است
من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر
از فـکـر بوسـه صــرفنــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو
- خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت
در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

تو را آورده ام اینجا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی

من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی

فراقت گرچه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی

پدرنزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به توحق می دهم پاره گریبان خودم باشی

اگرچه عمه دلتنگ است اما عمه هم راضی ست
که تواین چند ساعت را به دامان خودم باشی

از این پنجاه سال توسه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمیخواهی پدرجان خودم باشی

سرت افتاد و دستی ازمحاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی

سرت را وقت قرآن خواندنت برطشت کوبیدند
توبایدبعد از این قاری قرآن خودم باشی

کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کردم
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی

***
اگرچه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلامی کنم یک بوسه مهمان خودم باشی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم
دارد عزای دیدن بابا هنوز هم

تا تاول دوباره ای از راه می رسد
با گریه آه می کشد آن را هنوز هم

آهسته بغض می کند و خیس می شود ...
... زخم کبود گونه اش : آیا هنوز هم
 
مهمان چوبدستی شهر جسارتی
من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم

من درد های روسری ام را نگفته ام
با چشم های غیرت سقّا هنوز هم

از صحبت کنیزی مان گریه می کنم
می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم

مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم
آنجا که هست کعب? دنیا هنوز هم

*******

دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد
گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟!  

ارسال در تاريخ دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صمصام علوی

نغمة اذان،
بر مناره ها،
دستها همه بر زخم گوشواره ها

بوی آتش و دود،
صورتی کبود،
دختران خمود،
غرق در خسوف،
چهرة تمامی آن ماه پاره ها

آه و آه و آه،
در خسوف ماه،
آسمان سیاه،
اشک می چکد،
روی دوش ابر،
محو چشمکِ...
چشم نیمه باز و زخمیِ ستاره ها

سینه روی خاک،
زخم سینه چاک،
مادری هلاک،
می کند به دست...
گوشه چادرش...
اشک کودکش
روی گونه پاک
بین بستر خس و تیغ و قداره ها

خیمه در خیال
ماه در هلال
در همین خلال..
هار.. حرمله..
بانگ میزند..
ایها الامیر..
باب یا بنی..؟
...
...یک سفیدی و..
برق تیر پیر..
شیر پر صفیر..
پس..
کمی سکوت..
...
آه و جیغ و کِل..
مرد در میان و زنان در کناره ها

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

گیر دامن یک بانوی کتک زده را
ببار بوسه چاکِ لبِ تَرَک زده را

به این زمانه که بادش چو بید بود و نبود..
امیدوار کن این طفل قاصدک زده را..

به قیل و قالیِ ماقال های بی من قال..
قضا مکن..! دو سه رکعت.. اگرچه شک زده را ..

بیا بغل کن و دریاب و بوسه ای بفرست..
دلی همیشه شکسته.. دلی که لک زده را..

ز نی تو سر به فلک میکشی و من فریاد...
کنم فدای سرت.. تاول فلک زده را..

بدان بدون تو هفتاد خوان گذر کردم..
به سنگ میکشی این بانوی محک زده را..!؟

به دست.. زجرِ تو در گوش من کند تعریف...
تمام خاطره های زنِ فدک زده را..

مرا ز مادرت این ارث سرخ موروثی ست..
بخوان..! ترانة میراثِ ماترک زده را..

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن بیاتانی

از مکه خبر آمده داغ است خبرها
باید برسانند پدرها به پسرها

از مکه خبر آمده از رکن یمانی
نزدیک اذان ناله بلند است سحرها

داغ است خبرها نکند باد مخالف
در شهر بپیچد بزند شعله به درها

نزدیک سحر قافله ای رد شد از اینجا
ماندیم دوباره من و اما و اگرها

باید بروم زود خودم را برسانم
حتی شده حتی شده از کوه و کمرها

از مکه خبر رفته رسیده ست به کوفه
حالا همه با خیره سری خیره به سرها

بر خاک عزیزی ست... ولی پیرهنش را...
سربسته بگویند پسرها به پدرها

برخاک عزیزی ست و در راه عزیزی ست
خود را برسانید که داغ است خبرها

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد ارجمند

کارش میان معرکه بالا گرفته بود
‏شمشیر را به شیوه ی مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر
‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپس غریبی امروز خود نبود
‏اما دلش به خاطر فردا گرفته ­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه ی حسین
‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته ­بود؟

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند
‏باور نکرد از همه امضا گرفته ­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او
‏او شب برای مردمش احیا گرفته­ بود

‏جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی
‏أن شعله ­ها برای همین پاگرفته بود

ارسال در تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسن لطفی

نفس بده که نفس پای این علم بزنم
نفس بده که فقط از حسین دم بزنم

سرم فدای قدمهات آرزو دارم
که سرنوشت خودم را بخون رقم بزنم

سرم هوای تو دارد دلم هوای ضریح
چه می شود که سری گوشه ی حرم بزنم

کنار سینه زنان چه می شود ارباب
میان صحن و سرایت شبی قدم بزنم

هزار حاجتم اما رسیده ام امشب
که چشم بر قدم صاحب علم بزنم

نفس بده که زشب تا غروب تاسوعا
میان نوحه کنانت دوباره دم بزنم

ارسال در تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرتضی امیری اسفندقه

ماه محرم آمده باید دگر شوم
باید به خود بیایم و زیر و زبر شوم

باید سبک عبور کنم از خیال سود
باید خلاص از تب و تاب ضرر شوم

آزاد از مثلث تزویر و زور و زر
آزاد از هر آنچه نقوش و صور شوم

باید عوض شوم چه به چپ چه به راست،‌ها
بهتر اگر نمی‌شود از بد بتر شوم

از بد بتر چرا شوم اما؟ محرم است
از خوب می‌شود که در این ماه، سر شوم

این ماه می‌شود که شوم چیز دیگری
یک چیز دیگری که ندانم اگر شوم

یک چیز دیگری که نباید به وهم هم
یعنی که نه فرشته شوم نه بشر شوم

خیر مجسم است محرم، بعید نیست
این ماه، تا ابد تهی از هرچه شر شوم

حتی اگر یزیدیم و در سپاه کفر
چون حر، بعید نیست شهید نظر شوم

شب با یزید باشم و فردای انتخاب
قربانی حسین، نخستین نفر شوم

ادامه ابیات در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

احسان بمانی

آدم شود هر آنکه به اندازه نَمی     
گرید برای اشرف اولاد آدمی

این اشک ها چه معجزه ها که نمیکند     
بر هر دل شکستۀ آشفته ماتمی

سرمایۀ قیامت من گریه من است     
حتی به قطره ای و نه یا قدر شبنمی

کی میشود که جان بدهی قلب مرده را     
با آن دم خدایی عیسی بن مریمی

اصلا بعید نیست خدا را چه دیده ای     
جان میدهم برای تو آخر محرمی

آقا فدای نام شما نام کربلا     
هر دو شده بهانۀ هر گریه و غمی

قربان محتشم که چه زیبا سروده است     
بازاین چه شورش است که در خلق عالمی

حی علی البکاء که محرم رسیده است
وقت عزا و نوحه و ماتم رسیده است

ارسال در تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ


آقا سلام برغزل اشک ماتمت              
بر مسجد و حسینیه و روضه و دمت

چندی گذشت در غم هجران اشک تو          
پرمی کشید دل به هوای محرّمت

آقا سلام ماه محرّم شروع شد
آمد بهار زخم دل ما و مرهمت

خون می شود دل همه عالم زه قصه ی
آن لحظه های آخر و گودال و آن غمت

در بین روضه غم دل من را گرفته بود
وقتی رسید روضه به انگشت و خاتمت

ما بین این همه غم و اشک وفراق وداغ
ای زینب آمدم که شوم یار و همدمت

زینب چه قدر شکل جوان مادرت شدی
با صورت کبود و همان قامت خمت

ارسال در تاريخ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حاجد حجتی

عقربه از زمان جلوتر بود
باز انگار وقت دیگر بود

مثل این روزها نمی مانست
به گمانم که عالم ذر بود

آسمان ...خشک و تشنه می خندید
زیر مژگان خاک ها تر بود

کسی اینجا شکسته تر می شد
رد یک زخم روی آن پر بود

دهمین آفتاب می بارید
دهمین روز در برابر بود

جزر و مدی عجیب بر پا بود
دشت در خون خود شناور بود

دشت در عطر سیب می پیچید
نفس خیمه ها معطر بود

لاله ها دشت را رجز خواندند
سینه ها شرحه شرحه پرپر بود

ظهر بر سینه زمین کوبید
وقت گلبانگ نای اکبر بود

وحده لا اله الا هو
نبض شیرین زخم وخنجر بود

اشهد ان ...عشق با ما هست
اشهد ان... عشق برتر بود

ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اگر هر چشم تر می‌سوخت، می‌شد...
دل از این بیشتر می‌سوخت ،می‌شد...
به حال غنچه‌های تشنه‌ی باغ
دل باران اگر می‌سوخت ،می‌شد

###

به دل شور محرم داشت باران
هزاران قطره ماتم داشت باران
خودم دیدم، میان دسته آن شب
به روی شانه پرچم داشت باران

###

من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست‌های مهربانت
چه خواهم کرد، یا باب‌الحوائج؟


###

رها مانده است بر شن‌ها چه دستی!
جدا از پیکر سقا، چه دستی!
عموی ماه! بعد از دست‌هایت
بگیرد دست بابا را چه دستی؟

###

سرودم از غم دستی که هرگز...
شکوه ماتم دستی که هرگز...
خدا قسمت کند بر شانه‌ی من
بماند پرچم دستی که هرگز

ارسال در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

صمصمام علوی

مویش به باد عشق وزیدن گرفته بود
زینب هوای آه کشیدن گرفته بود

یک دختر سه ساله طناز و با وقار..
بر لب گلی به نیت چیدن گرفته بود

اشکی به چشم و بغض به حلقوم و پا به گل..
دستی به گوش بر نشنیدن گرفته بود

اشکش چکید مادر خسته به یاد طفل..
{یادش بخیر... حس مکیدن گرفته بود...}

سقا نخواست دست و لب و مشک و چشم و فرق..
کفاره به آب رسیدن گرفته بود

رأسی به نیزه.. چو خورشید در سماع..
با نیزه دار پای دویدن گرفته بود

الله اکبر از آن مرد و گرد و خاک..
ـ هایی که نای دیده و دیدن گرفته بود .. :

از سوی قوم هرزه زبان زبون وُرا ..
خیلی ز زخم.. قصد رسیدن گرفته بود

زینب هلال و ماه هلال و سپه هلال
راوی هلال و هول بریدن گرفته بود

نیزه حلال و تیغ حلال و سنان حلال
ذبحِ حلال حال تپیدن گرفته بود

مَحکم مباح و حُکم مباح و حَکَم مباح
خون مباح سرخ و.. جهیدن گرفته بود

ضجه حرام و اشک حرام و بکا حرام
بوسه حرام و قلب دریدن گرفته بود

اسب حسین جای شتر نحر شد به نهر
تصمیم «اَلظلیمه کشیدن» گرفته بود

ارسال در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

پیمان طالبی

خورشید خوابیده انگار بعد از غروبی دوباره
شب آمده ، گشته حیران در کوچه ها یک ستاره

خفاش شب در کمین است، دستان او «صبح چین» است
می ریزد از دست پستش، خون کبوتر هماره

وقتی رسیدم به این شهر؛ مردم همه مرد بودند
حالا ندارم میان نامردمان راه چاره

این مردم اهل شکستند، حرمت وَ بیعت ندارد
آئینه اند اهل بیتت، این مردمان سنگ خاره

در آب می بینم انگار، دستان قطع علمدار
ایضا تو را آن زمان که مشکش شده پاره پاره

پایان افسانه ما خیلی شبیه است آقا
تو می روی روی نیزه، من روی دارالعماره

در پشت دروازه شهر یک فاتحه قسمتم کن
جسم مرا یا اباالعشق وقتی که کردی نظاره

ارسال در تاريخ جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

گرد و خاکی ز دور پیدا بود
کاروانی ز نور پیدا بود
کعبه هایی روان ز سمت حجاز
همه ی روشنی دنیا بود
آسمان بر زمین گذر می کرد
یا که خورشید، روی شن ها بود
زیر پایش به جای خاک کویر
بال های فرشته ها وا بود
در میان تمام محمل ها
محملی بی رکاب پیدا بود
گرد گردش عشیرۀ سادات
دست بر سینه های شیدا بود
محملی روی دوش جبرائیل
قبله ای که عجیب گیرا بود
در یمین عون و جعفر و صادق
در یسارش علی لیلا بود


ادامه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

کاروان سلاله­های خدا کاروان امام عاشورا
کاروان بهشتیان زمین کاروان فرشتگان سما

یکی از نوکرانشان جبریل یکی از چاکرانشان حوا
گوشه­ای از صدایشان داوود نفسی از دعایشان عیسی

نوجوانانشان چو اسماعیل پیرمردانشان خلیل آسا
زائر اشکهایشان باران تشنه مشک­هایشان دریا

همه آیات سوره مریم همه چون کاف و ها و یا و الی...
یوسفان عشیره حیدر مریمان قبیله زهرا

کعبه می بیند و طواف ملک چشم تا کار می­کند اینجا
کشتگان حوادث امروز صاحبان شفاعت فردا

تا به حالا ندیده فیچ کسی این همه آفتاب در یکجا
هردلی با دلی گره خورده است همه مجنون صفت، همه لیلا

دارد این کاروان صحرائی دخترانی عفیفه و نوپا
همه با احترام و با معجر همه در پرده­های حجب و حیا

پرده را از مقابل محمل باد حتی نمی­برد بالا
‏دور تا دور شان بنی هاشم تحت فرمان حضرت سقا

پای علیا مخدره زینب روی زانوی اکبر لیلا
از غروب مدینه می آیند در زمینی به نام کرب وبلا

می رسیدند و یاد می کردند از سر و طشت و حضرت یحیی
حق نگهدار این همه مجنون حق نگهدار این همه لیلا

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

بنویسید مرا یار اباعبدالله
اولین بنده ی دربار اباعبدالله
منتظرمانده دیدار اباعبدالله
من کجا و سر بازار اباعبدالله

تا خداهست خریداراباعبدالله

عاشق آن است که دیدارکند یارش را
بارها جان بدهد دیداگر دارش را
باز آماده کند جان دگر بارش را
فاطمه پیش خدا،پیش برد کارش را

هرکه افتادپی کار اباعبدالله

من پرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
جگرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
سپرم رابه روی دست گرفتم،دیدم...
تا سرم را روی دست گرفتم،دیدم...

... راهم افتاده به بازاراباعبدالله


وقت هجران به گریبان چه نیازی دارم
به دل بی سروسامان چه نیازی دارم
با لب پاره به دندان چه نیازی دارم
به سرشانه اینان چه نیازی دارم

تاسرم هست به دیوار اباعبدالله

قبل ازآنیکه بیایدخبرم را ببرید
زیرپایش مژه چشم ترم را ببرید
محضرش دست به دست این جگرم را ببرید
گرسرم را وسردوپسرم را ببرید

...بازهستیم بدهکار اباعبدالله

سنگها خوب نشستندبه پای لب من
لب من ریخت وپیچیدصدای لب من
طیب الله به این لطف و وفای لب من
بعد از این آب حرام است برای لب من

بسکه لبریزم وسرشاراباعبدالله

مانده ازجلوه والای توحیران،مسلم
جان خودریخت به پای توبه یک آن،مسلم
عیدقربان شهان،هست فراوان مسلم
من به قربان تونه...جان هزاران مسلم

تازه قربان علمداراباعبدالله

به ولای تونداده ست اذان،هیچکسی
وانکرده ست به شان تودهان،هیچکسی
مثل مسلم نبود دل نگران،هیچکسی
بخداوندکه درهر دو جهان،هیچکسی...

....مثل من نیست گرفتاراباعبدالله

پیکرم وقف نوک پازدن طفلان شد
کوچه کوچه سرمن بودکه سرگردان شد
چه خیالی ست که بازیچه ی این وآن شد
یاکه برعکس به میخی تنم آویزان شد

دست حق باد نگهداراباعبدالله

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بسم رب الحسین

اشعار شب سوم محرم الحرام(حضرت رقیه(س))

اشعار را در ادامه ی مطلب ببینید.

(انشالله با نزدیک شدن به شب سوم محرم اشعار کامل تر خواهد شد)

 

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ