بسم رب الحسین

اشعار شب دوم محرم الحرام(ورودیه)

برای دسترسی به ادامه مطلب بروید.

 



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بسم رب الحسین

اشعار شب اول محرم

برای دریافت اشعار به ادامه ی مطلب بروید

لازم به ذکر است که با نازدیک شدن به هرشبی اشعار آن شب تکمیل تر خواهد شد.



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بسم رب الحسین

انشالله اشعار محرم و صفر بزودی در وبلاگ قرار خواهد گرفت.

التماس دعا از تمام ذاکرین و شاعرین آل الله

 

 

شاعرین گرامی می توانند آثار ارسالی خود را به صورت نظر خصوصی برای ما بفرستند.

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

چشم وا کن احد آیینهء عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

آنکه انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

 یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظهء آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده ٬در مانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا قدمش غرق به خون
آنچنانی که علی از احد آمد بیرون

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
وان یکاد از نفس فاطمه برتن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحهء گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آنجا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه احد برپا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: اینبار به پایان سفر می گویم
" بارها گفته ام و بار دگر می گویم"

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی است
کهکشان ها نخی از وصلهء نعلین علی است

واژه در واژه شنیدند صدارا اما...
گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر اینبار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که احد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

کار من نیست که بنشینم املات کنم
شان تو نیست که در دفترم انشات کنم
عین توحید همین است که قبل از توبه
باید اول برسم با تو مناجات کنم
سالی یکبار من عاشق نشوم می میرم
سالی یکبار اجازه بده لیلات کنم
همه جا رفتمو دیدم که تو هستی همه جا
تو کجا نیستی ای ماه که پیدات کنم
پدر خاکی و ما بچه ی خاکی تو ایم
حق بده پس همه را خاک کف پات کنم
اتو ای پیر طریقت که سر راه منی
آنقدر معجزه دیدم که مسیحات کنم
از خدا خواسته ام هرچه که دارم بدهم
جای آن چشم بگیرم که تماشات کنم
تو همانی که خدا گفت : تو رب الارضی
سجده بر اشهد ان لایی الات کنم




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

استاد مرتضی امیری اسفندقه

صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید
کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست
که بود و کیست که از این مسیر می‌آید

چه گفته است مگر جبرییل با احمد
صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید
خبر دهید:‌کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست
به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا
خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید

کسی که به سختی سوهان، به سختی صخره
کسی که به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست
کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت
خر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر
خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه
صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی
به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد
کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک
کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب
کسی سراغ من گوشه گیر می‌آید

کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش
به دیده بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تبپنده، کسی
شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی (ع) همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود
به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد
کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را
به این محله خبرها چه دیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است
به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی
هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول
امیر عشق همیشه امیر می‌آید...

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

تا ملائک همگی دور علی چرخیدند
حاجیان را ز ارادت به علی سنجیدند
حاجیانی که همگی منتظر حق بودند
در بر احمد مختار علی را دیدند
با نفس های علی باز خدا ساخت بهشت
چون که از برکت حیدر همه را بخشیدند
مثل نقلی روی دستان پر از لطف نسیم
اختران را طرف عرش خدا پاشیدند
تا که دستان علی را به هوا بُرد نبی
دست او را همه ی آینه ها بوسیدند
آسمان ها همگی خم شده و مثل زمین
روی خود را به کف پای علی ساییدند
زائرانی که ز اخلاص به او رو کردند
کوثر از دست خود فاطمه می نوشیدند

یا علی بود که از عرش خدا می بارید
نور مولا به سر ثانیه ها می بارید




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ظرف دل مارا بلورین چون سبو کرد
این لطف معشوقانه آقای مابود
باعاشقی ناچیز میل گفتگو کرد
باغمزه ای رسوای عالم کردمارا
امابه کوی عشق صاحب آبرو کرد
تاآمدم برخویش دیدم دل ندارم
در بیدلی تصویری از آن روز روکرد
دیدم تنزل یافته عرش الهی
در برکه ای که یار ما در آن وضو کرد
پیغام حق این است ، محبوب خداشد
هرکس که قلبش را حریم حب او کرد

اوکیست ؟ بیرق دار حق تا روز محشر
سلطان امیر المومنین حق است حیدر



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

وحید قاسمی

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام سر یک میخ آهنین
سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموار شد حسین

ارسال در تاريخ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای نگار عرفاتی لک لبیک حسین
چشمه ی آب حیاتی لک لبیک حسین

خط پیشانی تو مظهر وجه الهی
بس که مستغرق ذاتی لک لبیک حسین

ز ازل بندگیم نوکری خانه ی توست
حقا ارباب صفاتی لک لبیک حسین

بین طوفان گنه غرق شدم کاری کن
ای که کشتی نجاتی لک لبیک حسین

کاش سر تا به قدم گریه شوم آب شوم
تو قتیل العبراتی لک لبیک حسین

باز از قافله کرب و بلا جا ماندم
کن عطا برگ براتی لک لبیک حسین

ارسال در تاريخ شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

چه کنم؟  نامه   نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی ازاین راه ونیایی کوفه

درشب عیدخضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه

بین یک کوچه  باریک  گرفتار  شدم
کرده برپا چو مدینه چه  عزایی  کوفه

وای  اگر  آیه   قرآن  وسط  راه  افتد
وای آنهم وسط  راه  چه  جایی  کوفه

نگذارم  که  شود  حج  تو  بی  قربانی
بین  بازار  به  پا  کرده  منایی  کوفه

گر به  جسم  پدر  تو  نرسیده  دستش
می کند با تن من عقده  گشایی  کوفه

موی  آشفته   من  تحفه  بازار  شده
زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تادیر نگشته برگرد
آسمانش    بدهد   بوی  جدایی  کوفه

صف کشیدند همه تیرسه شعبه بخرند
بر کماندار  دهد  قدر  و بهایی  کوفه

هرکه قب قب بزندجایزه اش بیشتراست
حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوف

شرط بستند سر چشم  علمدار  حرم
صحبت ضرب عموداست به جایی کوفه

زیر  چادر گره  مقنعه  را محکم  کن
که  ندارد به خدا شرم و حیایی  کوفه

اخرین توصیه ام برتونه براین شهراست
درگرچه بروعده تونیست  وفایی  کوفه

میهمانان  تو ناموس  رسول  الله اند
معجر  دخترکی   را   نگشایی  کوفه

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

من پنجمین ولی خداوند قادرم
همنام مصطفی و ملقب به باقرم

گنجینه ی علوم الهی است سینه ام
از نسل سفره دار کریم مدینه ام

مشهور شهرم و کرم ابراز می کنم
با یک نظر ز کار گره باز می کنم

قبل از تهجد شب آن عشق بازی ام
شهر مدینه شاهد سایل نوازی ام

همیان به دوش کوچه ام و ذره پروزم
ناز گدای شهر به یک غمزه می خرم

بانی روضه های غروب منا منم
پرچم به دوش ماتم کرببلا منم

من شاهد مصیبت عظمای عالمم
من شاهد غریبی آقای عالمم

سجاد زاده ام پسر مرد گریه ام
من آشنای غربت همدرد گریه ام

با چشم خویش واقعه ایی دیده ام عجیب
احرام بسته، قافله ایی دیده ام غریب

با حاجیان فاطمه تا همسفر شدم
از سر عشق بازی حق باخبر شدم

آنان به کوی نسل الهی قدم زدند
زیباترین منای خدا را رقم زدند

دیدم که آب تحفه ی نایاب می شود
کودک چگونه تشنه و بی تاب می شود

دیدم چگونه جسم جوان خرد می شود
شخصیت امام زمان خرد می شود

دور امام نیزه و شمشیر دیده ام
در گودی گلو اثر تیر دیده ام

دیدم مفاصلی که ز هم دور می شود
شاهی به ضرب نیزه ایی منحور می شود

خنجر به دست شمر به گودال می رود
زهرا کنار پیکرش از حال می رود

چکمه به پا به جانب مقتل دوید وای
روی ضریح سینه ی جدم پرید وای

اینجا به بعد مهر سکوتی بر این لب است
گودال بوسه گاه خصوصی زینب است

ارسال در تاريخ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سودابه مهیحی

رسیده اند صمیمانه مهر و ماه به هم
دو چشم عاشقشان زل زده است- آه- به هم

چه شاکرند به درگاه عشق از اینکه
رسیده اند به پیوندِ دل بخواه، به هم

به عشق می اندیشند با دو دیده تر
به راه راست، به دوریِّ از گناه، به هم

به اینکه عهد ببندند و سخت، دل بدهند
برای بودن تا انتهای راه، به هم

چه مؤمنانه خدا را به شکر می خوانند
دو تا کبوتر معصوم با نگاه به هم

شب است اما روشن تر از سپیده صبح
بدل شده است چه زیبا شب و پگاه به هم

گشوده شد در فردوس و رهسپار شدند
دو قلب پاک بهشتی به حجله گاه، به هم

ارسال در تاريخ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

یوسف رحیمی

دل من را چه مبتلا کرده جلوه هایی که دم به دم داری
حضرت عشق! حضرت باران! در دل خسته ام حرم داری

در هوای زیارت حرمتدر به در می شویم مثل نسیم
السلام علیک یابن رئوف السلام علیک یابن کریم

دل به آفاق جود می بندد هر کسی آمد و اسیرت شد
در جوانی دل شکسته‌ی ما سرو قامت خمیده پیرت شد

از نگاهت مراد می گیرم شده قلبم مرید چشمانت
شاهد لحظه های دلتنگی! دل تنگم شهید چشمانت

جان من! بین خانه‌ی خود هم به خدا آنقدر غریبی که
غربتت را کسی نمی فهمد تویی و قلب بی شکیبی که

قفس غربت و دلی مجروح پر و بال پرنده می ریزد
گریه می باری و کنارت باز ام فضل است خنده می ریزد

سر به دیوار بی کسی داری در غروب غریب فاصله ها
گم شده ناله های بی رمقت در هیاهوی شوم هلهله ها

دگر آقا تو خوب می دانی ناله‌ی بی جواب یعنی چه
التماس نگاه لب تشنه ندبه‌ی آب آب یعنی چه

به فدای کبوترانی که دست در دست آسمان دادند
بال در بال ، گریه در گریه به تنی خسته سایه بان دادند

حجره ات کربلا شده آقا گریه های من اختیاری نیست
جای شکرش هنوز هم باقیست در کنار تو نیزه داری نیست

غرق در خاک و خون رها مانده بین گودال پیکر خورشید
خواهری خسته بوسه می گیرد از گلوی مطهر خورشید

سر قرآن که رفت بر نیزه آسمان غرق در تلاطم شد
در هجوم سپاه سر نیزهآیه های مقطعه گم شد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

خواهر نداشتی که به جای تو جان دهد
یا گرد و خاک پیرهنت را تکان دهد

از روی خاک حجره سر خاکی تو را
بر دارد و به گوشه دامن مکان کند

می خواهی آب آب بگویی نمی شود
گیرم که شد ولی چه کسی آبتان دهد؟

چندین کنیز را وسط حجره جمع کرد
می خواست دست و پا زدنت را نشان دهد

تا بام می شود سر سالم تری رسید
با شرط این که این لبه در امان دهد

بالا نشسته ای و جهان زیر پای توست
وقتش شده گلوی شهیدت اذان دهد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد بختیاری

گم شد میان هلهله سوز صدایت
لبخند آمد در جواب ناله‌هایت

فصل بهارت طعمه‌ی پاییز می‌شد
آری اجابت بود پایان دعایت

مظلومیت مثل عمویت حد ندارد
در خانه هم یاری نداری جز خدایت

در خنده‌های زهرآلودش نمی‌دید
یک خاندان را می‌نشاند در عزایت

از بس کرامت داشت چشمت، قاتلت هم
سهمی طلب می‌کرد از ابر عطایت

آبی ندادند و صدایت خشک می‌شد
یک حجره‌‌ی در بسته می‌شد کربلایت

راحت شدی از دست این دنیا و مادر
از حوض کوثر آب آورده برایت

ارسال در تاريخ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

کسی خبر نشد از غربت نهانی من
نیامده به سرم بهر همزبانی من

فقط غریب مدینه غم مرا فهمد
که همسرم شده در خانه خصم جانی من

کجایی ای پدرم؟ حال و روز من بینی
کمی تو گریه کنی بهر ناتوانی من

برای مادرم انقدر گریه کردم تا
غم جوانی اش امد سر جوانی من

بیا و خوب ببین کوچه ی بنی هاشم
به جلوه آمده در وقت قد کمانی من

بیا و در رخ من روی مادرت را بین
کبود گشته چو او روی ارغوانی من

میان هلهله ها گمشده نوای دلم
ز بسکه کف زنند وقت روضه خوانی من

چگونه جسم مرا تا به روی بام کشید
عیان بود ز مچ پای ریسمانی من

هزار بال کبوتر نیابتا ز حسین
رسید تا که کند کار سایه بانی من

سلام بر بدن بی عزیز خدا
سلام بر تن عریان سیدالشهدا

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ