یوسف رحیمی

حمزه که جان عالم و آدم فدای او
لب باز می کنم که بگویم رثای او

مردی که در شجاعت و هیبت نمونه بود
در غیرت و شکوه و شهامت نمونه بود

شیر خدا و شیر نبی فارس العرب
در انتهای جاده ی مردانگی، ادب

هم یکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها
هم آشنای بی کسی اهل دردها

هنگام رزم و حادثه مردی دلیر بود
خورشید آسمانی و روشن ضمیر بود

شب های مکه شاهد جود و کرامتش
گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

او صاحب تمام صفات حمیده بود
دل را به نور حضرت حق پروریده بود

الگوی اهل سرّ و یقین بود طاعتش
یعنی زبانزد همه می شد عبادتش

در آسمان مکه ی دلها ستاره بود
بر قلبهای خسته امیدی دوباره بود
*
بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار
شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ریخت
از آسمان و خاک زمین خون تازه ریخت

حمزه در آن میانه که گرم قتال شد
کم کم برای حمله ی‌ دشمن مجال شد

آنقدر روبهان به شکارش کمین زدند
تا نیزه ای به سینه ی آن نازنین زدند

حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست
خورشید چشمهای رئوفش به خون نشست

لبریز زخم بود و جراحت دل نبی
از دست رفته بود همه حاصل نبی
 
میدان خروش ناله ی‌ واویلتا گرفت
عالم برای غربت حمزه عزا گرفت

جانم فدای پیکر پاک و مطهرش
جانم فدای زخم فراوان پیکرش

اما هنوز غربت آن روز مانده بود
داغی عظیم بر دل عالم نشانده بود

خواهر کنار جسم برادر رسید و بعد
آهی ز داغ لاله ی پرپر کشید و بعد

پیمانه های صبر دل او که جوش رفت
آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

آری دلم گرفته ز اندوه دیگری
دارم دوباره ماتم مظلومه خواهری

زینب غروب واقعه را غرق خون که دید
از خیمه تا حوالی گودال می دوید

ناگاه دید در دل گودال قتلگاه
درخون تپیده پیکر سردار بی سپاه

"پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول
رو کرد بر مدینه که یا أیها الرسول

این کشته ی‌ فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست"

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

ای بلندای عشق قامت تو

ای سلام خدا به ساحت تو

خاک بوس سیادت تو زمین

جایگاهت ولی به عرش برین

آسمانی ترین مسافر  خاک

قدرو شان تو کی شود ادراک

ای ذراری حضرت زهرا

بنده با ارادت زهرا

افتخارت همین بس ای والا

باشی از نسل سیدالنجبا

بسکه بودی تو فاطمه سیرت

مصطفایی منش علی صولت

در سماوات چون ستاره شدی

تو اباالقاسمی دوباره شدی

نور توحید در نگاهت بود

تربت عشق سجده گاهت بود

ذکر تحلیل با تکان لبت

چشمه نور در نماز شبت

ای هدایت گر هدایت ها

راوی صادق روایت ها




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرحوم قیصر امین پور

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس-نفس، نفس-نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خورد با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب بسته ‌بالم
اگرچه بر تو راهِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام دردِ ما همین خودِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مجید لشگری

سی سحر نه، که بیست-سی رمضان، رفت و مهمان ماه ها نشدیم
دست ابلیس بسته بود امّا، نقره داغ گناه ها نشدیم

آه از زشتی عمل هامان، آخ از تلخی عسل هامان
دوری راه را شنیدیم و مرد این کوره راه ها نشدیم

فیلم ها، صحنه های مسئله دار، و قنا ربّنا عذابَ النّار
شرم را ماهواره ها بردند، سر به زیر نگاه ها نشدیم؟

روسپیدان سیاه تر از پیش، تیره ها روسپیدتر از قبل
قلب هم رنگ این جماعت شد، حامی روسیاه ها نشدیم

سینه لبریز شرک های خفی ست، پول و پست و مقام بت شده اند
خورد سر ها به سنگ گور افسوس، بنده ی «لا إله»ها نشدیم

چاله و چاه را نفهمیدیم، راه و بیراه را نفهمیدیم
کوه را کاه را نفهمیدیم، زخمی اشتباه ها نشدیم

 
آسمان عاق می کند ما را، بس که کفران خلق را دیده است
بال و پرهای توبه بگشایید، تا زمین گیر «آه» ها نشدیم

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

  علی اکبر لطیفیان

همه رفتند، گدا باز گدا مانده هنوز

شب عید است و خدا عیدی ما مانده هنوز

دهه آخر ماه اول راه سحر است

بعد از این زود نخوابیم، دعا مانده هنوز

عیب چشم است اگر اشک ندارد،ور نه

سر این سفره ی تو حال و هوا مانده هنوز

کار ما نیست به معراج تقرّب برسیم

یا علیّ دگری تا به خدا مانده هنوز

گوئیا سفره ی او دست نخورده مانده است

او عطا کرد، ولی باز عطا مانده هنوز

گریه ام صرف تهی بودن اشکم نیست

دستم از دامن محبوب جدا مانده هنوز

وای بر من که ببینم همه فرصت ها رفت

باز در نامه ی من جرم و خطا مانده هنوز

یک نفر بار زمین مانده ی ما را ببرد

کس نپرسید که این خسته چرا مانده هنوز

هر قدر این فتنه گری رنگ عوض کرد ولی

دل ما مست علی، شکر خدا مانده هنوز

تا که در خوف و رجائیم توسل باقی است

رفت امروز ولی روز جزا مانده هنوز

هر چه را خواسته بودیم، به احسان علی

همه را داد، ولی کرب و بلا مانده هنوز

 

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سه رباعی از احسان محمودپور

 

یک.

خون در رگ کهکشان به جوش آورده
موجی که زمین را به خروش آورده
بیداری مردان خمینی امروز
تاریخ خموده را به هوش آورده


دو.

فریاد بلند تپش پنجره‌هاست
این بغض شکسته‌ای که در حنجره‌هاست
با مشت گره‌کرده‌ی خود آمده‌ایم
تا راه گشودن گره با گره‌هاست


سه.

تا قلب زمین میل تپیدن دارد،
تا رود زمان شوق رسیدن دارد،
پژواک صدای ما شنیدن دارد
گل‌دادن انقلاب دیدن دارد

ارسال در تاريخ یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ