رحمان نوازنی

دوباره شب شد و کعبـه دوان دوان می رفت
کجـا به این عجـله او نفـس زنان می رفت

چــقـدر آیه انفـاق روی دوشش هست
اگر چه این همه با کیسه های نان می رفت

شبیه کـودکی خـویـش  گـریه هـا می کرد
در آن شبـی کــه به یـار ی بیـوگان می رفت

همه به ساعت هر شب نگاه می کردند
سر قرار مسیحای مهـربان می رفت

ولی دوبـاره ندیدند مـرد شبـهـا را
و باز مثـل همیشـه که بی نشان می رفت

دوباره سیــر شـدند و به خـــواب خوش رفتند
ولی به گـریه دوبـاره امیـرمان می رفت

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

حالا که نیست مادر من هست دخترت
حتی حسین هم به فدای تو و سرت

از مسجد مدینه که خیری ندیده ای
یادت که هست کوچه و پهلوی یاورت

دل شوره ام شبیه هراس مدینه است
رنگ کبود پر شده در دیده ی ترت

آیا زمان رفتن تو سوی مادر است؟
خیلی به یاد فاطمه ای روز آخرت

من قصد کرده ام که اگر رفتنی شدی
گیسوی خویش پهن کنم در برابرت

چه ضربه ای زدند که ای کاش می زدند
آن ضربه را به جای تو بر فرق دخترت

چه ضربه ای زدند که ابرو شکاف خورد
چه ضربه ای زدند که افتاد پیکرت

خون از بدن کنار زدن عادت من است
آن روز خون سینه و حالا سحر سرت

برگرفته از وبلاگ نود و پنج روز باران

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

محمد مهدی سیار

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک
چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

خودت بگو به که دل خوش کنند بعد از تو
گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی
رقم زنند به رسم تو نامه روی زمین:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان
مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین...»

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم
و میزهای پر از بخش نامه؛ روی زمین!

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

تا حاجت تمام دلم را روا کند
باید خدا به پای علی ام فدا کند

آن قدر قیمتی است فدای علی شدن
خود را فداش حضرت خیر النسا کند

شیعه شدن که آرزوی هر پیمبری است
آن رتبه است که فاطمه باید عطا کند

چه حل شود چه حل نشود مشکلات من
من راضی ام به آن چه مشکل گشا کند

آن کس که اختیار دو عالم به دست اوست
اصلاً عجیب نیست که کار خدا کند

از لا به لای خلق قیامت که می شود
بر گردن علی است که ما را سوا کند

عمری نشسته ایم به پای محبتش
فردای حشر فاطمه با ما چه ها کند؟!

حتی حسین با همه ی دستگیری اش
با مهر مرتضی است به ما اعتنا کند

نیمه نگاش حضرت عباس می شود
او قادر است خلقت عباس ها کند

اهل کرم معطل خواهش نمی شوند
او حاجت نخواسته را هم عطا کند

ارسال در تاريخ جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قیصر امین پور

این جزر و مد چیست که تا ماه می رود؟
دریای درد کیست که در چاه می رود؟

این سان که چرخ می گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می رود

گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یه لحظه مکث کرده به اکره می رود

آبستن عزای عظیمی است کاین چنین
آسیمه سر، نسیم سحرگاه می رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان
یا آفتاب روی زمین راه می رود

در کوچه های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می رود

دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ایی که در دل شب راه می رود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرحوم علی اکبر خوشدل تهرانی

نه همین خون علی دامن محراب گرفت
از دل زینب بی مادر خود تاب گرفت

او نشد کشته که عدل و شرف و تقوی مرد
مرگش از دیده ی صاحب نظران خواب گرفت

تازه شد محنت بی مادری اطفالش
که فلک از سرشان سایه ی آن بابا گرفت

نوح در نوحه که طوفان مصایب برخاست
خاک را گویی که یک بار دگر آب گرفت

روی قنبر که چو گیسوی حسن بود سیاه
از غم قتل علی گونه ی مهتاب گرفت

حسنش شال عزا کرد به گردن چو حسین
آه کاین منظره جان از تن اصحاب گرفت

خوشدل از خون علی لاله و گل رنگین است
نه همین خون علی دامن محراب گرفت

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

کیوان روشنی

دیشب به چاه صبر کسی سر فرو نکرد
با نخلهای خسته کسی گفتگو نکرد

دیشب برای یافتن سفره های سرد
در کوچه های کوفه کسی جستجو نکرد

دیشب در آن دیار نمکدان شکن کسی
فکری به حال زخم پریشان او نکرد

دیشب دو دست سبز رفیق خدا نشد
قلبی شقا برای علی آرزو نکرد

در کوچه های نخل یتیمی سوال کرد
دیشب به چاه صبر کسی سر فرو نکرد؟

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید اکبر میرجعفری

آخرین باری که مهتاب از دلت جان گرفت
ماجرای ماه و نخل و چاه یایان می گرفت

مهربان من که هرشب این یتیمستان بغض
زیر پایت کوچه هایش بوی انسان می گرفت

کهکشان محصولی از اشک و اشارات تو بود
چرخ در هر چرخش از چشم تو فرمان می گرفت

آه اگر اشک تو و چشم غزلخوانت نبود
عشق تنها می شد و راه بیابان می گرفت

کاش این شبها کسی از عصر فرصتهای سبز
در حضورت می نشست و درس قرآن می گرفت

کاش این شبهای ابری در کویرستان ما
آذرخش ذوالفقارت بود و باران می گرفت

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید رضا موید

امشب کتاب عمر علی بسته می شود
مرد خدا ز دام بلا رسته می شود

دستی که بر نوازش ایتام باز بود
افسوس در میان کفن بسته می شود

احساس راحتی کند از تیغ جانگذار
از خلق روزگار ز بس بسته می شود

انکار عدل او نکند تا که هیچ کس
مهر عدالتش سر بشکسته می شود

او را نکشت تیغ جفا درد و داغ کشت
عمرش به سر ز عقده ی پیوسته می شود

آن آرزوی مرگ که بعد از بتول داشت
امشب اجابت از سر بشکسته می شود

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

امیرحسین محمودپور

عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است
دیوانگی ز دامن صحرا شروع شده است
مجنون شدیم و دربدر کوچه ها شدیم
آوارگی ما  هم از اینجا شروع شده است
ما را به سمت کوچه ی عشاق برده اند
جایی که جلوه های تمنا شروع شده است
دیگر زمان دربدری ها تمام شد
حالا زمان عاشقی ما شروع شده است
تو آمدی و حضرت حیدر پدر شده
دوران مادرانه ی زهرا شروع شده است

ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی
ای اولین حسین پیمبر خوش آمدی

تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت
آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت
ای بانمک ترین پسر های فاطمه
تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت
ای قوت  همیشه ی بازوی مرتضی
فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت
وقتی که می زنی به دل لشگر جمل
دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت
از دست نعره های بلندت به معرکه
دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

بالا بزن نقاب خودت را یل جمل
معنا بده به جمله احلی من العسل



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

نشسته ام بنویسم گدا گدا آقا
چقدر محترم است این گدای با آقا
نشسته ام بنویسم حسن ، کریم ، کرم ،
مدینه ، سفره ی آقا ، برو بیا ، آقا
نشسته ام بنویسم به جای العفوم
الهی یا حسن یا کریم یا آقا
تو مهربانی ات از دستگیری ات پیداست
بگیر دست مرا هم تو را خدا آقا
دخیل های نبسته شده زیاد شدند
چرا ضریح نداری ؟ چرا چرا آقا

تویی کریم کرم زاده من گدا زاده
مرا خدا به تو داده تو را به من داده



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

جواد حیدری

خدا را شکر نامت بر لب ماست
که نام تو صفای مکتب ماست
حسینت بر تو ما را رهنمون است
رسیدن بر تو اوج مذهب ماست
اگر اهل مناجات خدایی
نگاه تو صفای هر شب ماست

دوچشمت از گدا خسته نباشد
درت بر سائلان بسته نباشد

نبی هنگام دیدار تو، مدهوش
که دیدار تو از سر می برد هوش
بدی دیگران و خوبی خود
کنی با حسن خلق خود فراموش
ادب سازی کنی، در کودکی هم
به نزد مرتضی هستی تو خاموش
بود عمری که از زهرا بخواهیم
کند ما را به راه تو کفن پوش

اگر از نام ثاراله مستیم
رهین لطف و احسان تو هستیم

تو قرآن کریم و راستینی
خداوند کرم روی زمینی
تمام سوره ی المومنونی
که فرزند امیرالمومنینی
زتو کم خواستن نوعی گناه است
تو دست باز رب العالمینی
تو آنی که بدون شک بگویم
حسین و کربلا می آفرینی

تو با صلحی که اندر کوفه کردی
مسیر عشق را مکشوفه کردی

الا ای که به هر دوران غریبی
نشان تو بود، جانان غریبی
معاویه تو را بهتر شناسد
که تو در لشگر یاران غریبی
زیارتنامه هم حتی نداری
قسم بر تربت ویران غریبی
امام دوم خانه نشینی
زنامردی نامردان غریبی

تو کودک بودی و غربت کشیدی
تو مادر را به خاک کوچه دیدی

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

ناگهان آسمان بهاری شد
عشق در کوچه ها جاری شد
نور ماه مدینه را تا دید
عرق شرم ماه جاری شد
عطر شوق ملک چکید از عرش
قطره قطره چه آبشاری شد
آسمان غرق بوسه اش میکرد
گونه هایش ستاره کاری شد
آسمان خنده کرد و خانه وحی
از غم روزگار، عاری شد
روی پیشانی اش که چین افتاد
خم ابروش ذوالفقاری شد
چه صف کفر را به هم میریخت
بر دل کفر، زخم کاری شد
لحظه ها ماندگار و زیبا بود
روزها مثل روزگاری شد . . .
. . . که خدا قلب کعبه را وا کرد
 و جهان غرق بیقراری شد
اسوه صبر بود و صلح و صفا
او خداوند بردباری شد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سید حمیدرضا برقعی

هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو

نسیم پنجرهء وحی!  صبح زود بهشت
"اذا تنفس ِ" باران هوای شبنم تو

تو در نمازی و چون گوشواره می لرزد
شکوه عرش خدا، شانه های محکم تو

توئی دوباره پیمبر، محمدی دیگر
چنان که عایشهء دیگری است مَحرم تو

به رمز و راز سلیمان چگونه پی ببرم؟
به راز  عِزّةُ للّه  نقش خاتم تو

من از تو هیچ به غیر از همین نفهمیدم
که میهمان همه ماییم و میزبان همه تو

تو کربلای سکوتی و چارده قرن است
نشسته ایم سر سفرهء مُحرم تو

چقدر جملهء"احلی من العسل " زیباست
و سالهاست همین جمله است مرهم تو

هوای روضه ندارم ولی کسی انگار
میان دفتر من می نویسد از غم تو

گریز می زند از ماتمت به عاشورا
گریز می زند از کربلا به ماتم تو

فقط نه دست زمین دور مانده از حرمت
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو.

ارسال در تاريخ دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

همدم یار شدن دیده تر می خواهد
پیر میخانه شدن اشک سحر می خواهد
عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست
قدم اول این راه جگر می خواهد
بال و پرهای به دور و بر شمع ریخته گفت
بشنود هرکه ز معشوق خبر می خواهد
هرکه عاش شده خاکستر او بر باد است
عاشق از خویش کجا رد و اثر می خواهد
هنر آن نیست نسوزی به میان اتش
پرزدن در وسط شعله هنر می خواهد
در ره عشق طلا کردن هر خاک سیاه
فقط از گوشه چشم تو نظر می خواهد
ظرف آلوده ما در خور صهبای تونیست
این ترک خورده سبو رنگ دگر می خواهد
زدن سکه سلطانی عالم تنها
یک سحر از سر کوی تو گذر می خواهد

تا زمانی که خدایی خدا پا بر جاست
پرچم حسن حسن در همه عالم بالاست



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

بوسف رحیمی

ای وسعت بهاری بی انتهای سبز
مرد غریب شهر ولی آشنای سبز
روح اجابت است به دست تو بسکه داشت
باغ دعای هر شب تو ربنای سبز
هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر
از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز
سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای
از بالهای آبیتان آن عبای سبز
از لطف اشکهای سحر غنچه داده است
در دامن قنوت شبم این دعای سبز
کی می شود که سایه کند بر مزار تو
یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز
آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان
داریم در بقیع تو یک کربلای سبز

یا می شود دلم گل و خشت حریم تو
یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

اول تو را سرشته و انسان درست کرد
شرح تو را نوشته و قرآن درست کرد
بعداً گِل اضافیتان را افاضه کرد
تا از من خراب مسلمان درست کرد
می خواست رحمتش همه جا را بغل کند
با اشک های چشم تو باران درست کرد
باید برای بندگی سجده هایمان
یک مسجدی به نام حسن جان درست کرد
بالم اگر به درد پریدن نمی خورد
یک سایبان که می شود از آن درست کرد

من زندۀ نسیم مسیحا دم توأم
آدم اگرشدم به خدا آدم توأم




ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

همسنگربی مثل و مانندم خدیجه
بر عشق تویک عمرپابندم خدیجه

ای در تمام عرصه هاسنگ صبورم
ای یاوردیرینه ام کوه غرورم

ای تکیه گاه شانه زخمی احمد
ای هرقدم تصدیق تو یارمحمد

شد پشت گرمی ام همیشه همت تو
ترویج دین آغاز شد با ثروت تو

سرمایه اصلی آئین پیمبر
مال حلالت بوده وشمشیر حیدر

تو اولین زن دردیار مسلمینی
منصوب حق بر نام ام المومنینی

توپابه پایم درد و محنت می کشیدی
باررسالت رابه دوشت می کشیدی

توآبروی سرزمین های مجازی
هم سفره ی من بو ده ای درعشق بازی

توحامی زحمت کش دین خدائی
تنهاپرستارمناجات حرائی

درمهربانی ووفا غوغاتو هستی
الگوی همسرداری زهراتوهستی

حالادگرگیسو سپیدوقد کمانی
درهرنوائی اشهدخود رابخوانی

دستان پرمهرتودیگرپینه بسته
گردغریبی برسر و رویت نشسته

هی پلک های بسته راوامی کنی تو
رخسار زهرا را تماشامی کنی تو

دراین دیار بی کسی جان می سپاری
سرروی خاک سرد قبرستان گذاری

تو واسطه کردی به سویم دخترت را
تا بین پیراهن بپیچم پیکرت را

برابرویت حق دررحمت گشوده
ازاسمان بهرت کنن نازل نموده

اماکجائی تاببینی نوره دیده
درکربلایک بیکری راسربریده

جزگیسوی زینب پریشان را نفهمد
هرگز کسی معنای عریان را نفهمد

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

شکر خدا که تحت لوای خدیجه ایم
بعد از هزار سال گدای خدیجه ایم
مهرش نتیجه ی دهه اول من است
ما یک دهه تمام برای خدیجه ایم
ده شب فقط به خاطر او گریه می کنیم
ما پیش واز روز عزای خدیجه ایم
اصلاً به ما چه مردم دنیا پیِ چه اند؟
ماها که در پی نوه های خدیجه ایم
بی مهر او عبادت عالم قبول نیست
ما با خدیجه، عبد خدای خدیجه ایم

مهر خدیجه را به سر شانه می برم
شکر خدا که مادر زهراست، مادرم

در لحظه ی شکسته شدن پا شدن خوش است
در خشک سال، عاشق دریا شدن خوش است
دلداده ها معامله با یار می کنند
بهر رسول این همه تنها شدن خوش است
قبل از غدیر گفت: علی رهبر من است
قبل از غدیر شیعه مولا شدن خوش است
دنبال مال نیست اسیر نگارها
بانوی ما به مادر زهرا شدن خوش است
سختی بکش محله محله که عاقبت
مادر بزرگ طایفه ی ما شدن خوش است
بد نیست سنگ کوچه به پیشانی ات خورد
گاهی شبیه زینب کبری شدن خوش است

آن قدر سنگ خوردی و بال و پرت شکست
ای مادرم ،سرم به فدایت، سرت شکست

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

میلاد حضرت قاسم(ع)

باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است
چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است
سفره دار مدینه را امشب
پسری گلعذار آمده است
که برای کریم آل عبا
سند افتخار آمده است
مژده بر نسل نوجوان بدهید
که به آنها نگار آمده است

باز هم لطف حق عظیم آمد
پسر حضرت کریم آمد



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مرتضی آخرتی

تقویم، روی فصل خزان ایستاده است
گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است

حس می کنم که پشت همین چشم های شاد
مردی همیشه دل نگران ایستاده است

در تو هزار بغض سَترون نشسته است
در من هزار دردِ  نهان ایستاده است

در چشم هات، این دو پریشان و در به در
طرح دوتا پلنگ جوان ایستاده است

این واژه های تلخِ معطل  درون من
دیری در انتظار بیان ایستاده است

پشت درچه های شب آلود ذهنِ من
اندوه شاعرانِ جهان ایستاده است

پاییز در  دقایق من مکث کرده است
انگار بی تو نبض زمان ایستاده است.

ارسال در تاريخ جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

مهدی نظری

من آلوده کجا محفل ابرار کجا
این همه خوب کجا و من بیمار کجا

از خجالت چه کنم او که خودش می داند
من بدبخت کجا محرم اسرار کجا

نمکی راکه به حر داد به چون من ندهند
من دل مرده کجا سفره افطار کجا   

همه مشغول مناجات و عبادت هستند
این همه مست کجا و من بیکار کجا

بارها گفت فرار از در من بدبختی ست
جمله دوست کجا عبد گنهکار کجا

باز یک سال دویدم پی امیال خودم
من محتاج کجا دست طلبکار کجا

دست خود را همه جا بهرگدایی بردم
ولی این خلق کجا دست علمدار کجا

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

حسان چایچیان

خیز، اى بنده محروم و گنهکار بیا
یک شب اى خفته غفلت زده بیدار بیا

بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت
دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا

شب فیض است و در توبه و رحمت باز است
خیز، اى عبد پشیمان و خطاکار بیا

پرده شب که بود آیت ستّارى من
دور از دیده مردم، به شب تار بیا

این تویى، بنده آلوده و شرمنده من
این منم، خالق بخشنده ستّار بیا

مگشا دست نیازت به عطاى دگران
دل به من بسته و بگسسته ز اغیار بیا

فرصت از دست مده، مى گذرد این لحظات
منشین غافل و بى حاصل و بیکار بیا

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

علی اکبر لطیفیان

سفره اماده ،سر سفره گدا آماده
کرم آماده من آماده خدا اماده

این کرم خانه دو ماه است تدارک دیده
قبل مهمان همه جا هست غذا آماده

اینکه اینجائیم از لطف خود اوست نه من
او نخواهد ، نشوم بهر دعا آماده

گر خدا رحم نیارد به من آلوده
نفس من هست به انجام خطا آماده

دل بیمار محال است به درمان نرسد
مطب آماده دل آماده دوا آماده

بی پرو بال به پرواز رسیدن شدنی است
بسکه در ماه خدا هست هوا آماده

توبه بی ذکر علی نیست میسر ولله
ذکر حیدر بکند قلب مرا اماده

عجبی نیست ببینم در این ماه علی
بیشتر از همگان فاطمه را آماده

طلب کعبه در این ماه طواف یار است
پس چه بهتر که بود کرببلا آماده

وقت یاری گل فاطمه فردای فرج
کاش باشیم کنار شهدا اماده

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی

عمرم به سر رسید نشد یارتان شوم  
آقا نشد که لایق دیدارتان شوم

غفلت بساط کرد سر راه طفل دل  
وایَم نشد که راهیِ بازارتان شوم

واصل اگر به عَرضه حسن تو می شدم  
چیزی نداشتم که خریدارتان شوم

باری ز دوش حضرتتان بر نداشتم  
شرمنده ام که تا به کجا بارتان شوم

ای حیدر زمانه غریبت گذاشتیم  
در روز غم ولی نشد عمارتان شوم

با آنکه سر شکسته و سر خورده مانده ام
اذنم بده فدایی و سردارتان شوم

ماه خدا رسید و دلم آرزو نمود
مهمان کنار سفره افطارتان شوم

در روز انتقام شهیدان کربلا  
آقا اجازه هست ز انصارتان شوم

در بین روزه و عطش و اشک و شور و شین
یک ذکر مستجاب بگویم فقط حسین

به نقل از وبلاگ دوستداران حاج منصور ارضی

ارسال در تاريخ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

سیّد اسماعیل حمیری از شاعران مدح‏گوی ائمّه اطهار ـ علیهم السلام ـ است که در جلالت شأن او روایات گوناگونی از ائمّه طاهرین در دست است.

علاّمه مجلسی ـ رضوان اللّه تعالی علیه ـ در کتاب شریف بحار الانوار، 47/325 ـ 329 روایات گوناگونی را درباره او نقل فرموده‏اند که روایت زیر به نقل از سهل بن ذبیان در مقام این شاعر، ما را در این مقام بسنده است:

روزی قبل از آن که کسی خدمت [حضرت] امام علی بن موسی الرضا ـ علیه السلام ـ برسد، رسیدم، حضرت به من فرمودند: سلام بر تو ای ابن ذبیان! اکنون رسول خدا خواست که تو این جا به نزد ما بیایی. عرض کردم: ای فرزند رسول خدا! برای چه؟

فرمودند: به جهت رؤیایی که شب پیش دیدم، و مرا بی‏تاب ساخته است.

عرض کردم: ان شاء اللّه خیر است.

ادامه را در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ

قاسم نعمتی

پس مزن یار مسیحا دل بیمار مرا
آنقدر گریه کنم تا بخری بار مرا

قدر یک عمر فقط گریه بدهکارم من
کرمی کن بپذیر عمر بدهکار مرا

پهن کردم سرراه تو بساطی دل شب
تا که رونق دهداحسان تو بازار مرا

پرده پوشی تو پایم به حرم وا کرده
به کناری نزدی پرده اسرار مرا

گردنی کج سر پایین به پناه آمده ام
شود آیا سروسامان بدهی کار مرا

آمدم تا که بگویم به خودم بد کردم
تا که اسباب شفاعت کنی اقرار مرا

آخر کار شده شوق شهادت دارم
پس به تاخیر میانداز تو دیدار مرا

خاک جبهه چقدر بوی وصالت دارد
کاش پاسخ بدهی خواهش و اصرار مرا

ناز دلدار کشیدن تن بی سر خواهد
بین جبهه بنگر شاهد گفتار مرا

حال مهمان شده ای....وقت پذیرایی ماست
بشنو این روضه بین در ودیوار مرا

مادرت پشت در افتاد و صدازد پسرم
باتن سوخته جان داد و صدازد پسرم

ارسال در تاريخ یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ توسط مدیر وبلاگ